✿) ظهور ازدواج (✿)
✿) ظهور ازدواج (✿)
(♡)پارت ۱۹۵ (♡)
صداش گرم و پر از حس امنیت بود.
اخ چقدر شنیدن دوباره صداش که اسمم رو میگه لذت بخشه..اونم وقتی که میدونست پاکم و به هیچ قیمتی این
پاکي رو نمیبازم.. بغض خيلي شديد و بي اختياري به گلوم چنگ زد... اروم سرمو چرخوندم سمتش و مظلومانه نگاش کردم رو صندلي کنار تخت نشسته بود و خیره و نگران نگام
میکرد.
خاکستری روشن چشماش زیبا ترین رنگی بود که دوست داشتم به
محض باز کردن چشمام ببینمش و دیدم.
غرق چشماش بودم. دستش رو جلو آورد و نرم و دلسوزانه موهامو از پیشونیم کنار زد و اروم نوازششون کرد و با غم و با دلشوره
گفت:خوبي؟
درد داشتم اما نمیخواستم بروز بدمش
سر به تایید تکون دادم
درد قلب و روحم از جسمم بیشتر بود. پر از احساس شکست روحي بودم. پر از ترس پس از حادثه
تا توي
این شرايط نباشي نميفهمي تموم شدنش هم تا
مدتي ارومت نمیکنه.
فك كنم فقط زمان لازمه...
کاش یادم بره نزدیک بود چه بلایی سرم بیاد.. چونه مو گرفت و گفت پس بغض چرا؟
نمیتونستم نگاه از چشماش برداشتم.
نفس عميقي کشید و سعی کرد لبخند بزنه و انگشت شستش رو زیر چشمم کشید و گفت:ديگه هيچي بهت
اسیب نمیزنه.. تموم شد.
و نگاه مطمینش رو بهم دوخت
لبامو محکم به هم فشردم و لرزون گفتم چطور پیدام
کردي؟ اشفته گفت گوشیت. از اول که برات خریدم کاری کردم که
بتونم موقعیت مکانیتو ببینم.
شیطون و با لبخند گفت اولا میترسیدم از دستم فرار کنی.
ابرو بالا انداختم.
اي ادم خبیث زرنگ...
چطور نفهمیده بودم؟
از یادآوریش درمونده شد و گفت:گوشیت وسط یه خیابون
(♡)پارت ۱۹۵ (♡)
صداش گرم و پر از حس امنیت بود.
اخ چقدر شنیدن دوباره صداش که اسمم رو میگه لذت بخشه..اونم وقتی که میدونست پاکم و به هیچ قیمتی این
پاکي رو نمیبازم.. بغض خيلي شديد و بي اختياري به گلوم چنگ زد... اروم سرمو چرخوندم سمتش و مظلومانه نگاش کردم رو صندلي کنار تخت نشسته بود و خیره و نگران نگام
میکرد.
خاکستری روشن چشماش زیبا ترین رنگی بود که دوست داشتم به
محض باز کردن چشمام ببینمش و دیدم.
غرق چشماش بودم. دستش رو جلو آورد و نرم و دلسوزانه موهامو از پیشونیم کنار زد و اروم نوازششون کرد و با غم و با دلشوره
گفت:خوبي؟
درد داشتم اما نمیخواستم بروز بدمش
سر به تایید تکون دادم
درد قلب و روحم از جسمم بیشتر بود. پر از احساس شکست روحي بودم. پر از ترس پس از حادثه
تا توي
این شرايط نباشي نميفهمي تموم شدنش هم تا
مدتي ارومت نمیکنه.
فك كنم فقط زمان لازمه...
کاش یادم بره نزدیک بود چه بلایی سرم بیاد.. چونه مو گرفت و گفت پس بغض چرا؟
نمیتونستم نگاه از چشماش برداشتم.
نفس عميقي کشید و سعی کرد لبخند بزنه و انگشت شستش رو زیر چشمم کشید و گفت:ديگه هيچي بهت
اسیب نمیزنه.. تموم شد.
و نگاه مطمینش رو بهم دوخت
لبامو محکم به هم فشردم و لرزون گفتم چطور پیدام
کردي؟ اشفته گفت گوشیت. از اول که برات خریدم کاری کردم که
بتونم موقعیت مکانیتو ببینم.
شیطون و با لبخند گفت اولا میترسیدم از دستم فرار کنی.
ابرو بالا انداختم.
اي ادم خبیث زرنگ...
چطور نفهمیده بودم؟
از یادآوریش درمونده شد و گفت:گوشیت وسط یه خیابون
- ۱۵.۲k
- ۲۴ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط