{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

گفتم:

گفتم:
مادربزرگ نمی‌خواهی بروی دکتر
چین و چروک دور لب‌هایت را برداری
کمی جوان شوی و زیباتر؟

خندید و گفت:
خدابیامرز پدربزرگت
مرا با همین اسناد و مدارک هم
سخت می‌شناسد
این‌ها رد بوسه‌های آن دورانند
ما به پای هم پیر نشدیم
که حسرت جوانی بخوریم

گفتم:
از کجا می فهمد، این لب همان لب است
و این غنچه همان غنچه؟

گفت باغبان هم نفهمد
گل که خوب می‌داند
در کدام باغچه روییده
دیدگاه ها (۳)

✦ اولین گناه ✦فصل بیست‌ونهم: پنج ماه بعد---پنج ماه از آن شب....

گفتم:مادربزرگ نمی‌خواهی بروی دکترچین و چروک دور لب‌هایت را ب...

...:گفتم:مادربزرگ نمی‌خواهی بروی دکترچین و چروک دور لب‌هایت ...

گفتم:مادربزرگ نمی‌خواهی بروی دکترچین و چروک دور لب‌هایت را ب...

گفتم:مادربزرگ نمی‌خواهی بروی دکترچین و چروک دور لب‌هایت را ب...

گفتم:مادربزرگ نمی‌خواهی بروی دکترچین و چروک دور لب‌هایت را ب...

گفتم:مادربزرگ نمی‌خواهی بروی دکترچین و چروک دور لب‌هایت را ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط