پارت
پارت ۳۲
ددی_شوگره_اجباریه من
جیمین رفت نزدیکتر و رو ب روی سانامی وایساد...
جیمین:: سرتو بگیر بالا،میخام تو چشام نگاه کنی...
سانامی سرشو بالا گرفت و با چهره مظلوم و غمگین و عمیقا عصبیش ب جیمین نگاه کرد...
جیمین:: زبون دراز و رو دار شدی...روز اول دستم به میخورد میخواستی بمیری حالا واسه من بر زر میکنی هوم؟!
سانامی:: م..من فقط جواب بقیه رو میدم ک...
جیمین:: خفه
جیمین برگشت و رو صندلیش نشست
جیمین:: هردختری اومد اینجا مرده رفت بیرون...اگه اذیتت کردم پشیمون نیستم...اگه بهت تجاوز کردم...کتکت زدم و هرکار دیگه ای پشیمون نیستم...
ولی!
لعنتی چرا باید بدم بیاد بقیه این بلاهارو سرتو میارن؟؟!!
ببینم چرا تاالان سعی نکردی خودکشی کنی؟! مثل همه برده ها...خوشت میاد اینجوری زندگیتو بگذرونی؟!
سانامی:: خیلی دوس داری بمیرم خودت بیا خلاصم کن
جیمین:: هه...این ک از خدامه...اما نمیشه از تو گذشت،یچیز دیگه ای...
سانامی:: یه وسیله لذت و سرگرمی متفاوتم...
جیمین:: اوم...
سانامی:: دیگه مهم نیست...هربلایی ک دلت میخواد سرم بیار...
جیمین:: نیازی ب اجازه تو ندارم...عام...فردا همینجا میمونی و جایی نمیری
سانامی:: اوکی
جیمین:: نمیزارم بری چون میخام همینجا تولدتو بگم جشن بگیرن...
سانامی:: ت..تولد منو؟!😳
جیمین:: دوس نداری؟!
سانامی:: خ..خیلی دوس دارم
جیمین:: اوکی...فردا آماده باش...الآنم از جلو چشام گمشو
سانامی:: م..ممنونم
جیمین:: اوکیه...حالا برو
سانامی:: باشه خدافظ...
سانامی از اتاق اومد بیرون...
حالا کناره عصبانیت و ناراحتی و حرصی بودن خوشحالم شد...
سانو و عاجوما با دیدن سانامی پریدن پیشش
سانو:: کردت؟!
عاجوما:: عههه...دخترم چیشد؟!
سانامی:: گفت فردا یه جشن تولد بزرگ و خوب همینجا تو عمارت واسم میگیره😏
سانو:: چ..چییی
سانامی:: همونی ک شنیدی...میرم تو حیاط قدم بزنم عاجوما لطفاً برام نوشیدنی بیار
عاجوما:: باشه عزیزم😊
سانو:: مرده شور ببرت😒😒😒
عاجوما رفت برای سانامی یه دسر آماده کنه و سانامی هم رفت تو حیاط...
سانو هم از شدت عصبانیت رفت تو اتاق و درو محکم بست...
ددی_شوگره_اجباریه من
جیمین رفت نزدیکتر و رو ب روی سانامی وایساد...
جیمین:: سرتو بگیر بالا،میخام تو چشام نگاه کنی...
سانامی سرشو بالا گرفت و با چهره مظلوم و غمگین و عمیقا عصبیش ب جیمین نگاه کرد...
جیمین:: زبون دراز و رو دار شدی...روز اول دستم به میخورد میخواستی بمیری حالا واسه من بر زر میکنی هوم؟!
سانامی:: م..من فقط جواب بقیه رو میدم ک...
جیمین:: خفه
جیمین برگشت و رو صندلیش نشست
جیمین:: هردختری اومد اینجا مرده رفت بیرون...اگه اذیتت کردم پشیمون نیستم...اگه بهت تجاوز کردم...کتکت زدم و هرکار دیگه ای پشیمون نیستم...
ولی!
لعنتی چرا باید بدم بیاد بقیه این بلاهارو سرتو میارن؟؟!!
ببینم چرا تاالان سعی نکردی خودکشی کنی؟! مثل همه برده ها...خوشت میاد اینجوری زندگیتو بگذرونی؟!
سانامی:: خیلی دوس داری بمیرم خودت بیا خلاصم کن
جیمین:: هه...این ک از خدامه...اما نمیشه از تو گذشت،یچیز دیگه ای...
سانامی:: یه وسیله لذت و سرگرمی متفاوتم...
جیمین:: اوم...
سانامی:: دیگه مهم نیست...هربلایی ک دلت میخواد سرم بیار...
جیمین:: نیازی ب اجازه تو ندارم...عام...فردا همینجا میمونی و جایی نمیری
سانامی:: اوکی
جیمین:: نمیزارم بری چون میخام همینجا تولدتو بگم جشن بگیرن...
سانامی:: ت..تولد منو؟!😳
جیمین:: دوس نداری؟!
سانامی:: خ..خیلی دوس دارم
جیمین:: اوکی...فردا آماده باش...الآنم از جلو چشام گمشو
سانامی:: م..ممنونم
جیمین:: اوکیه...حالا برو
سانامی:: باشه خدافظ...
سانامی از اتاق اومد بیرون...
حالا کناره عصبانیت و ناراحتی و حرصی بودن خوشحالم شد...
سانو و عاجوما با دیدن سانامی پریدن پیشش
سانو:: کردت؟!
عاجوما:: عههه...دخترم چیشد؟!
سانامی:: گفت فردا یه جشن تولد بزرگ و خوب همینجا تو عمارت واسم میگیره😏
سانو:: چ..چییی
سانامی:: همونی ک شنیدی...میرم تو حیاط قدم بزنم عاجوما لطفاً برام نوشیدنی بیار
عاجوما:: باشه عزیزم😊
سانو:: مرده شور ببرت😒😒😒
عاجوما رفت برای سانامی یه دسر آماده کنه و سانامی هم رفت تو حیاط...
سانو هم از شدت عصبانیت رفت تو اتاق و درو محکم بست...
- ۳۱.۲k
- ۱۴ آبان ۱۴۰۱
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط