رمان بغلی من
رمان بغلی من
پارت ۱۳۸و۱۳۹و۱۴۰
ستایش: خاک تو سرم دیانا محکم به صورتم کوبیدم
ارسلان: باهام سست شد دیانا عزیزم قربون چشات برم نبند چشاتو فدات بشم
دیانا: ا ر سس لا ن
ارسلان: جانم چشاتو نبند پس چرا این آمبولانس ب.ی.ص.ح.ا.ب نمیاد جان ارسلان چشاتو نبند آروم چشاش بسته شد باورم نمیشد از ۹ سالگیم بغض نکرده بودم حالا برای عشقم داشتم گریه میکردم بالاخره آمبولانس اومد روی برانکارد گذاشتنش
_: آقا کجا میآید
ارسلان: همسرشم
_: آقا نمیشه
ارسلان: یعنی چی باید همراهش باشم
=: بفرمایید بشینید آقا
_:آخه نوچ
ارسلان: دستشو تو دستم گرفتم نبضش خیلی پایین میزد دستاش یخ بود قلبم متوقف شد
ستایش: یاشار بدبخت شدیم دیانا تصادف کرده
یاشار: محکم زدم رو ترمز سرم داشت میرفت تو شیشه الو ستایش یه بار دیگه بگو
ستایش: د ی ا ن ا تصادف کر ده
یاشار: یا خدا آدرس بیمارستان رو بگو
ارسلان: بردنش تو اتاق عمل سریع فرم و پر کردم به پرستار تحویل دادم
.... پرش زمان ....
ارسلان: از روی دیوار سر خوردم روی زمین نشستم سرم و بین دستام گرفته بودم آروم گریه میکردم هرکی میدیدتم از لرز شونه ها متوجه میشد مادرم کتاب دعا دستش گرفته بود و دعا می خوند علی انگار شکست عشقی خورده بود ردی پای ارغوان همینجوری خوابش برده بود یاشار راه میرفت ستایش آروم اشک میریخت در اتاق باز شد سریع از رد زمین بلند شدم رفتم سمت دکتر داشتم یا مخ میومدن رو زمین که خدا نگرم داشت حالش خوبه چیزیش نشده
دکتر:آروم باشید
ارسلان: چطوری آروم باشم تمام زندگیم تو اون اتاق خوابه
دکتر:خطر رفع شده فقط یکی از دست ها شکسته و به پا و پهلو آسیب رسیده اما
ارسلان: با حرفی که زد انگار دنیا رو سرم خراب شد
پارت ۱۳۸و۱۳۹و۱۴۰
ستایش: خاک تو سرم دیانا محکم به صورتم کوبیدم
ارسلان: باهام سست شد دیانا عزیزم قربون چشات برم نبند چشاتو فدات بشم
دیانا: ا ر سس لا ن
ارسلان: جانم چشاتو نبند پس چرا این آمبولانس ب.ی.ص.ح.ا.ب نمیاد جان ارسلان چشاتو نبند آروم چشاش بسته شد باورم نمیشد از ۹ سالگیم بغض نکرده بودم حالا برای عشقم داشتم گریه میکردم بالاخره آمبولانس اومد روی برانکارد گذاشتنش
_: آقا کجا میآید
ارسلان: همسرشم
_: آقا نمیشه
ارسلان: یعنی چی باید همراهش باشم
=: بفرمایید بشینید آقا
_:آخه نوچ
ارسلان: دستشو تو دستم گرفتم نبضش خیلی پایین میزد دستاش یخ بود قلبم متوقف شد
ستایش: یاشار بدبخت شدیم دیانا تصادف کرده
یاشار: محکم زدم رو ترمز سرم داشت میرفت تو شیشه الو ستایش یه بار دیگه بگو
ستایش: د ی ا ن ا تصادف کر ده
یاشار: یا خدا آدرس بیمارستان رو بگو
ارسلان: بردنش تو اتاق عمل سریع فرم و پر کردم به پرستار تحویل دادم
.... پرش زمان ....
ارسلان: از روی دیوار سر خوردم روی زمین نشستم سرم و بین دستام گرفته بودم آروم گریه میکردم هرکی میدیدتم از لرز شونه ها متوجه میشد مادرم کتاب دعا دستش گرفته بود و دعا می خوند علی انگار شکست عشقی خورده بود ردی پای ارغوان همینجوری خوابش برده بود یاشار راه میرفت ستایش آروم اشک میریخت در اتاق باز شد سریع از رد زمین بلند شدم رفتم سمت دکتر داشتم یا مخ میومدن رو زمین که خدا نگرم داشت حالش خوبه چیزیش نشده
دکتر:آروم باشید
ارسلان: چطوری آروم باشم تمام زندگیم تو اون اتاق خوابه
دکتر:خطر رفع شده فقط یکی از دست ها شکسته و به پا و پهلو آسیب رسیده اما
ارسلان: با حرفی که زد انگار دنیا رو سرم خراب شد
- ۲۷۲
- ۱۰ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط