{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قسمت چهل و پنج

#قسمت چهل و پنج
به نظرت من زشتم؟ شاید اگه خوشگل بودم به چشمش میومدم..
امان از دست هم جنسای من!
چرا فکر میکنن عشق به خوشکلیه؟
اووف زل زدم به چشماش
_ ببین سحر تو دختره خیلی خوشکلی هستی 16 سالتم نیست بگم داری حرف بچگانه میزنی تو 25 سالته و به اندازه
کافی عاقل هستی اون پسر اگه واقعا تو رو دوست داشته باشه و پسره خوبی باشه عاشق شخصیت و اخالقت میشه!
چهره ی زیبا یه روز دو روز نهایتا چند ماه میتونا یکی رو در کنارت نگه داره ولی اگه اخالقت بد باشه قیافتم تکراری
میشه و باالخره یه زمانی ولت میکنه.. به نظرم کاری کن که خودت و بشناسه..شخصیت واقعیت و ببینه خب؟
لبخندی زد _ ممنون.. حرفات واقعا آرومم کرد
متقابال لبخندی زدم
_خوب بخوابی..
این دفعه نزاشتم فکرام باز هجوم بیارن و خوابم برد..
آروم پلکام و باز کردم
نوره آفتاب پهن شده بود توی اتاق و حس خوبی به آدم میداد..
نشستم رو تخت که یادم به سحر افتاد..
رفتم بیرون و صداش زدم ولی نبود..
حتما رفته..
ساعت و نگاه کردم 11 بود..
رفتم آشپزخونه روی کابینت یه برگه بود
برش داشتم
" آرشیداجان خواب بودی بیدارت نکردم خداحافظی کنم.. باید برم کارخونه سپهر اومده دنبالم.. شمارم و برات نوشتم
هر وقت بیدار شدی باهام تماس بگیرم
دیدگاه ها (۱)

#قسمت چهل و ششم اول یه چایی درست کردم و خوردم بعدم با سحر ح...

#قسمت چهل و هفتم دستم و گرفت _ این چه حرفیه آرشیدا؟ من از هم...

#قسمت چهل و چهار پسره به باباش رفته دیگه.. بعد از مدت ها ی...

#قسمت چهل و سه ابروهام پرید باال و بهت زده گفتم: _ از کجا می...

میخوام یه نصیحت کنم بهتون..🙂اینو بخونید👇من راستـش بعد از سال...

آزادترین تقدیر

پارت هفتم #گنگستر مهربونوقتی مطمئن شدم که رزی رفت داخل کلاه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط