«آیا کنارم خواهی ماند؟
«آیا کنارم خواهی ماند؟
حال که روی دیگرم را دیدی، ترکم میکنی؟
عزیزکرده، اگر ترکم کنی، زندگیام چگونه خواهد گذشت؟
اگر روزی تمام نقابهایم را کنار بزنم،
اگر ببینی پشت تمام لبخندهایم چه قلب خستهای پنهان شده،
اگر بفهمی همیشه آن آدم قوی و بیخیالی که نشان میدادم نیستم،
باز هم کنارم خواهی ماند؟
اگر روزی نتوانستم مثل همیشه بخندم،
اگر سکوت کردم و حرفهایم را در خودم ریختم،
اگر گاهی از آدمها فاصله گرفتم و خودم را پشت دیوارهای بلند پنهان کردم،
باز هم دستم را رها نمیکنی؟
من از این میترسم که وقتی خودِ واقعیام را ببینی،
دیگر آن آدمی نباشم که دوست داشتنش برایت آسان است.
میترسم تمام چیزهایی که سالها پنهان کردم،
باعث شوند روزی به این نتیجه برسی که ماندن در کنار من ارزشش را ندارد.
عزیزکرده...
من از رفتنت نمیترسم؛
از این میترسم که یک روز بروی و من تمام لحظههای بعد از تو را
با این سؤال زندگی کنم که «کجای راه، کافی نبودم؟»
پس اگر قرار است بمانی،
فقط کنار لبخندهایم نمان.
کنار سکوتهایم هم بمان.
کنار روزهایی که حالم خوب نیست،
کنار ترسهایم،
کنار ضعفهایم،
کنار تمام آن قسمتهایی از من که دوست ندارم کسی ببیند.
من قول نمیدهم همیشه قوی باشم،
قول نمیدهم همیشه حرف درست را بزنم،
اما قول میدهم اگر بمانی،
قدر حضورت را بدانم.
فقط یک چیز را از تو میخواهم...
اگر روزی دیگر توان ماندن نداشتی،
بیصدا نرو.
مرا در میان هزاران سؤال تنها نگذار.
فقط بگو که دیگر نمیتوانی بمانی.
چون گاهی حقیقتِ تلخ،
آسانتر از سکوتی است که آدم را هر شب با هزار فکر تنها میگذارد.
عزیزکرده...
اگر هنوز قرار است کنارم بمانی،
بمان؛
نه برای نسخهای از من که همیشه لبخند میزند،
بلکه برای خودِ واقعی من...
با تمام خوبیها،
ترسها،
سکوتها و نقصهایم.
و اگر روزی دوباره از خودم پرسیدم
«آیا کسی واقعاً میتواند منِ واقعی را دوست داشته باشد؟»
کاش نگاهت جوابم باشد...
کاش فقط بمانی.»
- تقدیم به عزیز کرده ی زندگیم
دست نوشته ی ژنرال جئـون
حال که روی دیگرم را دیدی، ترکم میکنی؟
عزیزکرده، اگر ترکم کنی، زندگیام چگونه خواهد گذشت؟
اگر روزی تمام نقابهایم را کنار بزنم،
اگر ببینی پشت تمام لبخندهایم چه قلب خستهای پنهان شده،
اگر بفهمی همیشه آن آدم قوی و بیخیالی که نشان میدادم نیستم،
باز هم کنارم خواهی ماند؟
اگر روزی نتوانستم مثل همیشه بخندم،
اگر سکوت کردم و حرفهایم را در خودم ریختم،
اگر گاهی از آدمها فاصله گرفتم و خودم را پشت دیوارهای بلند پنهان کردم،
باز هم دستم را رها نمیکنی؟
من از این میترسم که وقتی خودِ واقعیام را ببینی،
دیگر آن آدمی نباشم که دوست داشتنش برایت آسان است.
میترسم تمام چیزهایی که سالها پنهان کردم،
باعث شوند روزی به این نتیجه برسی که ماندن در کنار من ارزشش را ندارد.
عزیزکرده...
من از رفتنت نمیترسم؛
از این میترسم که یک روز بروی و من تمام لحظههای بعد از تو را
با این سؤال زندگی کنم که «کجای راه، کافی نبودم؟»
پس اگر قرار است بمانی،
فقط کنار لبخندهایم نمان.
کنار سکوتهایم هم بمان.
کنار روزهایی که حالم خوب نیست،
کنار ترسهایم،
کنار ضعفهایم،
کنار تمام آن قسمتهایی از من که دوست ندارم کسی ببیند.
من قول نمیدهم همیشه قوی باشم،
قول نمیدهم همیشه حرف درست را بزنم،
اما قول میدهم اگر بمانی،
قدر حضورت را بدانم.
فقط یک چیز را از تو میخواهم...
اگر روزی دیگر توان ماندن نداشتی،
بیصدا نرو.
مرا در میان هزاران سؤال تنها نگذار.
فقط بگو که دیگر نمیتوانی بمانی.
چون گاهی حقیقتِ تلخ،
آسانتر از سکوتی است که آدم را هر شب با هزار فکر تنها میگذارد.
عزیزکرده...
اگر هنوز قرار است کنارم بمانی،
بمان؛
نه برای نسخهای از من که همیشه لبخند میزند،
بلکه برای خودِ واقعی من...
با تمام خوبیها،
ترسها،
سکوتها و نقصهایم.
و اگر روزی دوباره از خودم پرسیدم
«آیا کسی واقعاً میتواند منِ واقعی را دوست داشته باشد؟»
کاش نگاهت جوابم باشد...
کاش فقط بمانی.»
- تقدیم به عزیز کرده ی زندگیم
دست نوشته ی ژنرال جئـون
- ۱۱۰
- ۱۳ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط