عشق مافیایی
عشق مافیایی
Part 6
ویو ات
واقعاً این دیوونه بود آورد منو اینجا تو تاریکی و سردی انداخت اینجا رفت هم سردم بود هم میترسیدم چیکار کنم من خیلی عالی دیگه تو دست یه دیوونه گیر افتادم خاک تو سرم وایسا صداشون کنم بلکه اومد منو از اینجا در آورد
ات: کسی نیست ( با داد )
نه انگار نه انگار باید یه کاری کنم خدایا خودت کمک کن
ویو جیمین
رفتم نشستم کنار یونا همه ی زن ها کنار هم نشسته بودن همشون لال شده بودن
یونا: عشقم اون ات رو میکشی
جیمین: نمیدونم معلوم نیست
یونا: بنظرم بکشش به دردمون نمیخوره
جیمین: خفه شو از کی تا حالا تو کارام دخالت میکنی ( دلم خنک شد)
یونا: من فقط راهنمایی کردم
مینجی: تو یکی حرف نزن همش تقصیر تو هست
یونا: تو هم زبون درازی میکنی میخوایی بری پیش دوست عزیزت
جیمین: دوتاتونم خفه شید گم شین اتاقتون
مینجی و یونا: باشه
هانول: جیمین یکم آروم باش
جیمین : باشه شما هم پاشید برید اتاقتون
همشون سرشونو تکون دادن پاشدن رفتن تصمیم گرفتم برم پیش ات ببینم حالش خوبه بلند شدم رفتم زیر زمین رفتم جلوی اتاقی که ات توش بود درو زدم جواب نداد مجبور شدم برم تو دیدم مثل بچه گربه کنار اتاق تو خودش جمع شده خوابیده واقعاً اینجا هم سرد بود تکون دادم
جیمین: ات بیدار شو
ات: مممم پنج دقیقه دیگه
جیمین: بیدار شو
ویو ات
یهو چشامو باز کردم خواستم جیغ بزنم که جیمین دستشو گذاشت رو دهنم
جیمین : آروم باش آروم
سرمو تکون دادم آروم دستشو برداشت
جیمین: اومدم چیزی بگم برم
ات: میشنوم بگو
جیمین: یا با من ازدواج میکنی یا هم تا آخر عمرت اینجا میمونی
ات: چی تو ده تا زن داری منو میخوایی چیکار
جیمین: همینی که هست
یکم فکر کردم باید قبولش کنم اینجا دو روز بمونم دیوونه میشم
ات: باشه قبوله
جیمین: آفرین حالا بلند شو بیا بریم
بلند شدم از زیر زمین خانه رفتیم بالا رفتم دیدم مینجی از لای در بهم نگاه میکنه لبخند میزنه منم بهش لبخند زدم
ات: جیمین
جیمین: چیه
ات: میشه من برم شبو اتاق مینجی بخوابم
جیمین: باشه برو
ات : مرسی
سریع رفتم سمت اتاق مینجی درو باز کرد یهو مینجی بغلم کرد منم بغلش کردم
ات: مینجی یه لباس بهم بده بپوشم بخوابم
مینجی: باشه وایسا برم بیارم
مینجی رفت با یه لباس برگشت داد دستم لباسو دیدم دهنم باز موند
Part 6
ویو ات
واقعاً این دیوونه بود آورد منو اینجا تو تاریکی و سردی انداخت اینجا رفت هم سردم بود هم میترسیدم چیکار کنم من خیلی عالی دیگه تو دست یه دیوونه گیر افتادم خاک تو سرم وایسا صداشون کنم بلکه اومد منو از اینجا در آورد
ات: کسی نیست ( با داد )
نه انگار نه انگار باید یه کاری کنم خدایا خودت کمک کن
ویو جیمین
رفتم نشستم کنار یونا همه ی زن ها کنار هم نشسته بودن همشون لال شده بودن
یونا: عشقم اون ات رو میکشی
جیمین: نمیدونم معلوم نیست
یونا: بنظرم بکشش به دردمون نمیخوره
جیمین: خفه شو از کی تا حالا تو کارام دخالت میکنی ( دلم خنک شد)
یونا: من فقط راهنمایی کردم
مینجی: تو یکی حرف نزن همش تقصیر تو هست
یونا: تو هم زبون درازی میکنی میخوایی بری پیش دوست عزیزت
جیمین: دوتاتونم خفه شید گم شین اتاقتون
مینجی و یونا: باشه
هانول: جیمین یکم آروم باش
جیمین : باشه شما هم پاشید برید اتاقتون
همشون سرشونو تکون دادن پاشدن رفتن تصمیم گرفتم برم پیش ات ببینم حالش خوبه بلند شدم رفتم زیر زمین رفتم جلوی اتاقی که ات توش بود درو زدم جواب نداد مجبور شدم برم تو دیدم مثل بچه گربه کنار اتاق تو خودش جمع شده خوابیده واقعاً اینجا هم سرد بود تکون دادم
جیمین: ات بیدار شو
ات: مممم پنج دقیقه دیگه
جیمین: بیدار شو
ویو ات
یهو چشامو باز کردم خواستم جیغ بزنم که جیمین دستشو گذاشت رو دهنم
جیمین : آروم باش آروم
سرمو تکون دادم آروم دستشو برداشت
جیمین: اومدم چیزی بگم برم
ات: میشنوم بگو
جیمین: یا با من ازدواج میکنی یا هم تا آخر عمرت اینجا میمونی
ات: چی تو ده تا زن داری منو میخوایی چیکار
جیمین: همینی که هست
یکم فکر کردم باید قبولش کنم اینجا دو روز بمونم دیوونه میشم
ات: باشه قبوله
جیمین: آفرین حالا بلند شو بیا بریم
بلند شدم از زیر زمین خانه رفتیم بالا رفتم دیدم مینجی از لای در بهم نگاه میکنه لبخند میزنه منم بهش لبخند زدم
ات: جیمین
جیمین: چیه
ات: میشه من برم شبو اتاق مینجی بخوابم
جیمین: باشه برو
ات : مرسی
سریع رفتم سمت اتاق مینجی درو باز کرد یهو مینجی بغلم کرد منم بغلش کردم
ات: مینجی یه لباس بهم بده بپوشم بخوابم
مینجی: باشه وایسا برم بیارم
مینجی رفت با یه لباس برگشت داد دستم لباسو دیدم دهنم باز موند
- ۱۸.۳k
- ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۹۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط