minutes to death
5 minutes to death
Part ۲1
والریا هنوز کنار در ایستاده بود،دستهاش رو محکم به هم گره زده بود تا لرزشون رو پنهون کنه صدای خنده هیستریک جونگین هنوز توی اتاق میپیچید، اما حالا آرومتر شده بود؛ مثل طوفانی که تازه شروع به فروکش کردن کرده
پ.ب.ج: «اون خانواده... "کیم" هست خانواده کیم که از دههها پیش کنترل سئول رو دستشون گرفتن، اونا قدرتشون از ما بیشتره در حدی که اگه لب تر کنن هممون رو به خاک سیاه می نشونن
جونگین سرش رو بلند کرد چشمهاش قرمز شده بود، اما حالا خشم جای سردرگمی رو گرفته بود
_پس چرا حالا؟ چرا بعد از این همه سال اومدن دنبالم؟
پدربزرگش دستش رو روی عصای چوبیش فشار داد، انگار که بخواد خودش رو نگه داره
پ.ب.ج: «چون رئیسشون...پدر بیولوژیکیت...دو ماه پیش مرد حالا فقط یک وارث مستقیم مونده: اونم تویی بدون تو، امپراتوریشون فرو میپاشه
×یعنی...اونا میان اینجا؟ میان دنبال جونگین؟
پدربزرگ برای اولین بار مستقیم به چشمهای والریا نگاه کرد نگاهش سنگین بود، مثل کسی که سالها بار گناه رو دوش کشیده
پ.ب.ج: «اونا همین الان هم دارن میان. یه هفته دیگه، بزرگترین جلسه سالانهشون تو عمارت قدیمیشون تو حاشیه سئول برگزار میشه. اگه جونگین اونجا نباشه...خونریزی شروع میشه نه فقط بین خودشون. همه کسایی که به این خانواده مربوطن، حتی ماهم هدف میشیم.»
جونگین ناگهان از جاش بلند شد. صندلی با صدای بلندی افتاد
_من چرا باید وارث کسی بشم که حتی یکبار هم ندیدمش؟ یعنی هیچ راهی وجود نداره که بیخیال من بشن؟ من نمیخوام برم بین کسایی که نمی شناسمشون
پدربزرگ سکوت کرد بعد آروم گفت:
پ.ب.ج: «تو انتخاب داری، جونگین. همیشه داشتی. اما بدون...اگه نری، اونا نمیذارن زنده بمونی. نه تو و نه هیچکس دیگه ای»
جونگین برای لحظهای نگاهشو داد به والریا و بعد رو به پدربزرگش چرخید
_بهشون بگو یه هفته وقت میخوام. یه هفته تا تصمیم بگیرم
پدربزرگ سرش رو تکون داد، انگار که انتظار همین رو داشت.
پ.ب.ج: «میگم. اما جونگین...این یه هفته، آخرین فرصته، بعدش دیگه راه برگشتی نیست.»
وقتی پدربزرگ اتاق رو ترک کرد، سکوت مثل خنجر بین جونگین و والریا افتاد.
جونگین چشمهاش رو بست و نفس عمیقی کشید.
از پنجره، نور چراغهای شهر سئول مثل چشمای گرگ برق میزد. انگار میدونستن که شکار شروع شده.
( 6 روز بعد)
ساعت از نیمهشب گذشته بود.
عمارت قدیمی حالا مثل یک گورستان ساکت بود؛ فقط صدای تیکتاک ساعت دیواری و نفسهای سنگین جونگین که روی مبل لم داده بود، فضا رو پر کرده بود
جونگین لیوان حاوی نوشیدنی رو برداشت و یک سره اونو سر کشید
جونگین خنده تلخی کرد
_کیم جونگین؟؟؟ فکرش رو نمیکردم یه روز این اسم برام اینقدر سنگین بشه؟»
والریا تموم این مدت روی لبه ی تخت نشسته بود و فقط به جونگین زل زده بود، بعد از شنیدن موضوع جونگین به کل مشکل و درد خودشو فراموش کرد....
جونگین بالاخره نگاهش کرد. چشمهاش پر از چیزی بود که والریا نمیتونست دقیق اسمش رو بذاره ترس؟ خشم؟ استرس؟ یا شاید همهشون با هم
جونگین لیوان رو بالاخره گذاشت کنار و رفت سمت والریا و اون رو آروم کشید تو بغلش. سرش رو روی شونه والریا گذاشت و آروم زمزمه کرد:
_برای اولین بار از کاری که کرده ام پشیمونم، امیدوارم که منو ببخشی و بعد به آرومی شروع کرد به اشک ریختن کسی نمیتونست متوجه ی نیت جونگین بشه چون اون یا مست بود یا واقعا از کارش پشیمون بود.....
ادامه دارد🔪.......
Part ۲1
والریا هنوز کنار در ایستاده بود،دستهاش رو محکم به هم گره زده بود تا لرزشون رو پنهون کنه صدای خنده هیستریک جونگین هنوز توی اتاق میپیچید، اما حالا آرومتر شده بود؛ مثل طوفانی که تازه شروع به فروکش کردن کرده
پ.ب.ج: «اون خانواده... "کیم" هست خانواده کیم که از دههها پیش کنترل سئول رو دستشون گرفتن، اونا قدرتشون از ما بیشتره در حدی که اگه لب تر کنن هممون رو به خاک سیاه می نشونن
جونگین سرش رو بلند کرد چشمهاش قرمز شده بود، اما حالا خشم جای سردرگمی رو گرفته بود
_پس چرا حالا؟ چرا بعد از این همه سال اومدن دنبالم؟
پدربزرگش دستش رو روی عصای چوبیش فشار داد، انگار که بخواد خودش رو نگه داره
پ.ب.ج: «چون رئیسشون...پدر بیولوژیکیت...دو ماه پیش مرد حالا فقط یک وارث مستقیم مونده: اونم تویی بدون تو، امپراتوریشون فرو میپاشه
×یعنی...اونا میان اینجا؟ میان دنبال جونگین؟
پدربزرگ برای اولین بار مستقیم به چشمهای والریا نگاه کرد نگاهش سنگین بود، مثل کسی که سالها بار گناه رو دوش کشیده
پ.ب.ج: «اونا همین الان هم دارن میان. یه هفته دیگه، بزرگترین جلسه سالانهشون تو عمارت قدیمیشون تو حاشیه سئول برگزار میشه. اگه جونگین اونجا نباشه...خونریزی شروع میشه نه فقط بین خودشون. همه کسایی که به این خانواده مربوطن، حتی ماهم هدف میشیم.»
جونگین ناگهان از جاش بلند شد. صندلی با صدای بلندی افتاد
_من چرا باید وارث کسی بشم که حتی یکبار هم ندیدمش؟ یعنی هیچ راهی وجود نداره که بیخیال من بشن؟ من نمیخوام برم بین کسایی که نمی شناسمشون
پدربزرگ سکوت کرد بعد آروم گفت:
پ.ب.ج: «تو انتخاب داری، جونگین. همیشه داشتی. اما بدون...اگه نری، اونا نمیذارن زنده بمونی. نه تو و نه هیچکس دیگه ای»
جونگین برای لحظهای نگاهشو داد به والریا و بعد رو به پدربزرگش چرخید
_بهشون بگو یه هفته وقت میخوام. یه هفته تا تصمیم بگیرم
پدربزرگ سرش رو تکون داد، انگار که انتظار همین رو داشت.
پ.ب.ج: «میگم. اما جونگین...این یه هفته، آخرین فرصته، بعدش دیگه راه برگشتی نیست.»
وقتی پدربزرگ اتاق رو ترک کرد، سکوت مثل خنجر بین جونگین و والریا افتاد.
جونگین چشمهاش رو بست و نفس عمیقی کشید.
از پنجره، نور چراغهای شهر سئول مثل چشمای گرگ برق میزد. انگار میدونستن که شکار شروع شده.
( 6 روز بعد)
ساعت از نیمهشب گذشته بود.
عمارت قدیمی حالا مثل یک گورستان ساکت بود؛ فقط صدای تیکتاک ساعت دیواری و نفسهای سنگین جونگین که روی مبل لم داده بود، فضا رو پر کرده بود
جونگین لیوان حاوی نوشیدنی رو برداشت و یک سره اونو سر کشید
جونگین خنده تلخی کرد
_کیم جونگین؟؟؟ فکرش رو نمیکردم یه روز این اسم برام اینقدر سنگین بشه؟»
والریا تموم این مدت روی لبه ی تخت نشسته بود و فقط به جونگین زل زده بود، بعد از شنیدن موضوع جونگین به کل مشکل و درد خودشو فراموش کرد....
جونگین بالاخره نگاهش کرد. چشمهاش پر از چیزی بود که والریا نمیتونست دقیق اسمش رو بذاره ترس؟ خشم؟ استرس؟ یا شاید همهشون با هم
جونگین لیوان رو بالاخره گذاشت کنار و رفت سمت والریا و اون رو آروم کشید تو بغلش. سرش رو روی شونه والریا گذاشت و آروم زمزمه کرد:
_برای اولین بار از کاری که کرده ام پشیمونم، امیدوارم که منو ببخشی و بعد به آرومی شروع کرد به اشک ریختن کسی نمیتونست متوجه ی نیت جونگین بشه چون اون یا مست بود یا واقعا از کارش پشیمون بود.....
ادامه دارد🔪.......
- ۵.۶k
- ۱۷ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط