رمان بغلی من
رمان بغلی من
پارت۱۴۱و۱۴۲و۱۴۳و۱۴۴
ارغوان: یهو ارسلان دستشو به دیوار گرفت و سر خورد
( الهی آدم عاشق میشه همینه دیگه)
..... پرش زمان .....
مادر ارسلان: ارسلان مادر خوبی پسرم
ارسلان: چشامو باز کردم صدای دکتر تو سرم اکو شد ولی به سرشون آسیب رسیده و ممکنه حافظه اشون رو از دست داده باشن همش جمله آخر تو سرم اکو میشد پرستار توی سرمم آرامبخش زد و رفت
ارغوان :علی های های گریه میکرد اون قدری گریه کرده بود که روی شونه رضا خوابش برده بود
ارسلان: بعد از دوساعت گفت بهوش اومده رفتم تو اتاق
دیانا: برو بیرون
ارسلان: بغض گلوم و چنگ زد دیانا عزیزم حالت خوبه جاییت درد نمیکنه
دیانا: کی به شما گفته من عزیز شمام دیانا کیه
ارسلان: مثل اینکه خیلی کار داشت بغض به چشامم حمله کرد خوب باشه خانم خوشگله
دیانا: با اخم نگاهش کردم من چرا اینجام به دست و پام اشاره کردم برای چی منو گچ گرفتن
ارسلان: سعی کردم آروم باشم تموم زندگیم حافظه شو از دست داده خانم خوشگله فکر کن ببین چی یادت میاد
دیانا: اخمی کردم و کمی به مغزم فشار اوردم و گفتم محکم به زمین خوردم انگار چیزی بهم خورد یکم دیگه فشار اوردم ولی سرم به شدت گیج رفتم و دستم و رو اولین تکیه گاه گذاشتم همون پسر بود
ارسلان: خوبی
دیانا: سرم و تکون دادم احساس کردم اتاق داره دور سرم میپیچه ناگهان توی ب.بغ.ل گرمی فرو رفتم چشای خوش رنگش برام اشناییت خواصی داشت ناخداگاه دستامو روی صورتش شش تیغ اش گذاشتم و خیره بهش موندم یه صدای محوی همش تو سرم اکو میشد سریع ازش فاصله گرفتم و پرسیدم من چم شده
ارسلان: تصادف کردی
دیانا: یکم به خودم نگاه کردم انگار داشت راست میگفت تو کی هستی
ارسلان: خانم کوچولو من نامزدتم
دیانا: نامزد؟
ارسلان: شناسمه رو بالا گرفتم
دیانا: از دیدن اسمم توی شناسنام اش شوکه شدم صدایی که توی مغزم اکو میشد پررنگ تر شد از کجا معلوم اسمم دیاناست
ارسلان: واقعا میخواستم این پسر بچه هایی که اسباب بازی شو گم کرده بشینم گریه کنم شناسنامه شو از تو جیبم درآوردم
دیانا: تو بهت بودم اسم بابا و خودم مادرم اینا یادم میومد پس چرا یادم نمیاد کی شدم محرم این پسر خدایی از جذابیت چیزی کم نداشت بی اختیار دستم و رو گونش گذاشتم و گفتم تو خیلی خوشگلی
ارسلان: تو گلو خندیدم و گفتم عزیزم من جذاب شمام
دیانا: کم کم داشتم باور میکردم شوهرمه خواستم چیزی بگم که در باز شد و کلی آدم ریختن تو با دیدنشون تصویر تاری توی ذهنم نمایان شد صدای خنده صدای پسری که شبیه به صدای پسر کناریم بود توی مغزم اکو شدم خانم خوشگلم همش این جمله تکرار میشد همشون منو بغل کردن یه پسر کوچولویی بود که منو بغل کرده بود تصویر همشون تو ذهنم تار بود خواستم دوباره به سمتم بیان که چسبیدم به اون پسری که گفتم نامزدمه گفتم شما کی هستید چشای پسری که ۱۷ سال بهش میخورد پر اشک شد و از اتاق بیرون زد یه دختری هم سنش به دنبالش رفت
علی:دایی هنوز نیومده عادتش دادی نگاه کن چطوری هم چسبیده
ارسلان: دستم روی کمر ب.ا.ریکش نشست به علی اشاره کردم سکوت کنه
دیانا: بعد از مدتی همه رفتن بیرون به جز اون پسر اسمت چیه آقای نامزد
ارسلان: اسمم ارسلانه
دیانا: یهو صدایی به مغزم حجوم آورد صدای من بود انگار که با ناز و خنده تکرار میشد ارسلاننننن
ارسلان: معلوم بود تو فکر رفته و داره فکر میکنه که اینا کین
.... پرش زمان ....
ستایش: دیانا عزیزم بیا بریم
دیانا: چسبیدم به ارسلان من نمیشناسمتون باهتون نمیام خودمو محکم چسبوندم به ارسلان
ارسلان: یاشار نگاه ناراحتی به من کرد چشاش در کسر از ثانیه اشکی شد
یاشار :آجی بیا بریم خونه
ارسلان: نگاه دیانا به من بود با بغض نگاه کرد و گفت
دیانا: من نمیام شما میخوایید اذیتم کنید
ارسلان: حرفش برای یاشار سخت بود با چشمم با یاشار حرف میزدم انگاری آروم شده بود
پارت۱۴۱و۱۴۲و۱۴۳و۱۴۴
ارغوان: یهو ارسلان دستشو به دیوار گرفت و سر خورد
( الهی آدم عاشق میشه همینه دیگه)
..... پرش زمان .....
مادر ارسلان: ارسلان مادر خوبی پسرم
ارسلان: چشامو باز کردم صدای دکتر تو سرم اکو شد ولی به سرشون آسیب رسیده و ممکنه حافظه اشون رو از دست داده باشن همش جمله آخر تو سرم اکو میشد پرستار توی سرمم آرامبخش زد و رفت
ارغوان :علی های های گریه میکرد اون قدری گریه کرده بود که روی شونه رضا خوابش برده بود
ارسلان: بعد از دوساعت گفت بهوش اومده رفتم تو اتاق
دیانا: برو بیرون
ارسلان: بغض گلوم و چنگ زد دیانا عزیزم حالت خوبه جاییت درد نمیکنه
دیانا: کی به شما گفته من عزیز شمام دیانا کیه
ارسلان: مثل اینکه خیلی کار داشت بغض به چشامم حمله کرد خوب باشه خانم خوشگله
دیانا: با اخم نگاهش کردم من چرا اینجام به دست و پام اشاره کردم برای چی منو گچ گرفتن
ارسلان: سعی کردم آروم باشم تموم زندگیم حافظه شو از دست داده خانم خوشگله فکر کن ببین چی یادت میاد
دیانا: اخمی کردم و کمی به مغزم فشار اوردم و گفتم محکم به زمین خوردم انگار چیزی بهم خورد یکم دیگه فشار اوردم ولی سرم به شدت گیج رفتم و دستم و رو اولین تکیه گاه گذاشتم همون پسر بود
ارسلان: خوبی
دیانا: سرم و تکون دادم احساس کردم اتاق داره دور سرم میپیچه ناگهان توی ب.بغ.ل گرمی فرو رفتم چشای خوش رنگش برام اشناییت خواصی داشت ناخداگاه دستامو روی صورتش شش تیغ اش گذاشتم و خیره بهش موندم یه صدای محوی همش تو سرم اکو میشد سریع ازش فاصله گرفتم و پرسیدم من چم شده
ارسلان: تصادف کردی
دیانا: یکم به خودم نگاه کردم انگار داشت راست میگفت تو کی هستی
ارسلان: خانم کوچولو من نامزدتم
دیانا: نامزد؟
ارسلان: شناسمه رو بالا گرفتم
دیانا: از دیدن اسمم توی شناسنام اش شوکه شدم صدایی که توی مغزم اکو میشد پررنگ تر شد از کجا معلوم اسمم دیاناست
ارسلان: واقعا میخواستم این پسر بچه هایی که اسباب بازی شو گم کرده بشینم گریه کنم شناسنامه شو از تو جیبم درآوردم
دیانا: تو بهت بودم اسم بابا و خودم مادرم اینا یادم میومد پس چرا یادم نمیاد کی شدم محرم این پسر خدایی از جذابیت چیزی کم نداشت بی اختیار دستم و رو گونش گذاشتم و گفتم تو خیلی خوشگلی
ارسلان: تو گلو خندیدم و گفتم عزیزم من جذاب شمام
دیانا: کم کم داشتم باور میکردم شوهرمه خواستم چیزی بگم که در باز شد و کلی آدم ریختن تو با دیدنشون تصویر تاری توی ذهنم نمایان شد صدای خنده صدای پسری که شبیه به صدای پسر کناریم بود توی مغزم اکو شدم خانم خوشگلم همش این جمله تکرار میشد همشون منو بغل کردن یه پسر کوچولویی بود که منو بغل کرده بود تصویر همشون تو ذهنم تار بود خواستم دوباره به سمتم بیان که چسبیدم به اون پسری که گفتم نامزدمه گفتم شما کی هستید چشای پسری که ۱۷ سال بهش میخورد پر اشک شد و از اتاق بیرون زد یه دختری هم سنش به دنبالش رفت
علی:دایی هنوز نیومده عادتش دادی نگاه کن چطوری هم چسبیده
ارسلان: دستم روی کمر ب.ا.ریکش نشست به علی اشاره کردم سکوت کنه
دیانا: بعد از مدتی همه رفتن بیرون به جز اون پسر اسمت چیه آقای نامزد
ارسلان: اسمم ارسلانه
دیانا: یهو صدایی به مغزم حجوم آورد صدای من بود انگار که با ناز و خنده تکرار میشد ارسلاننننن
ارسلان: معلوم بود تو فکر رفته و داره فکر میکنه که اینا کین
.... پرش زمان ....
ستایش: دیانا عزیزم بیا بریم
دیانا: چسبیدم به ارسلان من نمیشناسمتون باهتون نمیام خودمو محکم چسبوندم به ارسلان
ارسلان: یاشار نگاه ناراحتی به من کرد چشاش در کسر از ثانیه اشکی شد
یاشار :آجی بیا بریم خونه
ارسلان: نگاه دیانا به من بود با بغض نگاه کرد و گفت
دیانا: من نمیام شما میخوایید اذیتم کنید
ارسلان: حرفش برای یاشار سخت بود با چشمم با یاشار حرف میزدم انگاری آروم شده بود
- ۸.۳k
- ۱۷ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط