پارت
پارت ۶
توبیراما داشت سعی میکرد توی لپ تاپش کارهای ادارای همیشگی اش را انجام دهد، هاشیراما هم که طبق معمول بیرون بود. دوباره تبلیغات و اخبار داشت اعصابش را خورد میکرد. تازگی ها مدام از دزد و قاچاق و اینها هشدار میدادند ولی توبیراما نگرانی ای نداشت تا وقتی که بهترین سیستم امنیتی را برای خانه شان داشتند. پس او به تبیلغ ها و هشدار ها توجه نکرد و برگشت سر جدول بندی خودش.
از انطرف، هاشیراما رفته بود خرید کند. هیچوقت نمیگذاشت خدمتکارها اینکار را بکنند چون...(نمیدونم چون مرض داشت) پس در فروشگاه را هل داد و رفت داخل.
H:"به به. خب خداکنه کسی نشناستم. برو که رفتیم."
و داشت بین طبقه ها دنبال خوراکی و مجله و نوشیدنی های مورد علاقه اش میگشت. کلی خرت و پرت ریخت توی سبد و خواست برود حساب کند که پای صندوق کسی را دید.
M:"خانوم تازگیا سیگارو گرون کردینا. دفعه قبلی انقد نبود."
مغازه دار همانطور که خرید های مادارا را حساب میکرد نیشخندی زد:"اقا شما با لیموزین اومدی در مغازه، بعد از قیمت سیگار غر میزنی؟"
مادارا بود، که او هم ماسک و کلاه گذاشته بود کسی نشناسدش. کمی خندید:"خب منطقیه. پس دوتا بسته بده."
مادارا خرید ها را برداشت ولی به محض اینکه برگشت با هاشیرامایی روبرو شد که مثل مجسمه داشت نگاه میکرد. و البته که شناختش.
صبر کرد تا هاشیراما خرید هایش را حساب کند بعد از مغازه بیرون رفتند.
M:"چه خبر سنجو. کم پیدایی."
و ماسکش را کشید پایین تا یک نخ سیگار بگذارد توی دهانش.
H:"داداشم چند تا مشکل داشت نیومدم باشگاه."
بعد نگاه کرد که مادارا سیگارش را روشن میکند.
H:"بهت نمیخورد سیگاری باشی."
M:"تو هم بهت نمیخورد فضول باشی."
مادارا بلافاصله جواب داد. هاشیراما که باز ان حس حرص خوردن داشت میامد سراغش اه کشید:"یذره کمتر تیز حرف بزنی نمیمیری بخدا."
مادارا از گوشه چشم نگاهی به هاشیراما انداخت، پوزخندی گوشه لب هایش را کشید:"چیه خب انتظار داری مثل این دختر عاشقا خجالت بکشم؟ نصفه کارم نیومدی داداش."
هاشیراما کمی فکر کرد، بعد به میله ای که برای پارکینگ دوچرخه ها بود تکیه داد. چشم هایش برق بازیگوشی زدند:"ولی اولش که دیدمت تو باشگاه یه لحظه فکر کردم دختری."
مادارا با تعجب برگشت سمتش:"کوری؟ هیکلم به زنا نمیخوره."
هاشیراما شانه بالا انداخت و به حرفش ادامه داد:"مشکل فقط صداته با هیکلت، بقیش با یه رژ لب حله."
مادارا اخم نکرد، ولی هاشیراما حس کرد نگاه او ته دلش را خالی میکند. سیگارش را پرت کرد توی سطل اشغال و به سمت هاشیراما قدم برداشت.
M:"...ببین پسر خوشگله"
و یقه ی هاشیراما را گرفت، نه جوری که بشود راحت پسش زد، محکم گرفت. او را کشید نزدیک.
M:"از اونایی که چایی نخورده پسر خاله میشن خیلی بدم میاد. پس یا حرف دهنتو بفهم، یا حد و مرزتو بدون. وگرنه کار به کتک کاری میکشه، افتاد؟"
و با یک هل کوچک یقه ی هاشیراما را ول کرد، دوباره سوار همان لیموزینش شد و گازش را گرفت و رفت. هاشیراما چند لحظه بهت زده ماند قبل از اینکه با پوزخندی یقه اش را صاف کند:"چه زوری داشت وای."
بعد با خنده کیسه های خریدش را برداشت:"فکر کنم قهر کرد. چه خانوم حساسی."
توبیراما داشت سعی میکرد توی لپ تاپش کارهای ادارای همیشگی اش را انجام دهد، هاشیراما هم که طبق معمول بیرون بود. دوباره تبلیغات و اخبار داشت اعصابش را خورد میکرد. تازگی ها مدام از دزد و قاچاق و اینها هشدار میدادند ولی توبیراما نگرانی ای نداشت تا وقتی که بهترین سیستم امنیتی را برای خانه شان داشتند. پس او به تبیلغ ها و هشدار ها توجه نکرد و برگشت سر جدول بندی خودش.
از انطرف، هاشیراما رفته بود خرید کند. هیچوقت نمیگذاشت خدمتکارها اینکار را بکنند چون...(نمیدونم چون مرض داشت) پس در فروشگاه را هل داد و رفت داخل.
H:"به به. خب خداکنه کسی نشناستم. برو که رفتیم."
و داشت بین طبقه ها دنبال خوراکی و مجله و نوشیدنی های مورد علاقه اش میگشت. کلی خرت و پرت ریخت توی سبد و خواست برود حساب کند که پای صندوق کسی را دید.
M:"خانوم تازگیا سیگارو گرون کردینا. دفعه قبلی انقد نبود."
مغازه دار همانطور که خرید های مادارا را حساب میکرد نیشخندی زد:"اقا شما با لیموزین اومدی در مغازه، بعد از قیمت سیگار غر میزنی؟"
مادارا بود، که او هم ماسک و کلاه گذاشته بود کسی نشناسدش. کمی خندید:"خب منطقیه. پس دوتا بسته بده."
مادارا خرید ها را برداشت ولی به محض اینکه برگشت با هاشیرامایی روبرو شد که مثل مجسمه داشت نگاه میکرد. و البته که شناختش.
صبر کرد تا هاشیراما خرید هایش را حساب کند بعد از مغازه بیرون رفتند.
M:"چه خبر سنجو. کم پیدایی."
و ماسکش را کشید پایین تا یک نخ سیگار بگذارد توی دهانش.
H:"داداشم چند تا مشکل داشت نیومدم باشگاه."
بعد نگاه کرد که مادارا سیگارش را روشن میکند.
H:"بهت نمیخورد سیگاری باشی."
M:"تو هم بهت نمیخورد فضول باشی."
مادارا بلافاصله جواب داد. هاشیراما که باز ان حس حرص خوردن داشت میامد سراغش اه کشید:"یذره کمتر تیز حرف بزنی نمیمیری بخدا."
مادارا از گوشه چشم نگاهی به هاشیراما انداخت، پوزخندی گوشه لب هایش را کشید:"چیه خب انتظار داری مثل این دختر عاشقا خجالت بکشم؟ نصفه کارم نیومدی داداش."
هاشیراما کمی فکر کرد، بعد به میله ای که برای پارکینگ دوچرخه ها بود تکیه داد. چشم هایش برق بازیگوشی زدند:"ولی اولش که دیدمت تو باشگاه یه لحظه فکر کردم دختری."
مادارا با تعجب برگشت سمتش:"کوری؟ هیکلم به زنا نمیخوره."
هاشیراما شانه بالا انداخت و به حرفش ادامه داد:"مشکل فقط صداته با هیکلت، بقیش با یه رژ لب حله."
مادارا اخم نکرد، ولی هاشیراما حس کرد نگاه او ته دلش را خالی میکند. سیگارش را پرت کرد توی سطل اشغال و به سمت هاشیراما قدم برداشت.
M:"...ببین پسر خوشگله"
و یقه ی هاشیراما را گرفت، نه جوری که بشود راحت پسش زد، محکم گرفت. او را کشید نزدیک.
M:"از اونایی که چایی نخورده پسر خاله میشن خیلی بدم میاد. پس یا حرف دهنتو بفهم، یا حد و مرزتو بدون. وگرنه کار به کتک کاری میکشه، افتاد؟"
و با یک هل کوچک یقه ی هاشیراما را ول کرد، دوباره سوار همان لیموزینش شد و گازش را گرفت و رفت. هاشیراما چند لحظه بهت زده ماند قبل از اینکه با پوزخندی یقه اش را صاف کند:"چه زوری داشت وای."
بعد با خنده کیسه های خریدش را برداشت:"فکر کنم قهر کرد. چه خانوم حساسی."
- ۵۰۷
- ۰۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط