بزرگترینآرزو
#بزرگترین_آرزو
P52
«شروع یک رابطه؟ یا شایدم.. آخرین دیدار!»
بشقاب های با غذا تزیین شده رو روی میز دونفره اش قرار داد و بعد از ازون با گذاشتنِ دو جام مقابل هر سرویس تزیین میز شام رو کامل کرد ..
حالا همه چیز آماده بود جز خودش..
مقابل آیینهٔ میز آرایشش نشست و میکاپ ساده اشو آغاز کرد...
در آخر رژ لب کمرنگی به عنوان مهر پایانی روی لباش گذاشت زیر لب زمزمه کرد:
+اینم ازین ...
ست سفیدی که در نظر گرفته بود رو پوشید و مقابل آینده قدی گوشه اتاقش ایستاد...
موهاش رو هم آزاد دورش ریخت...
و لبخندی که نشون از رضایت بخش بودن کارش میداد روی لباش نمایان شد...
اما دقایقی نگذشته بود که صدای زنگ در بلند شد...
بی معطلی از اتاق بیرون اومد و مقابل در بسته ایستاد و بعد از دم و بازدهم کوتاهی اونو باز کرد...
با دیدن جونگ کوک، با اون استایل.. و دسته گل بزرگ دستش و استشمامِ بوی عطر تلخ و دارچینیش برای لحظه ای نفس کشیدنو فراموش کرد ...
نمیدونست چقدر.. ولی فقط میخواست وایسته و نگاهش کنه..
کوک هم کمی از اون نداشت.. اما پیش دستی کردو زیر لب زمزمه کرد:
_نمیزاری بیام تو؟
کاترینا اما خجالت زده نگاهشو کمی پایین کشید و آهسته قدم هاشو عقب برداشت و اجازه ورود رو به اون داد:
+خوش اومدی...
بعد از اینکه در بسته شد، پشت اون وارد ورودی سالن و مخالف راه اون قدم هاشو سمت اشپز خونه برد...
قهوه ساز رو روشن و بعد دونه دونه کوکی هایی که درست کرده بود رو روی ظرف مخصوص چینش کرد...
نگاهش به جونگ کوک خورد که مشغول دیدن خونه نقلیِ اونه..
لبخندی زد و همینطور که به سمت اون قدم برمیداشت لب زد:
+درسته که خونهٔ کوچولویی دارم و اونقدی به چشم نمیاد ولی من این...
پرده حریر مانندشو کنار زد و حرفشو کامل کرد:
+ویو رو به هر خونه درندشت و لوکسی ترجیح میدم...
جونگ کوک با دیدن بالکن نسبتا متوسطی که دوتا صندلی همراه یه میز بینشون، و نمایی که نیمی از شهرو به نمایش گذاشته بود چشماش برق زد ناخودآگاه (واو..) از بین لب هاش پر کشید...
و همین هم باعث پر رنگ شدن لبخند دختر مقابلش شد...
با اشاره به بالکن گفت:
+اینجا بمون تا قهوه هارو بیارم...
بعد از تایید و راهنمایی اون عقب گِرد کرد لیوان قهوه هارو روی سینی چوبی مانندی و ظرف کوکی هم کنارش گذاشت..
برای کم شدن استرسی که میترسید مبادا سوتیِ بزرگی بده نفس عمیقی کشید و به سمت بالکن قدم برداشت..
سینی رو روی میز گذاشت و روی صندلی کنار اون نشست...
_اینهمه ستاره تو آسمون طبیعیه؟!
با شنیدن این حرف اون نگاهشو کاملا به آسمون داد و دست به سینه شد... با چیزی که یک آن انگار توی ذهنش گذشت نیمچه لبخندی زد:
+تو افسانه ها گفته شده، اگه دو فردی که بهم علاقه دارن زیر آسمون پر ستاره همو ببوسن تا ابد پیش هم میمونن.
بعد از اتمام حرفش به نیم رخ کوک که همچنان خیره به آسمون بود چشم دوخت...
با ندیدن هیچ واکنشی از اون نیمچه لبخندش محو شد...
با این سکوتاش همیشه فضای حاکم شده رو سرد تر از همیشه میکرد!
_من..... اعتقادی به افسانه ها ندارم...
مکث کرد و بعد نگاهشو پایین کشید و درست مقابل نگاه اون متوقف شد:
_همه چیز در لحظه اتفاق میوفته.... اگه اون دو نفر علاقه اشون یه حس زود گذر نباشه بدون هیچ بهانه ای کنار هم میمونن...
P52
«شروع یک رابطه؟ یا شایدم.. آخرین دیدار!»
بشقاب های با غذا تزیین شده رو روی میز دونفره اش قرار داد و بعد از ازون با گذاشتنِ دو جام مقابل هر سرویس تزیین میز شام رو کامل کرد ..
حالا همه چیز آماده بود جز خودش..
مقابل آیینهٔ میز آرایشش نشست و میکاپ ساده اشو آغاز کرد...
در آخر رژ لب کمرنگی به عنوان مهر پایانی روی لباش گذاشت زیر لب زمزمه کرد:
+اینم ازین ...
ست سفیدی که در نظر گرفته بود رو پوشید و مقابل آینده قدی گوشه اتاقش ایستاد...
موهاش رو هم آزاد دورش ریخت...
و لبخندی که نشون از رضایت بخش بودن کارش میداد روی لباش نمایان شد...
اما دقایقی نگذشته بود که صدای زنگ در بلند شد...
بی معطلی از اتاق بیرون اومد و مقابل در بسته ایستاد و بعد از دم و بازدهم کوتاهی اونو باز کرد...
با دیدن جونگ کوک، با اون استایل.. و دسته گل بزرگ دستش و استشمامِ بوی عطر تلخ و دارچینیش برای لحظه ای نفس کشیدنو فراموش کرد ...
نمیدونست چقدر.. ولی فقط میخواست وایسته و نگاهش کنه..
کوک هم کمی از اون نداشت.. اما پیش دستی کردو زیر لب زمزمه کرد:
_نمیزاری بیام تو؟
کاترینا اما خجالت زده نگاهشو کمی پایین کشید و آهسته قدم هاشو عقب برداشت و اجازه ورود رو به اون داد:
+خوش اومدی...
بعد از اینکه در بسته شد، پشت اون وارد ورودی سالن و مخالف راه اون قدم هاشو سمت اشپز خونه برد...
قهوه ساز رو روشن و بعد دونه دونه کوکی هایی که درست کرده بود رو روی ظرف مخصوص چینش کرد...
نگاهش به جونگ کوک خورد که مشغول دیدن خونه نقلیِ اونه..
لبخندی زد و همینطور که به سمت اون قدم برمیداشت لب زد:
+درسته که خونهٔ کوچولویی دارم و اونقدی به چشم نمیاد ولی من این...
پرده حریر مانندشو کنار زد و حرفشو کامل کرد:
+ویو رو به هر خونه درندشت و لوکسی ترجیح میدم...
جونگ کوک با دیدن بالکن نسبتا متوسطی که دوتا صندلی همراه یه میز بینشون، و نمایی که نیمی از شهرو به نمایش گذاشته بود چشماش برق زد ناخودآگاه (واو..) از بین لب هاش پر کشید...
و همین هم باعث پر رنگ شدن لبخند دختر مقابلش شد...
با اشاره به بالکن گفت:
+اینجا بمون تا قهوه هارو بیارم...
بعد از تایید و راهنمایی اون عقب گِرد کرد لیوان قهوه هارو روی سینی چوبی مانندی و ظرف کوکی هم کنارش گذاشت..
برای کم شدن استرسی که میترسید مبادا سوتیِ بزرگی بده نفس عمیقی کشید و به سمت بالکن قدم برداشت..
سینی رو روی میز گذاشت و روی صندلی کنار اون نشست...
_اینهمه ستاره تو آسمون طبیعیه؟!
با شنیدن این حرف اون نگاهشو کاملا به آسمون داد و دست به سینه شد... با چیزی که یک آن انگار توی ذهنش گذشت نیمچه لبخندی زد:
+تو افسانه ها گفته شده، اگه دو فردی که بهم علاقه دارن زیر آسمون پر ستاره همو ببوسن تا ابد پیش هم میمونن.
بعد از اتمام حرفش به نیم رخ کوک که همچنان خیره به آسمون بود چشم دوخت...
با ندیدن هیچ واکنشی از اون نیمچه لبخندش محو شد...
با این سکوتاش همیشه فضای حاکم شده رو سرد تر از همیشه میکرد!
_من..... اعتقادی به افسانه ها ندارم...
مکث کرد و بعد نگاهشو پایین کشید و درست مقابل نگاه اون متوقف شد:
_همه چیز در لحظه اتفاق میوفته.... اگه اون دو نفر علاقه اشون یه حس زود گذر نباشه بدون هیچ بهانه ای کنار هم میمونن...
- ۵.۳k
- ۲۰ آبان ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط