بزرگترینآرزو

#بزرگترین_آرزو
P53

سری تکون داد و با جدیتی که تو صداش مشخص بود سوالشو به زبون اورد:
+و از کجا باید فهمید که این احساسات واقعی ان؟!

مرد مقابلش نگاهشو ازون گرفتو به روبه رو داد و سکوت چند ثانیه ای که بعد از هر جمله اش داشت رو تکرار کرد:
_باید خودشونو ثابت کنن. همین!

به عنوان تمسخرِ حرف اون پوزخند صدا داری زد و سری تکون داد:
+همین؟ اگه ثابت کردن انقد آسون بود همه عاشقا به معشوقشون میرسیدن... خیلی راحت.
_ درسته.. گفتنش راحته.. من حرفی از انجام دادنش نزدم
+ آخه یجوری گفتی.. همین! انگار خیلی راحت میتونی خودتو ثابت کنی.. تو حتی نتونستی تو دادگاه خودتو بی گناه اعلام کنی!
_الحق که یه وکیل کار درست بودی! واقعا نمیتونی تو هیچ بحثی کم بیاری نه؟!

چشم غره ای نثارش کرد و نگاه ازش گرفت...
+اوکی من کوتاه میام... ولی اینکه فکر میکنی تو همه چیز خوبی... یکمی...

کمی به اون نزدیک شد:
_یکمی؟؟!
+یکمی.. خوبه.. ولی...

همچینان که فاصله شو نزدیک تر میکرد ابرو بالا داد و زمزمه وار گفت:
_ولی؟!؟

اینجوری فایده نداشت...دلش میخواست چیزی بگه اما با این فاصله حتی نمیتونست کلمه ای حرف بزنه... دونه دونه کلمات از ذهنش فرار می‌کردن..و تنها چیزی که به گوش میرسید صدای ضربان قلبش بود که دیوانه وار به قفسه سینه اش میکوبید..!
+من...معذرت میخوام

مکثی کوتاهی کرد و چشماشو بست و لب.اشو به اون و رسوند‌..
و بعد کمی عقب اومدو دوباره تو همون حالت عقب موند... چندسانتی صورتش.. نگاهش رنگ تعجب گرفته بود اما سعی در پنهانش داشت..
با صدایی که نا امیدانه نیازمند بوسیدنش بود، گفت:
_این یک اشتباه بزرگه.

درحالی که نفس هاش هر لحظه سنگین تر میشد ،پرسید:
+پس چرا قبول کردی که بیای؟!

سوالش برای چند ثانیه توی هوا معلق و بی جواب موند...
انگار هیچ جوابی برای اینکه اینجاست نداشته باشه...
پلک های کوک لحظه ای روی هم قرار گرفتن:
_لعنتی...

قبل ازینکه یکی از دست هاش پشت گردن دختر مقابلش بشینه، چشم هاش رو باز کرد...
حرارت بدنش باعث میشد پوستش زیر اون اَتَش بسوزه..
تمام لمس و حرکاتش مثل مردی بود که بالاخره تصمیم گرفته قوانین و از همه مهم تر منطقش رو برای تک دختر زندگیش زیر پا بزاره...
وقتی که بالاخره تصمیم گرفت فاصله کم بینشون رو از بین ببره، ل. ب هاش روی ل. ب های اون فرود اومدن...
با شدت شروع به بو..سیدنش کرد.. انگار بیشتر از اون چیزی که فکرشو میکرد، بی‌تاب بود برای داشتنش!
دیدگاه ها (۳)

#بزرگترین_آرزو(آخر)P54کوک که متوجه تقلا کردنش برای نفس کشیدن...

سلام سلاممم چطورین؟؟؟ازون جایی که یه مدتی بیکارم دلم میخواد ...

#بزرگترین_آرزوP52«شروع یک رابطه؟ یا شایدم.. آخرین دیدار!»بشق...

#بزرگترین_آرزوP51اون مرد تو دلش آشوب ها به پا بود...نگرانی‌ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط