بزرگترینآرزو
#بزرگترین_آرزو
(آخر)P54
کوک که متوجه تقلا کردنش برای نفس کشیدن شده بود، ب.وسه رو شکست و با چشمایی که حالا خمار تر از قبل شده بود بهش نگاه کرد:
_اگه شروع کنیم دیگه هیچ راه برگشتی نیست.. کاترینا ، درموردش مطمئنی؟
میخواست تمرکز کنه اما ضربان قلبش و تنشی که تو وجودش افتاده بود و حتی از قبل بیشتر هم شده بود این اجازه رو ازش میگرفت..
با صدایی که به سختی بالاتر از یک زمزمه بود؛ گفت:
+میدونی کوک،
گاهی انگار یه چیزی میخوای بگی، ولی از گفتنش پشیمون میشی!
اون لبخند کوتاهی زد و کمی فاصله گرفت: شاید چون مطمئن نیستم فهمیدنش برات خوبه یا نه..
+ چرا فکر میکنی برام خوب نیست؟
کمی نفسش رو بیرون داد... آروم، انگار فکر میکرد:
_چون وقتی چیزی بین دو نفر خوب باشه.. آدم میترسه خرابش کنه.
کاترینا کمی سر کج کرد و بیقرار دوباره پرسید:
+و اونوقت.. بین ما چی خوبه؟
نیمچه لبخند روی لبش محو شد نه از روی غم.. از روی درد..
_اینکه بهم اعتماد داری برام کافیه..
بعدِ مکثی فورا جمله شو تصحیح کرد:
_ولی بعضی وقتا حس میکنم این اعتماد کافی نیست،حداقل برای من!
دستشو روی گونه مرد مقابلش کشید و بعد نگاهشو مستقیم به چشمای اون دوخت:
+ خیل خب ...فقط.. خواسته تو به زبون بیار... مطمئن باش از گفتنش پشیمون نمیشی
سری تکون داد و بعد دست گرمشو به مچ دستای ظریف دختر مقابلش رسوند..
و بی معطلی حرفی که مدت ها بود تو دلش مخفی کرده بود رو به زبون اورد:
_تا وقتی که به بهانه های مختلف پیشم بودی و همو میدیدیم حتی به ذهنمم خطور نمیکرد که دیدنت بشه یکی از عادتام ...
بعد ازینکه یه مدت ازت بی خبر شدم و همو ندیدیم تازه فهمیدم جای یه کسی تو زندگیم خالیه... حتی اون زمانم بهت فکر نمیکردم؛ به اینکه کسی که نبودش قلبمو به درد میاره تو باشی!
ولی ، اون شبی که از پیش کارِن برگشتمو تو اون حال که نگرانم بودی دیدمت فهمیدم تو، اون کسی ای که آرزوی داشتنشو دارم. با این حال حتی نتونستم به زبون بیارمش... چون فکر میکردم گفتنش از خود راضی بودنمو نشون میده!
با گفتن این حرف ابروهاش درهم رفت:
_آخه خب چطور میتونی بودن کنار آدمی رو انتخاب کنی که کل زندگیش خطره و حتی تو اولین دیدارش باهات بخاطر تیر خوردنش پیشت پناه اورده ؟
با لبخندی که از کاترینا دید، گره ابروهاش باز و نگاهش رنگ تعجب گرفت:
_میخندی؟
+آره خب؛ من همهٔ اینارو پذیرفتم که الان روبه روت تو این حالت نشستم..
مبهوت چند باری پلک زد و دوباره روی اون ثابت موند:
_ینی قبول میکنی باهام قرار بذاری؟
قهقه ای زد و با اشاره به وضع شون گفت:
+اگه این قرار نیست پس چیه؟!
با تردید لب هاشو از هم فاصله داد..
_تو... مطمئنی؟
دختر مقابلش بدون لحظه ای درنگ با قاطعیت سر تکون داد:
+بی شک رسیدن بهت بزرگترین آرزوم بوده و از حالا به بعد موندن کنارت بزرگترین آرزوم خواهت بود..:)
END ...
خبببب این داستان هم به پایان رسید ...
امیدوارم خوشت اومده باشه...
و حتما نظراتون رو بگین چون حتمااا میخونم😊🙏
(آخر)P54
کوک که متوجه تقلا کردنش برای نفس کشیدن شده بود، ب.وسه رو شکست و با چشمایی که حالا خمار تر از قبل شده بود بهش نگاه کرد:
_اگه شروع کنیم دیگه هیچ راه برگشتی نیست.. کاترینا ، درموردش مطمئنی؟
میخواست تمرکز کنه اما ضربان قلبش و تنشی که تو وجودش افتاده بود و حتی از قبل بیشتر هم شده بود این اجازه رو ازش میگرفت..
با صدایی که به سختی بالاتر از یک زمزمه بود؛ گفت:
+میدونی کوک،
گاهی انگار یه چیزی میخوای بگی، ولی از گفتنش پشیمون میشی!
اون لبخند کوتاهی زد و کمی فاصله گرفت: شاید چون مطمئن نیستم فهمیدنش برات خوبه یا نه..
+ چرا فکر میکنی برام خوب نیست؟
کمی نفسش رو بیرون داد... آروم، انگار فکر میکرد:
_چون وقتی چیزی بین دو نفر خوب باشه.. آدم میترسه خرابش کنه.
کاترینا کمی سر کج کرد و بیقرار دوباره پرسید:
+و اونوقت.. بین ما چی خوبه؟
نیمچه لبخند روی لبش محو شد نه از روی غم.. از روی درد..
_اینکه بهم اعتماد داری برام کافیه..
بعدِ مکثی فورا جمله شو تصحیح کرد:
_ولی بعضی وقتا حس میکنم این اعتماد کافی نیست،حداقل برای من!
دستشو روی گونه مرد مقابلش کشید و بعد نگاهشو مستقیم به چشمای اون دوخت:
+ خیل خب ...فقط.. خواسته تو به زبون بیار... مطمئن باش از گفتنش پشیمون نمیشی
سری تکون داد و بعد دست گرمشو به مچ دستای ظریف دختر مقابلش رسوند..
و بی معطلی حرفی که مدت ها بود تو دلش مخفی کرده بود رو به زبون اورد:
_تا وقتی که به بهانه های مختلف پیشم بودی و همو میدیدیم حتی به ذهنمم خطور نمیکرد که دیدنت بشه یکی از عادتام ...
بعد ازینکه یه مدت ازت بی خبر شدم و همو ندیدیم تازه فهمیدم جای یه کسی تو زندگیم خالیه... حتی اون زمانم بهت فکر نمیکردم؛ به اینکه کسی که نبودش قلبمو به درد میاره تو باشی!
ولی ، اون شبی که از پیش کارِن برگشتمو تو اون حال که نگرانم بودی دیدمت فهمیدم تو، اون کسی ای که آرزوی داشتنشو دارم. با این حال حتی نتونستم به زبون بیارمش... چون فکر میکردم گفتنش از خود راضی بودنمو نشون میده!
با گفتن این حرف ابروهاش درهم رفت:
_آخه خب چطور میتونی بودن کنار آدمی رو انتخاب کنی که کل زندگیش خطره و حتی تو اولین دیدارش باهات بخاطر تیر خوردنش پیشت پناه اورده ؟
با لبخندی که از کاترینا دید، گره ابروهاش باز و نگاهش رنگ تعجب گرفت:
_میخندی؟
+آره خب؛ من همهٔ اینارو پذیرفتم که الان روبه روت تو این حالت نشستم..
مبهوت چند باری پلک زد و دوباره روی اون ثابت موند:
_ینی قبول میکنی باهام قرار بذاری؟
قهقه ای زد و با اشاره به وضع شون گفت:
+اگه این قرار نیست پس چیه؟!
با تردید لب هاشو از هم فاصله داد..
_تو... مطمئنی؟
دختر مقابلش بدون لحظه ای درنگ با قاطعیت سر تکون داد:
+بی شک رسیدن بهت بزرگترین آرزوم بوده و از حالا به بعد موندن کنارت بزرگترین آرزوم خواهت بود..:)
END ...
خبببب این داستان هم به پایان رسید ...
امیدوارم خوشت اومده باشه...
و حتما نظراتون رو بگین چون حتمااا میخونم😊🙏
- ۵.۳k
- ۰۲ آذر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط