~LIKE THE DAY THAT I MET HIM~
~LIKE THE DAY THAT I MET HIM~
~هماننده روزی که او را ملاقات کردم~
Part ۴۰
*صبح روز بعد*
“نور سپید صبحگاهی از میان شکاف پردههای سنگین مخمل به داخل اتاق خزید و روی صورت خوابآلود ات نشست. اتاق همچنان بویِ عطر تلخ جونگکوک و رطوبتِ ملایم بعد از حمام دیشب را در خود حبس کرده بود…”
-(پلکهایش را با سنگینی تکان داد و سعی کرد چشمانش را باز کند. حس گرمایِ عجیبی را کنار خودش لمس میکرد. با به یاد آوردن اینکه دیشب در اتاق او خوابش برده، ناگهان چشمانش کاملاً باز شد و با چهرهی غرق در خوابِ جونگکوک که تنها چند سانتیمتر با او فاصله داشت، روبرو شد. نفسش در سینه حبس شد؛ او در خواب چقدر آرام و در عین حال تسخیرکننده به نظر میرسید)
+(دستِ سنگین و عضلانی جونگکوک روی کمر ات حلقه شده بود. او را به سمت خودش کشیده بود. تا جایی که میشد فهمید، خیلی خوابش سبک تر از چیزی که میشد فکر کرد بود)
-(کمی به دورو برش خیره شد و بعد کمی تکان خوردُ به ارامی خواست تا دست جونگ کوک را کمی فاصله دهد و بلند شود اما دستش به عقب کشیده شد و دوباره روی تخت افتاد-)
+(ات را به سمت خودش کشید و کمی از تخت بلند شد، روی ات خیمه زد؛ چشم های سیاه و خمارش را به چشمان او دوخته بود)
بودی حالا-
-(لبخند زد) عه ....بیداری...(نگاهش را دزدید)
+(به ات خیره شده بود)
ترسیدی؟
-(به جونگ کوک خیره شد)
من؟-...از تو؟...هه-
(سرش را برگرداند و نفس عمیق ولی محوی کشید تا شوکی که بهش وارد شده بود را نشان ندهد)
+(کمی به او خیره شد و بعد سرش را پایین اوردُ به گردن ات نزدیک کرد)
خیلی خوبه نمیترسی.
-(دستانش را روی شانه هایش گذاشتو عقب کشید کمی. اب دهانش را قورت داد.)
اره!
+(نزدیک تر شدُ بدون مکث بوسه ای نرم روی گردن ات زد)
-(چشمانش را محکم بست.)
اذیتم کنی اذیتت میکنما-
+(ته خنده ای کردُ به کارش ادامه داد؛ انگار که اصلا نمیشنید)
-جونگ کوک-
+(نیشی محکمی به پوست نرم ات زد و ان بین دندان هایش گرفت)
-(هیسی کشید و تلاش کرد او را از خودش دور کند)
عاای-...جونگ کوک-
+(بوسه هایش را تا روی قفسه ی سینه های ات برد که ناگهان تلفنش زنگ خورد...عقب رفت و گوشی اش را پاسخ داد)
چی شده؟
-(روی تخت نشست و به او از پشت خیره شد...هوفی کشید)
+باشه الان میام-
-هیچوقت وقت نداره-...(چشم غره ای رفت)
لذت ببرین♡♤
~هماننده روزی که او را ملاقات کردم~
Part ۴۰
*صبح روز بعد*
“نور سپید صبحگاهی از میان شکاف پردههای سنگین مخمل به داخل اتاق خزید و روی صورت خوابآلود ات نشست. اتاق همچنان بویِ عطر تلخ جونگکوک و رطوبتِ ملایم بعد از حمام دیشب را در خود حبس کرده بود…”
-(پلکهایش را با سنگینی تکان داد و سعی کرد چشمانش را باز کند. حس گرمایِ عجیبی را کنار خودش لمس میکرد. با به یاد آوردن اینکه دیشب در اتاق او خوابش برده، ناگهان چشمانش کاملاً باز شد و با چهرهی غرق در خوابِ جونگکوک که تنها چند سانتیمتر با او فاصله داشت، روبرو شد. نفسش در سینه حبس شد؛ او در خواب چقدر آرام و در عین حال تسخیرکننده به نظر میرسید)
+(دستِ سنگین و عضلانی جونگکوک روی کمر ات حلقه شده بود. او را به سمت خودش کشیده بود. تا جایی که میشد فهمید، خیلی خوابش سبک تر از چیزی که میشد فکر کرد بود)
-(کمی به دورو برش خیره شد و بعد کمی تکان خوردُ به ارامی خواست تا دست جونگ کوک را کمی فاصله دهد و بلند شود اما دستش به عقب کشیده شد و دوباره روی تخت افتاد-)
+(ات را به سمت خودش کشید و کمی از تخت بلند شد، روی ات خیمه زد؛ چشم های سیاه و خمارش را به چشمان او دوخته بود)
بودی حالا-
-(لبخند زد) عه ....بیداری...(نگاهش را دزدید)
+(به ات خیره شده بود)
ترسیدی؟
-(به جونگ کوک خیره شد)
من؟-...از تو؟...هه-
(سرش را برگرداند و نفس عمیق ولی محوی کشید تا شوکی که بهش وارد شده بود را نشان ندهد)
+(کمی به او خیره شد و بعد سرش را پایین اوردُ به گردن ات نزدیک کرد)
خیلی خوبه نمیترسی.
-(دستانش را روی شانه هایش گذاشتو عقب کشید کمی. اب دهانش را قورت داد.)
اره!
+(نزدیک تر شدُ بدون مکث بوسه ای نرم روی گردن ات زد)
-(چشمانش را محکم بست.)
اذیتم کنی اذیتت میکنما-
+(ته خنده ای کردُ به کارش ادامه داد؛ انگار که اصلا نمیشنید)
-جونگ کوک-
+(نیشی محکمی به پوست نرم ات زد و ان بین دندان هایش گرفت)
-(هیسی کشید و تلاش کرد او را از خودش دور کند)
عاای-...جونگ کوک-
+(بوسه هایش را تا روی قفسه ی سینه های ات برد که ناگهان تلفنش زنگ خورد...عقب رفت و گوشی اش را پاسخ داد)
چی شده؟
-(روی تخت نشست و به او از پشت خیره شد...هوفی کشید)
+باشه الان میام-
-هیچوقت وقت نداره-...(چشم غره ای رفت)
لذت ببرین♡♤
- ۶۹۵
- ۰۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط