{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

این یه عشقه بیب

این یه عشقه بیب
پارت : 23

سردرد عجیبی داشتم چشمام رو باز کردم به امید اینکه مرده باشم اما نچ هنوز زندم و بیمارستانم
اروم لای پلکام رو باز کردم ببینم چه خبره که دیدم مامان و بابا و داداشا با جونگکوک بالا سر من وایسادن
چشمامو کامل باز کردم مامانم با دیدنم جیغ خفیفی کشید که نگاه ها به سمت من جلب شد
از دست همه دلخور بودم دلم نمیخواست باهاشون چشم تو چشم بشم
جونگکوک با لحن کاملا سرد و بی احساسی گفت
_ من میرم به دکتر خبر بدم
بعد اینکه جونگکوک رفت با بغض گفتم
+ کاش حداقل بهم میگفتید که منو فروختید
مامانم اروم دستشو رو موهام گذاشت و خیلی اروم نوازش داد و گفت
_ دخترم ما کار اشتباهی کردیم ما باید از قبل بهت می‌گفتیم اما میترسیدیم ناراحت بشی
+ الان ناراحتترم که چرا نگفتید الانم برید بیرون می‌خوام استراحت کنم
همه رفتن اما در تازه باز شد جونگکوک اومد داخل مثل همیشه پوزخند رو لباش بود
_ دیدی اخرشم برای خودم شدی
+ چرا دست از سرم برنمیداری از جون من چی میخوای
_ خودت میفهمی بیب اهان راستی دکتر گفت میتونی مرخص بشی
+ حالم ازت بهم میخوره
_ همچنین بیب میخوام انتقام این کارتو بگیرم
رفت بیرون مامان اومد داخل لباسمو داد تا بپوشم و مرخص بشم
دیدگاه ها (۰)

این یه عشقه بیبپارت : 24لباسامو جمع کرده بودم و تو ماشین جئو...

این یه عشقه بیبپارت : 25همه خدمتکارا رفته بودن و من تنها بود...

این یه عشقه بیبپارت : 22اون جونگکوک بود نه نه امکان نداره لب...

این یه عشقه بیبپارت : 21به باشگاه رسیدم و موتورم رو جایی پار...

بیب من برمیگردمپارت : 90( جنی ) با سر درد شدید و عجیبی بیدار...

بیب من برمیگردمپارت : 100(جنی) چشمامو باز کردم فکر کردم مردم...

بیب من برمیگردمپارت : 113( جنی) با خواب بدی که دیدم از خواب ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط