{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Part

Part 16:
Margaret:......
تمام مسیر دانشگاه تا خونه، با خنده و خاطراته کودکی طی کردیم.
و وقتی هم رسیدیم.
با کلی دلتنگی به هم نگاه میکردیم.
+واقعا، دلم برات تنگ شده بود.
دیمیتری:منم همینطور. (لبخند اطمینان دهنده)
+وای اگه لئو بفهمه ، میاد اینجا فقط بخاطره دیدنت.
دیمیتری:مگه نمیدونی؟
لئو قراره بیاد اینجا،هم به تو سر بزنه
هم به من.
از ذوق داشتم می ترکیدم.
+واقعاااااا؟
دیمیتری خندید :اره،بهت نگفته؟
+پسره بیشعور ،خفش میکنم.
هم از ذوق داشتم میمردم،هم ازش دلخور بودم.
چرا زودتر به من نگفت.
+ولی ازش ناراحت شدم،به خدمتش میرسم.
دیمیتری:احتمالا میخوایت سوپرایزت کنه،البته خرابش کردم.ناراحت نباش بچه.
+خیلی خب فعلا
دیمیتری:بعداً می‌بینمت.
از ذوق دلم میخواست جیق بزنم،
دوییدم رسیدم به واحد خودم و خودمو رو مبل انداختم،کوسن موبل و برداشتم ،جیغ زدم،
بلند شدم و رقصیدم.
+اخ جوننننن، داداشم داره میاد، داره میاد ،داره میاد. که یکدفعه ، صدای خنده شنیدم. وقتی برگشتم .آناستازیا و لی لی رو دیدم که خیره شدن به من و دارن زر زر میخندن ،یکدفعه هیجانی شدم دستشونو گرفتن و باهم رقصیدیم.
آناستازیا:میتونم بپرسم این همه هیجان برای چیه؟
لی لی:چمیدونم،شاید جناب آقای الکساندر پتروویچ براتوا بهش درخواست شام رمانتیک داده.
خشکم زد،یکدفعه پرسیدم.

+تو از کجا میدونی؟
لی لی:نمی‌دونستم یک دستی زدم گرفتی (بعدم بلند خندید)
یدونه زدم پس سرش ،
که اخی گفت.
آناستازیا:تو واقعا برای اون خوشحالی؟
+هم اره هم نه،منظورم اینه دروغ چرا خب یکم فقط یک چولو روش کراش دارم.
و کی بدش میاد، با کراشس بره شام بخوره؛ تو یکی از بهترین رستوران های زنجیره ای مسکو .
و خب ، من بخاطره این رقصیدم که
داداشم داره میاد روسیه!!!!
لی لی و آنا پکر شدن.
آنا:سارا میدونه؟
+نه،چطور؟
لی لی:یادت رفت؟
یکم فکر کردم تازه فهمیدم ،سارا و لئو رو میگن.
پکر شدم.
لی لی:سارا ،اگه بفهمه.ناراحت نمیشه ؟
آنا :نمی‌دونم.نظرت چیه؟
+منم نمی‌دونم،نباید بذاریم سارا و لئو همو ببینن.
آنا:مگه میشه؟
لی لی: اگه سارا اومد اینجا،یا باهم خواستیم بریم بیرون چی ؟نمیشه ما همه باهم تو به شهریم.
آشنا هم هستیم ، آخه مگه میشه همون نبینن!!!
+نمی‌دونم ولی باید یه کاری کنیم ،نمی خوام
سارا یا لئو بخاطره اتفاقات گذشته.ناراحت بشن.سارا الان بارداره و لئو هم تو بهترین موقعیت شغلیشه.
نمیخوام صدمه ببینن.
دیدگاه ها (۰)

Bratva Empire part 15:Margaret:.....دانشگاهم تموم شد،از سلف ...

چشای الکساندر ✨🩵💙

Bratva Empire part 9: از خدمه پرسیدم مارگارت کجا رفت,که بهم ...

part.50.سه جو.. راه نداره خودت برو..شوگا..من خجالت می کشم..ن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط