{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۴۷ ☆

پارت ۴۷ ☆
-پرهام .....پرهام .....گوشیت زنگ میخوره ......هی پرهام
خواب بود چه خوابی بیدار نمیشد البته منم دلم نیومد سرش جیغ و داد کنم تا بیدارشه
زنگ گوشیش قطع شد و منم بیخیالش شدم و برگشتم سمت آشپزخونه و مشغول غذا پختن شدم میخواستم قیمه بپزم
اخه ممکن بود سینا بیاد اگه نمیومد ماکارونی میذاشتم
اوف چقدر سینا بیخوده البت واسه من !
درگیر کارخودم بودم که دوباره گوشی پرهام زنگ خورد این دفعه خودمو زدم به بیخیالی و خودمو با آشپزی سرگرم کردم .....
چند دیقه بعد.....................
پرهام :الوووووووووو؟
صدای پرهام به گوشم رسید برگشتم به سمتش روی مبل نشسته بود با گوشیش حرف میزد
پرهام :سلام خوبی ؟.......مرسی منم خوبم ......آها اره صداش کم بود نشنیدم چه خبره ....ای پیام دهن لق نه خونه دوستم بودم الانم دارم میرم سرکار .........نه دیگه زحمت میشد مرسی ........به دایی و زندایی و ایلیا سلام برسون خدافظ .
هردو همو نگاه میکردیم
چطوره همه کامنت برگرفته از رمان گره ماکانی
دیدگاه ها (۱۲)

پارت ۴۸ ☆-سلام پرهام خمیازه‌ای کشید و گفت :صبح بخیر !-یه بار...

پارت ۴۹ ☆-میگم آبجی و داداشت هنوز نیومدن ؟ پرهام :خیلی اضافه...

پارت ۴۶ ☆پرهام هنوز روی مبل خواب بود اخ چه ناز خوابیده !بیتا...

پارت ۴۵ ☆صبح با صدای رها بیدار شدم ....رها -بیتا ساعت ۸ عه م...

فیک کوک فصل ²پارت ¹ویو راوی همانطور ا.ت جلوی عمارت ایستاده و...

پارت. ۲۶

پارت. 29

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط