سفید و سیاه🤍🖤
سفید و سیاه🤍🖤
# قسمت ۲۸: «دازای و چویا - اعتراف» 🤍🖤
**صحنه ۱ - بیرونی: پشت بوم - شب**
دازای تنها نشسته، به شهر نگاه میکنه. چویا میاد و کنارش وایمیسته.
**چویا:** *(با اخم)* چرا اینجایی؟
**دازای:** *(بدون لبخند این بار، آروم)* داشتم فکر میکردم.
**چویا:** *(کنارش میشینه)* به چی؟
**دازای:** *(نگاهش میکنه)* به اینکه چقدر وقت داریم هدر میدیم.
چویا خشک میشه.
---
**صحنه ۲ - بیرونی: پشت بوم - ادامه**
**دازای:** *(آروم)* چویا... من خسته شدم از این بازی. از اینکه دشمنیم ولی نیستیم. از اینکه دوستیم ولی نه.
**چویا:** *(صداش گرفتهست)* دازای...
**دازای:** *(نگاهش میکنه، این بار بدون هیچ نقابی)* دوستت دارم. خیلی وقته. میدونی.
سکوت سنگین. چویا به جلو نگاه میکنه، دستاشو مشت کرده.
**چویا:** *(بعد از مکث طولانی، زیر لب)* احمق...
**دازای:** میدونم.
**چویا:** *(برمیگرده نگاهش میکنه، چشماش برق میزنه)* منم.
دازای برای یه لحظه مات میمونه. بعد لبخند گرمی میزنه - نه اون لبخند همیشگی، یه چیز واقعیتر.
آروم دستشو میذاره روی دست چویا. چویا نگاه میکنه به دستاشون و دیگه نمیکشه.
**پایان قسمت ۲۸** 🤍🖤
# قسمت ۲۸: «دازای و چویا - اعتراف» 🤍🖤
**صحنه ۱ - بیرونی: پشت بوم - شب**
دازای تنها نشسته، به شهر نگاه میکنه. چویا میاد و کنارش وایمیسته.
**چویا:** *(با اخم)* چرا اینجایی؟
**دازای:** *(بدون لبخند این بار، آروم)* داشتم فکر میکردم.
**چویا:** *(کنارش میشینه)* به چی؟
**دازای:** *(نگاهش میکنه)* به اینکه چقدر وقت داریم هدر میدیم.
چویا خشک میشه.
---
**صحنه ۲ - بیرونی: پشت بوم - ادامه**
**دازای:** *(آروم)* چویا... من خسته شدم از این بازی. از اینکه دشمنیم ولی نیستیم. از اینکه دوستیم ولی نه.
**چویا:** *(صداش گرفتهست)* دازای...
**دازای:** *(نگاهش میکنه، این بار بدون هیچ نقابی)* دوستت دارم. خیلی وقته. میدونی.
سکوت سنگین. چویا به جلو نگاه میکنه، دستاشو مشت کرده.
**چویا:** *(بعد از مکث طولانی، زیر لب)* احمق...
**دازای:** میدونم.
**چویا:** *(برمیگرده نگاهش میکنه، چشماش برق میزنه)* منم.
دازای برای یه لحظه مات میمونه. بعد لبخند گرمی میزنه - نه اون لبخند همیشگی، یه چیز واقعیتر.
آروم دستشو میذاره روی دست چویا. چویا نگاه میکنه به دستاشون و دیگه نمیکشه.
**پایان قسمت ۲۸** 🤍🖤
- ۱۴۸
- ۱۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط