{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سفید و سیاه🤍🖤

سفید و سیاه🤍🖤

# قسمت ۲۹: «همه میفهمن» 🤍🖤

**صحنه ۱ - داخلی: کافه - ظهر**

چهار نفر دور یه میز نشستن. آتسوشی کنار آکوتاگاواست، دازای کنار چویا.

کونیکیدا از دور این چهار نفر رو میبینه و چند ثانیه خشکش میزنه.

**کونیکیدا:** *(زیر لب)* این... چه اتفاقی افتاده؟

فوکوزاوا از کنارش رد میشه و یه نگاه میندازه.

**فوکوزاوا:** *(آروم)* ماموریت موفق بود.

---

**صحنه ۲ - داخلی: کافه - ادامه**

دازای با ذوق به آتسوشی و آکوتاگاوا نگاه می‌کنه.

**دازای:** خب! حالا که همه با همیم... یه چیزی بگیم؟

**چویا:** *(اخم می‌کنه)* چی؟

**دازای:** *(شیطون)* مثلاً اینکه آتسوشی گردنش یه چیزی داره که...

**آکوتاگاوا:** *(سرد)* دازای.

**دازای:** *(بی‌خیال)* باشه باشه!

آتسوشی دستشو روی گردنش میذاره و قرمز میشه. چویا میخنده.

**چویا:** *(به دازای)* تو هیچوقت عوض نمیشی.

**دازای:** *(با لبخند، دستشو روی دست چویا میذاره)* نه. ولی بعضی چیزا عوض شدن.

چویا نگاه می‌کنه به دستاشون. این بار جلوی همه دستشو نمی‌کشه.

آتسوشی این صحنه رو میبینه و لبخندی میزنه. آکوتاگاوا هم میبینه و آروم دستشو میذاره روی دست آتسوشی - جلوی همه، بدون هیچ توضیحی.

**پایان قسمت ۲۹** 🤍🖤
دیدگاه ها (۰)

دو قطب مخالف💙🧡# قسمت ۳۳: «شب ستاره‌ها» 🔥❄️**صحنه ۱ - بیرونی:...

سفید و سیاه🤍🖤# قسمت ۲۸: «دازای و چویا - اعتراف» 🤍🖤**صحنه ۱ -...

سفید و سیاه🤍🖤# قسمت ۲۷: «کنترل از دست رفته» 🤍🖤**صحنه ۱ - داخ...

سفید و سیاه🤍🖤# قسمت ۲۰: «برگشت به یوکوهاما» 🤍🖤**صحنه ۱ - داخ...

سفید و سیاه🤍🖤پارت چهارم⚡️# قسمت ۴: «صبح بعد» 🤍🖤**صحنه ۱ - دا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط