{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ظهور ازدواج (✿⁠)⁩

ظهور ازدواج (✿⁠)⁩
(♡)پارت ۱۹۴ (⁠♡)


دیگه هیچی نمیفهمیدم..
صداي اژيري همه جا رو پر کرده بود و بعد معلق شدم و بعد
جاي نرمي فرود اومدم...
تن جیمین ازم دور شد که از جا پریدم و برای پیدا کردن و دوباره گرفتش دست دراز کردم که دستاي گرمش تند دستمو گرفت و گفت من اینجام الا... انگار همین برام بس بود. اروم گرفتم. سوزشي توي دستم . حس
کردم. به زور صورت تو هم کشیدم و بعد ماسكي روي دهنم قرار گرفت و انگار نفس تازه اي بهم رسوند.. خسته بودم. خيلي زياد.
اونقدر که توان باز کردن چشمامو نداشتم.
چشمام خیلی سنگین به هم قفل شده بود.
فشاري نرم به دستش دادم تا مطمین شم هست.. اونم دستمو نرم فشرد و بعد نرمی بوسه اي رو روي شقيقه پر دردم احساس کردم و زمزمه تنهات نمیذارم... قول میدم صداش توي ذهن خسته و بیحالم میچرخید
تند و بدون مکث میچرخید تنهام نمیذاره.. قول میده.
هشیاریم هر لحظه کمتر میشد و فقط گرماي دستمو حس
میکردم.. به سالها خواب نیاز داشتم و غرق شدم.

اروم و منگ چشمامو باز کردم سقفي بالا سرم بود و که لامپ سفيدي
میدرخشید. چقدر این آرامش و حس جسم نرمی که روش دراز کشیدم
لذت بخش بود. حتي باورم نمیشه که دارم باز تجربه شون میکنم.
من زنده ام، سالمم.. و مهم تر از همه این که ابرو و نجابتم حفظ شده.
دردهام خیلی کمتر بود اما هنوز بود. هنوز بود که یادم بندازه چقدر زجر کشیدم تا اینجا که احتمالا بیمارستانه باشم. تمام تنم رو یه کوفتگي شديدي گرفته بود.. خستگیم به حدی بود که انگار سالها بود نخوابیده بودم و بيحالي و بي رمقي عجيبي داشتم..
جیمین : -الا..
دیدگاه ها (۵)

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت ۱۹۵ (⁠♡)صداش گرم و پر از حس امن...

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت ۱۹۶ (⁠♡)چطور نفهمیده بودم؟ از ...

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت ۱۹۳ (⁠♡)داغون :گفتم منو از اینج...

ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت ۱۹۲ (⁠♡)جیمین هول و با درد و ترس ...

پارت ۷۰۴ با احساس درد خيلي خيلي شديدي هشيار شدم.. اما انقدر...

ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۷۰۷باید تو اغوشم میبود تا اروم بگیر...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۷۰۳چراغ سه تايي بالاي سرم داشت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط