دشمن ناتنیpt
دشمن ناتنیpt41
بیشترشون توی اتاقشون بودن فقط شوگا و جیمین و جین و جونگکوک تو پذیرایی نشسته بودن و راجع به گرفتن نامجون حرف میزدن.
بسته شدن در و بعد صدای قدم کسی توجه هر چهارتا رو جلب کرد.
-چیزی شده؟حالت خوبه؟
+خوبم...خوابم نمیبرد
سوهی سمتشون رفت و ناخودآگاه کنار جونگکوک نشست.
+چرا نمیخوابید؟
&داریم راجب اتفاقات اخیر حرف میزنیم ....همچی خیلی مشکوکه...
+میدونید الان کجاست
¥با هلیکوپتر فرار کرده
سوهی نگاهش به شوگا افتاد.
+از کجا خبر دارید؟
¥جلو خو....
-خبرا زود میرسه
جونگکوک حرف شوگا رو قطع کرد و توجه سوهی رو به خودش جلب کرد.
+شوگا داشت یه چیز دیگه میگفت
-همینو میخواست بگه
جونگکوک سرش پایین بود و جواب میداد.
سوهی به شوگا نگاه کرد و لحن مطمئنی حرف زد
+این خبرا چیز ساده ای نیستن که به همین راحتی پخش بشه پس بهتره زودتر بگید.
شوگا نگاهی به جونگکوک و بعد به سوهی انداخت
¥وقتی به خونش رفتیم فرار کرد.
+کی؟
¥چند ساعت پیش.
سوهی نگاهی به جونگکوک کرد و از شوگا سوال پرسید
+با جونگکوک؟
¥آره
شوگا با تردید جواب داد .
+باشه
سوهی از جاش بلند شد و قبل از برگشتن به اتاقش به سمت جین برگشت.
+جین لطفا امنیت اینجارو ببر بالا و نزار کسی داخل یا خارج بشه...حتی خودت.
بعد از تموم شدن حرفش برگشت تو اتاقش.
-یبار نشد تو سوتی ندی.
¥من چمیدونم تو چه غلطی میخوای بکنی.
~اینارو ول کنید ،بگید ببینم چطوری میخوای پیداش کنید ؟
جونگکوک بلند شد و تو همین حین حرفش رو میزد
-اینش دیگه با خودتون من خسته شدم میرم بخوابم
جونگکوک سمت اتاق قدم برداشت و بعد رسیدن و با در زدن آرومی درو باز کرد.
سوهی رو تخت خوابیده بود و یه متکا هم بغل کرده بود.
جونگکوک با تلاش برای اینکه صدایی ایجاد نکنه آروم رو تخت نشست و بعد دراز کشید .
سمت دختر خوابید و سعی کرد کمی از عطر موهاش رو وارد ریه اش بکنه.
+دیگه اینکارو نکن
جونگکوک با صدای دختر چشمای خمارش رو باز کرد
-چیکار ؟
+تنهایی کاری انجام نده
-مگه تو تنهایی نرفتی پیشش
+اون فرق داره
-اصلا فرقی نداره
بیشترشون توی اتاقشون بودن فقط شوگا و جیمین و جین و جونگکوک تو پذیرایی نشسته بودن و راجع به گرفتن نامجون حرف میزدن.
بسته شدن در و بعد صدای قدم کسی توجه هر چهارتا رو جلب کرد.
-چیزی شده؟حالت خوبه؟
+خوبم...خوابم نمیبرد
سوهی سمتشون رفت و ناخودآگاه کنار جونگکوک نشست.
+چرا نمیخوابید؟
&داریم راجب اتفاقات اخیر حرف میزنیم ....همچی خیلی مشکوکه...
+میدونید الان کجاست
¥با هلیکوپتر فرار کرده
سوهی نگاهش به شوگا افتاد.
+از کجا خبر دارید؟
¥جلو خو....
-خبرا زود میرسه
جونگکوک حرف شوگا رو قطع کرد و توجه سوهی رو به خودش جلب کرد.
+شوگا داشت یه چیز دیگه میگفت
-همینو میخواست بگه
جونگکوک سرش پایین بود و جواب میداد.
سوهی به شوگا نگاه کرد و لحن مطمئنی حرف زد
+این خبرا چیز ساده ای نیستن که به همین راحتی پخش بشه پس بهتره زودتر بگید.
شوگا نگاهی به جونگکوک و بعد به سوهی انداخت
¥وقتی به خونش رفتیم فرار کرد.
+کی؟
¥چند ساعت پیش.
سوهی نگاهی به جونگکوک کرد و از شوگا سوال پرسید
+با جونگکوک؟
¥آره
شوگا با تردید جواب داد .
+باشه
سوهی از جاش بلند شد و قبل از برگشتن به اتاقش به سمت جین برگشت.
+جین لطفا امنیت اینجارو ببر بالا و نزار کسی داخل یا خارج بشه...حتی خودت.
بعد از تموم شدن حرفش برگشت تو اتاقش.
-یبار نشد تو سوتی ندی.
¥من چمیدونم تو چه غلطی میخوای بکنی.
~اینارو ول کنید ،بگید ببینم چطوری میخوای پیداش کنید ؟
جونگکوک بلند شد و تو همین حین حرفش رو میزد
-اینش دیگه با خودتون من خسته شدم میرم بخوابم
جونگکوک سمت اتاق قدم برداشت و بعد رسیدن و با در زدن آرومی درو باز کرد.
سوهی رو تخت خوابیده بود و یه متکا هم بغل کرده بود.
جونگکوک با تلاش برای اینکه صدایی ایجاد نکنه آروم رو تخت نشست و بعد دراز کشید .
سمت دختر خوابید و سعی کرد کمی از عطر موهاش رو وارد ریه اش بکنه.
+دیگه اینکارو نکن
جونگکوک با صدای دختر چشمای خمارش رو باز کرد
-چیکار ؟
+تنهایی کاری انجام نده
-مگه تو تنهایی نرفتی پیشش
+اون فرق داره
-اصلا فرقی نداره
- ۴.۰k
- ۰۴ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط