minutes to death
5 minutes to death
Part ۲2
بلاخره خورشید در اومد و روز موعود رسید...
روزی که دیگه جونگین متعلق به خانواده ی یانگ نبود وقتی چشماشو باز کرد نور با بی رحمی تمام خورد توی چشم هاش اما اون نه واکنشی نشون داد و نه چشم هاشو بست، فقط بیشتر به نور خورشید زل زد انگار میخواست فقط به خودش آسیب بزنه تا شاید یکم آروم شه...شاید عجیب باشه...اما اون یه آدم بود که از نظر روانی مشکل داشت...
جونگین به دل روی تخت دراز کشیده بود و بالا تنه اش لخت بود و روی کمرش زخمی عمیق اما بهبود یافته بود که نشون میداد در گذشته براش اتفاقی افتاده...
وقتی نگاهشو داد به میز کوچیک کنار تخت بغیر از پارچ آب و لیوان،گوشیش و چراغ خواب یه پاکت با رنگی سورمه ای که سرش با تمبر طلایی بسته شده بود رو دید
پاکت رو برداشت و با بیخیالی سرشو باز کرد و با متن زیر رو به رو شد:
(کیم جونگین!
وارث خانواده ی بزرگ کیم، از شما بعنوان رئیس بعدی این خانواده ی شریف دعوت میشود که به بزرگ ترین جلسهٔ سال برای پس گرفتن وارث محترم تشریف بیاورید با آمدنتان به ما افتخار آشنایی با اعضای خانواده ی "اصلی" و "حقیقی" خود را بدهید.!
با تشکر...)
جونگین پوزخند تلخی زد و با صدایی آروم لب زد:
_خانواده ی اصلی و حقیقی؟ فاک به همچین خانواده ی مزخرفی
بی جون از روی تخت بلند شد و پاکت نامه ی بدستش رو انداخت توی سطل زباله ی گوشه ی اتاق و بعد از پوشیدن لباسای مشکیش و نگاهی گذرا به والریا که آروم روی تخت خوابیده بود دستگیره ی در اتاق رو پایین داد و رفت بیرون
وقتی رفت بیرون توی قسمت پذیرایی عمارت پدرش یا بهتره بگم پدر ناتنی جونگین و مادر ناتنیش رو که انگار دیگه جونی برای گریه کردن نداشت رو گرفته بود توی بغلش جونگین با نگاه همیشگیش که هر چیزیو یا از خودش میروند یا جذب میکرد به مادرش نگاه کرد و بعد راهشو ادامه داد....
وارد محوطه ی عمارت شد و سوئیچ ماشینشو از بادیگارد گرفت و بعد بدون هیچ حرفی راه افتاد توی مرکز شهر توی این چند روزی که وقت داشت خیلی فکر کرده بود که راهی پیدا کنه اما انگار هرچی فکر میکرد به بن بست میرسید ذهنش درگیر بود و فکر میکرد فقط با به قتل رسوندن افراد بی گناه میتونه کمی ذهنشو آروم کنه و این رو هم به خوبی میدونست که بعد از کارش به وسواسی ترین و روانی ترین فرد تبدیل میشه و باید با شستن بدنش به صورتی که پوستش از مواد شوینده هایی که به خودش زده قرمز یا زخم بشه این قتلی که کرده رو جبرانش کنه
سرعت ماشین رو کمتر کرد و به دنبال طعمه ای آسون میگشت کسی که با یه ضربه یا شایدم دو ضربه جون بده زیر دستاش و ازش برای نجات دادن جونش تقلا و خواهش کنه
توی این مواقع بنظرش افراد سالخورده بهترین گزینه بودن و همون موقع بود که یه پیرزن میخواست از خیابون عبور کنه اما جونگین متوجه نشده بود که چراغ راهنما قرمز شده و نزدیک بود یه پیرزن رو زیر کنه
پیرزن ترسیده به جونگین زل زده بود و چیزایی میگفت که جونگین از توی ماشین نمیشنید، سرشو به طرف راست خم کرد و بعد از کمی نگاه کردن به اون پیرزن و بدون هیچ فکر و برنامه ریزی قبلی چاقوش رو از توی داشبورد بیرون اورد و از ماشین پیاده شد وقتی پیاده شد پیرزن گفت:
پیرزن: هی مرد جوون تو چته؟ چرا جلوتو نگاه نمیکنی؟ الان رفته بودم اون دنیا اصن معلومه تو....
وقتی چاقو رو بدست جونگین دید به طور کامل خفه شد...جونگین بعد از گفتن جمله ی " اشکال نداره...من زودتر میفرستمت اون دنیا.....روی زمین جای آدمای ضعیف نیست" چاقو رو به طرز وحشتناکی فرو کرد توی شکم اون پیرزن که همهمه ای بزرگ بین مردم به وجود اومد....
جونگین بعد از آخرین ضربه ی چاقو و افتادن اون پیرزن روی زمین خودشم نشست رو زمین و خنده های هیستریکش رو سر داد و انگار اصن براش مهم نبود که گیر پلیس بیوفته...
ادامه دارد🔪.ـ....
Part ۲2
بلاخره خورشید در اومد و روز موعود رسید...
روزی که دیگه جونگین متعلق به خانواده ی یانگ نبود وقتی چشماشو باز کرد نور با بی رحمی تمام خورد توی چشم هاش اما اون نه واکنشی نشون داد و نه چشم هاشو بست، فقط بیشتر به نور خورشید زل زد انگار میخواست فقط به خودش آسیب بزنه تا شاید یکم آروم شه...شاید عجیب باشه...اما اون یه آدم بود که از نظر روانی مشکل داشت...
جونگین به دل روی تخت دراز کشیده بود و بالا تنه اش لخت بود و روی کمرش زخمی عمیق اما بهبود یافته بود که نشون میداد در گذشته براش اتفاقی افتاده...
وقتی نگاهشو داد به میز کوچیک کنار تخت بغیر از پارچ آب و لیوان،گوشیش و چراغ خواب یه پاکت با رنگی سورمه ای که سرش با تمبر طلایی بسته شده بود رو دید
پاکت رو برداشت و با بیخیالی سرشو باز کرد و با متن زیر رو به رو شد:
(کیم جونگین!
وارث خانواده ی بزرگ کیم، از شما بعنوان رئیس بعدی این خانواده ی شریف دعوت میشود که به بزرگ ترین جلسهٔ سال برای پس گرفتن وارث محترم تشریف بیاورید با آمدنتان به ما افتخار آشنایی با اعضای خانواده ی "اصلی" و "حقیقی" خود را بدهید.!
با تشکر...)
جونگین پوزخند تلخی زد و با صدایی آروم لب زد:
_خانواده ی اصلی و حقیقی؟ فاک به همچین خانواده ی مزخرفی
بی جون از روی تخت بلند شد و پاکت نامه ی بدستش رو انداخت توی سطل زباله ی گوشه ی اتاق و بعد از پوشیدن لباسای مشکیش و نگاهی گذرا به والریا که آروم روی تخت خوابیده بود دستگیره ی در اتاق رو پایین داد و رفت بیرون
وقتی رفت بیرون توی قسمت پذیرایی عمارت پدرش یا بهتره بگم پدر ناتنی جونگین و مادر ناتنیش رو که انگار دیگه جونی برای گریه کردن نداشت رو گرفته بود توی بغلش جونگین با نگاه همیشگیش که هر چیزیو یا از خودش میروند یا جذب میکرد به مادرش نگاه کرد و بعد راهشو ادامه داد....
وارد محوطه ی عمارت شد و سوئیچ ماشینشو از بادیگارد گرفت و بعد بدون هیچ حرفی راه افتاد توی مرکز شهر توی این چند روزی که وقت داشت خیلی فکر کرده بود که راهی پیدا کنه اما انگار هرچی فکر میکرد به بن بست میرسید ذهنش درگیر بود و فکر میکرد فقط با به قتل رسوندن افراد بی گناه میتونه کمی ذهنشو آروم کنه و این رو هم به خوبی میدونست که بعد از کارش به وسواسی ترین و روانی ترین فرد تبدیل میشه و باید با شستن بدنش به صورتی که پوستش از مواد شوینده هایی که به خودش زده قرمز یا زخم بشه این قتلی که کرده رو جبرانش کنه
سرعت ماشین رو کمتر کرد و به دنبال طعمه ای آسون میگشت کسی که با یه ضربه یا شایدم دو ضربه جون بده زیر دستاش و ازش برای نجات دادن جونش تقلا و خواهش کنه
توی این مواقع بنظرش افراد سالخورده بهترین گزینه بودن و همون موقع بود که یه پیرزن میخواست از خیابون عبور کنه اما جونگین متوجه نشده بود که چراغ راهنما قرمز شده و نزدیک بود یه پیرزن رو زیر کنه
پیرزن ترسیده به جونگین زل زده بود و چیزایی میگفت که جونگین از توی ماشین نمیشنید، سرشو به طرف راست خم کرد و بعد از کمی نگاه کردن به اون پیرزن و بدون هیچ فکر و برنامه ریزی قبلی چاقوش رو از توی داشبورد بیرون اورد و از ماشین پیاده شد وقتی پیاده شد پیرزن گفت:
پیرزن: هی مرد جوون تو چته؟ چرا جلوتو نگاه نمیکنی؟ الان رفته بودم اون دنیا اصن معلومه تو....
وقتی چاقو رو بدست جونگین دید به طور کامل خفه شد...جونگین بعد از گفتن جمله ی " اشکال نداره...من زودتر میفرستمت اون دنیا.....روی زمین جای آدمای ضعیف نیست" چاقو رو به طرز وحشتناکی فرو کرد توی شکم اون پیرزن که همهمه ای بزرگ بین مردم به وجود اومد....
جونگین بعد از آخرین ضربه ی چاقو و افتادن اون پیرزن روی زمین خودشم نشست رو زمین و خنده های هیستریکش رو سر داد و انگار اصن براش مهم نبود که گیر پلیس بیوفته...
ادامه دارد🔪.ـ....
- ۴۵۵
- ۱۱ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط