I can be myself with him
I can be myself with him
Part⁹⁹
گونههام گل انداخت:
-بلند شو..انقدر لاس نزن
+چرا خانوم کوچولو؟هوم؟
-کاری نکن از کارم پشیمون بشممممم
قیافهاش رو مظلوم کرد:
+دلت میاد اخه؟شوهر به این جذابی؟اصن میخوام خودم ادامش بدم..
-تهیووووووووونگ
جوری جیغ زدم که از تخت افتاد پایین..
جیمین در رو باز کرد و با قیافه ی نگران اومد داخل:
جیمین:چیشد؟
-هیچی..ببخشید ترسوندمتون
نفس عمیقی کشید و رفت..تهیونگ با قیافه ی پوکر نگاهم میکرد..ولی چشماش مگفت:"فقط فرار کن"!
سریع از اتاق رفتم بیرون..تهیونگ هم دوید دنبالم..
و دوباره اون موش و گربه بازیمون شروع شد
رفتم توی اشپزخونه،ولی یه چیز تیز رفت توی پام
-اخ
همین کلمه لازم بود تا تهیونگ بیاد پیشم
روی زمین نشستم و کف پامو نگاه کردم..یه شیشه رفته بود توی پام
-شیشه؟
جیمین:جیغ زدی..نامجون هیونگ ترسید،لیوان از دستش افتاد
خون داشت از پام میریخت..
تهیونگ یه دستمال اورد:
+ببین..اول میخوام شیشه رو در بیارم..بعدش اینو بزار روش
-باشه
خیلی میسوخت..
تهیونگ خیلی اروم شیشه رو در اورد
چشمام رو روی هم فشردم..بعد که احساس کردم خارج شده،دستمال رو روی زخم گذاشتم
تهیونگ دستمال رو برداشت و بعد از پانسمان،خیلی اروم بغلم کرد
-میتونم راه برم
+میدونم
-پس بزار راه برم!
+نه
-رومخی
+قبول
جونگکوک:اگه یه نفر دیگه اینو به تهیونگ میگفت،الان باید میرفتیم مراسم ختمش
همه خندیدیم..
منو گذاشت روی مبل و دوباره رفت توی اشپزخونه..زمین رو پاک کرد و دوباره اومد پیشم
جیمین دم گوشم گفت:
جیمین:مرد زندگیه!
+مجبورم تا خانوم کوچولو قهره نکنه
-اییی مرضضض
+میخوای بگم چرا مجبورم؟هوم؟
و یه پوزخند زد..
اولش مشکوک شدم..بعد یاد اون بوسه افتادم
چشمغرهای بهش رفتم تا دیگه ادامه نده..
جونگکوک:چرا مجبوری؟
+راستش...
بالشت روی مبل رو برداشتم و بهش پرت کردم
بالشت مستقیم خورد توی صورتش..و کل خونه از خنده منفجر شد
+خب بزار بگم
-اگه بگی کل امروز رو میریم برای ساخت ماکت
ساکت شد و نگاهش رو به تلویزیون روبهروش داد
روی مبل دراز کشیدم و سرمو روی پای تهیونگ گذاشتم
دستش خیلی اروم روی موهام نشست..بعد شروع کرد به نوازششون
لبخند کمرنگی زدم،که شاید حتی خودمم متوجهش نشدم...
بعد از اینکه فیلم تموم شد،قرار شد یه چیزی بخوریم
تهیونگ و جونگکوک داوطلب شدن تا غذا درست کنن..فقط امیدوارم اشپزخونه نسوزه..
-میخواید ما بریم طرح رو کامل کنیم تا غذا کامل بشه؟
یونگی:موافقم
هوسوک:پس بریممم
از پله ها بالا رفتیم و وارد اتاق طراحی شدیم
خمیر هوا خشک رو برداشتیم..
و باهاش روی کارتن هارو میپوشوندیم..سعی میکردیم به بهترین شکل ممکن انجامش بدیم
و البته که عالی شد..
۴ساعت گذشته بود..باورم نمیشه!
و هنوز تهیونگ و جونگکوک غذا رو اماده نکردن
خودمو روی صندلی پرت کردم..هممون خسته شده بودیم
و تازه رنگش هم نکردیم
-تهیوووووووونگ
+جونمممممم؟
-گشنمههههه
+غذا اماده شدههههه
با پسرا رفتیم پایین
و با چیزی که دیدیدم،چشمامون گرد شد...
*ادامه دارد...
Part⁹⁹
گونههام گل انداخت:
-بلند شو..انقدر لاس نزن
+چرا خانوم کوچولو؟هوم؟
-کاری نکن از کارم پشیمون بشممممم
قیافهاش رو مظلوم کرد:
+دلت میاد اخه؟شوهر به این جذابی؟اصن میخوام خودم ادامش بدم..
-تهیووووووووونگ
جوری جیغ زدم که از تخت افتاد پایین..
جیمین در رو باز کرد و با قیافه ی نگران اومد داخل:
جیمین:چیشد؟
-هیچی..ببخشید ترسوندمتون
نفس عمیقی کشید و رفت..تهیونگ با قیافه ی پوکر نگاهم میکرد..ولی چشماش مگفت:"فقط فرار کن"!
سریع از اتاق رفتم بیرون..تهیونگ هم دوید دنبالم..
و دوباره اون موش و گربه بازیمون شروع شد
رفتم توی اشپزخونه،ولی یه چیز تیز رفت توی پام
-اخ
همین کلمه لازم بود تا تهیونگ بیاد پیشم
روی زمین نشستم و کف پامو نگاه کردم..یه شیشه رفته بود توی پام
-شیشه؟
جیمین:جیغ زدی..نامجون هیونگ ترسید،لیوان از دستش افتاد
خون داشت از پام میریخت..
تهیونگ یه دستمال اورد:
+ببین..اول میخوام شیشه رو در بیارم..بعدش اینو بزار روش
-باشه
خیلی میسوخت..
تهیونگ خیلی اروم شیشه رو در اورد
چشمام رو روی هم فشردم..بعد که احساس کردم خارج شده،دستمال رو روی زخم گذاشتم
تهیونگ دستمال رو برداشت و بعد از پانسمان،خیلی اروم بغلم کرد
-میتونم راه برم
+میدونم
-پس بزار راه برم!
+نه
-رومخی
+قبول
جونگکوک:اگه یه نفر دیگه اینو به تهیونگ میگفت،الان باید میرفتیم مراسم ختمش
همه خندیدیم..
منو گذاشت روی مبل و دوباره رفت توی اشپزخونه..زمین رو پاک کرد و دوباره اومد پیشم
جیمین دم گوشم گفت:
جیمین:مرد زندگیه!
+مجبورم تا خانوم کوچولو قهره نکنه
-اییی مرضضض
+میخوای بگم چرا مجبورم؟هوم؟
و یه پوزخند زد..
اولش مشکوک شدم..بعد یاد اون بوسه افتادم
چشمغرهای بهش رفتم تا دیگه ادامه نده..
جونگکوک:چرا مجبوری؟
+راستش...
بالشت روی مبل رو برداشتم و بهش پرت کردم
بالشت مستقیم خورد توی صورتش..و کل خونه از خنده منفجر شد
+خب بزار بگم
-اگه بگی کل امروز رو میریم برای ساخت ماکت
ساکت شد و نگاهش رو به تلویزیون روبهروش داد
روی مبل دراز کشیدم و سرمو روی پای تهیونگ گذاشتم
دستش خیلی اروم روی موهام نشست..بعد شروع کرد به نوازششون
لبخند کمرنگی زدم،که شاید حتی خودمم متوجهش نشدم...
بعد از اینکه فیلم تموم شد،قرار شد یه چیزی بخوریم
تهیونگ و جونگکوک داوطلب شدن تا غذا درست کنن..فقط امیدوارم اشپزخونه نسوزه..
-میخواید ما بریم طرح رو کامل کنیم تا غذا کامل بشه؟
یونگی:موافقم
هوسوک:پس بریممم
از پله ها بالا رفتیم و وارد اتاق طراحی شدیم
خمیر هوا خشک رو برداشتیم..
و باهاش روی کارتن هارو میپوشوندیم..سعی میکردیم به بهترین شکل ممکن انجامش بدیم
و البته که عالی شد..
۴ساعت گذشته بود..باورم نمیشه!
و هنوز تهیونگ و جونگکوک غذا رو اماده نکردن
خودمو روی صندلی پرت کردم..هممون خسته شده بودیم
و تازه رنگش هم نکردیم
-تهیوووووووونگ
+جونمممممم؟
-گشنمههههه
+غذا اماده شدههههه
با پسرا رفتیم پایین
و با چیزی که دیدیدم،چشمامون گرد شد...
*ادامه دارد...
- ۳.۴k
- ۲۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط