این عشق درسته پارت
این عشق درسته؟ (پارت 6)
انقدر محکم گرفته بود که نمیتونستم فرار کنم....
بالا پشت بوم یه صندلی برای سیگار کشیدن و یا هوا خوری بچه ها بود...
دویون جونکوک رو پرت کرد روی صندلی و روش خیمه زد...
&میدونی که.... باید همراهی کنی....
+ن نه...
&باشه..... پس منم اون کار رو میکنم....
لباسای جونکوک رو بزور در اورد... جونکوک مقاومت میکرد... ولی هر لحظه دویون با قدرت بیشتری لباساشو در می اورد...
جونکوک رو کامل برهنه کرد و لباسای خودش رو هم در اورد....
لباش رو روی لبای جونکوک گذاشت و شروع به بوسیدنش کرد.... جونکوک همراهی نمیکرد...
&همراهی نمیکنی نه؟
+نع!
&باش....
و با یه حرکت جونکوک رو از شکم خوابوند.... و با یه حرکت... واردش کرد..
+اه اهههه
&ناله کن... همین ناله هاتو دوست دارم...
+اهه اهه دو.. یون..
&خیلی تنگه کوکی... بازش کن...
خیلی درد داشتم... کلی غرق کرده بودم... بازم داشت بهم تجاوز میشد؟ نه نباید......
بعد چند دقیقه دویون شروع به ساک زدن کرد....
+اههه دویون..... در دارهههه!!!!!!
&اوممممم خوبهههه...
(چند دقیقه بعد)
&عه... چقد زود ارضا شدی... هنوز ادامه داشت..
و از جونکوک در امد...
انقد درد داشتم نمیتونستم حتی انگشتمو تکون بدم....
&پاشو لباساتو بپوش تا کسی نیومده...
و یدفعه صدای امدن کسی از تو راه پله ها امد. ...
&اوفففف....
دویون جونکوک رو براید استایل بغل کرد و برد پست دیواره ی اتاقک اونجا... (فهمیدین دیگ نه؟😐 )
&هیسسسس🤫🤫
از لایه دیوار اون اتاقک دید کیه...
(جای تهیونگ)
=بچه ها جونکوک هنوز نیومده؟
بچه ها:نه خانم....
_من میرم دونبالش...
=مرسی عزیزم. ..
(جای جونکوک)
تهیونگ بود...
_جونکوکاااا... کسی اینجا هس....
یکم که گشت لباس های جونکوک رو دید...
_وایی نه....😟
و بعد رفت.....
&لباساتو بپوش....
جونکوک اروم اروم لباساشو پوشید....
&همینجا وایسا...
رفت جلو.... دید تهیونگ نیست..
تا میخواست بره یدفعه تهیونگ پرید روش.... دویون رو روی زمین انداخت و خودش امد روش.... زدش...
&هیییییی!.....
_جونکوک کجاست؟!
&من نمیدونم...
_دارم میگم جونکوک کجاست؟؟؟
&اوففف اون پشته...
تهیونگ سریع بلند شد و رفت پشت اون اتاقکه.. ....
_جونکوک!
تهیونگ سریع امد جونکوک رو بغل کرد....
+و ولم کن!
تهیونگ رو از تو بغلم در اوردم و هولش دادم به عقب....
_حالت خوبه؟
+برات مهمه؟
_چی داری میگی؟
+شما ها یه بازیچه این.... یه بازیچه که فقط با امگا ها بازی میکنن....
_ببین جونکوک... من من..
+دیگه واسم مهم نیست...
گریم گرفت.. سریع از اونجا رفتم...
_صبر کن!
تهیونگ دستمو گرفت..
+اخخ.. (همون دست زخمیش)
_دستت چی شده؟
+به تو هیچ ربطی نداره...
_جونکوک!
+ها....
_با این وضعیتت میخوای بری سر کلاس؟
+(معذب😂)
دست جونکوک رو گرفت و کشوندش به سمت صندلی...
_بشین...
هردوشون روی صندلی نشستن..
+چیه؟
_یکم بشین... حالا بهتر شد میریم پایین...
+با باشه....
جونکوک خیلی بد خوابش گرفته بود... پلک میزد به خواب میرفت.... از بس خسته بود.. سرش رو روی شونه های تهیونگ گذاشت و خوابید...
تهیونگ گونه هاش قرمز شد... نمیتونست خودشو کنترل کنه... از بس داشت به خودش فشار وارد میکرد مجبور شد دستشو گاز بگیره... خونی شد.. ولی توجهی نکرد...
(چند دقیقه بعد )
اروم چشامو باز کردم... دیدم روی صندلی خوابم برده بوده.... سریع بلند شدم و رفتم طبقه ی پایین... وارد کلاسم شدم... همه ی بچه ها به من خیره شدن..
یکیشون:بهت خوب تجاوز شد؟ 😂😂
و بعد همه خندیدن...
فکر میکردن روم تاثیر داره.. ولی برام مهم نبود.. چون عادت کرده بودم... رفتم سر جام نشستم...
یدفعه یکی از بچه های قلدر کلاس امر جام...
یقمو گرفت و منو کوبوند به دیوار.....
گیلبگیلیگیلی
جای حساس.... چقد زیاد بود این پارت😐
قول دو پارت داده بودم...
پارت بعدم چند دقیقه دیگ میزارم...
انقدر محکم گرفته بود که نمیتونستم فرار کنم....
بالا پشت بوم یه صندلی برای سیگار کشیدن و یا هوا خوری بچه ها بود...
دویون جونکوک رو پرت کرد روی صندلی و روش خیمه زد...
&میدونی که.... باید همراهی کنی....
+ن نه...
&باشه..... پس منم اون کار رو میکنم....
لباسای جونکوک رو بزور در اورد... جونکوک مقاومت میکرد... ولی هر لحظه دویون با قدرت بیشتری لباساشو در می اورد...
جونکوک رو کامل برهنه کرد و لباسای خودش رو هم در اورد....
لباش رو روی لبای جونکوک گذاشت و شروع به بوسیدنش کرد.... جونکوک همراهی نمیکرد...
&همراهی نمیکنی نه؟
+نع!
&باش....
و با یه حرکت جونکوک رو از شکم خوابوند.... و با یه حرکت... واردش کرد..
+اه اهههه
&ناله کن... همین ناله هاتو دوست دارم...
+اهه اهه دو.. یون..
&خیلی تنگه کوکی... بازش کن...
خیلی درد داشتم... کلی غرق کرده بودم... بازم داشت بهم تجاوز میشد؟ نه نباید......
بعد چند دقیقه دویون شروع به ساک زدن کرد....
+اههه دویون..... در دارهههه!!!!!!
&اوممممم خوبهههه...
(چند دقیقه بعد)
&عه... چقد زود ارضا شدی... هنوز ادامه داشت..
و از جونکوک در امد...
انقد درد داشتم نمیتونستم حتی انگشتمو تکون بدم....
&پاشو لباساتو بپوش تا کسی نیومده...
و یدفعه صدای امدن کسی از تو راه پله ها امد. ...
&اوفففف....
دویون جونکوک رو براید استایل بغل کرد و برد پست دیواره ی اتاقک اونجا... (فهمیدین دیگ نه؟😐 )
&هیسسسس🤫🤫
از لایه دیوار اون اتاقک دید کیه...
(جای تهیونگ)
=بچه ها جونکوک هنوز نیومده؟
بچه ها:نه خانم....
_من میرم دونبالش...
=مرسی عزیزم. ..
(جای جونکوک)
تهیونگ بود...
_جونکوکاااا... کسی اینجا هس....
یکم که گشت لباس های جونکوک رو دید...
_وایی نه....😟
و بعد رفت.....
&لباساتو بپوش....
جونکوک اروم اروم لباساشو پوشید....
&همینجا وایسا...
رفت جلو.... دید تهیونگ نیست..
تا میخواست بره یدفعه تهیونگ پرید روش.... دویون رو روی زمین انداخت و خودش امد روش.... زدش...
&هیییییی!.....
_جونکوک کجاست؟!
&من نمیدونم...
_دارم میگم جونکوک کجاست؟؟؟
&اوففف اون پشته...
تهیونگ سریع بلند شد و رفت پشت اون اتاقکه.. ....
_جونکوک!
تهیونگ سریع امد جونکوک رو بغل کرد....
+و ولم کن!
تهیونگ رو از تو بغلم در اوردم و هولش دادم به عقب....
_حالت خوبه؟
+برات مهمه؟
_چی داری میگی؟
+شما ها یه بازیچه این.... یه بازیچه که فقط با امگا ها بازی میکنن....
_ببین جونکوک... من من..
+دیگه واسم مهم نیست...
گریم گرفت.. سریع از اونجا رفتم...
_صبر کن!
تهیونگ دستمو گرفت..
+اخخ.. (همون دست زخمیش)
_دستت چی شده؟
+به تو هیچ ربطی نداره...
_جونکوک!
+ها....
_با این وضعیتت میخوای بری سر کلاس؟
+(معذب😂)
دست جونکوک رو گرفت و کشوندش به سمت صندلی...
_بشین...
هردوشون روی صندلی نشستن..
+چیه؟
_یکم بشین... حالا بهتر شد میریم پایین...
+با باشه....
جونکوک خیلی بد خوابش گرفته بود... پلک میزد به خواب میرفت.... از بس خسته بود.. سرش رو روی شونه های تهیونگ گذاشت و خوابید...
تهیونگ گونه هاش قرمز شد... نمیتونست خودشو کنترل کنه... از بس داشت به خودش فشار وارد میکرد مجبور شد دستشو گاز بگیره... خونی شد.. ولی توجهی نکرد...
(چند دقیقه بعد )
اروم چشامو باز کردم... دیدم روی صندلی خوابم برده بوده.... سریع بلند شدم و رفتم طبقه ی پایین... وارد کلاسم شدم... همه ی بچه ها به من خیره شدن..
یکیشون:بهت خوب تجاوز شد؟ 😂😂
و بعد همه خندیدن...
فکر میکردن روم تاثیر داره.. ولی برام مهم نبود.. چون عادت کرده بودم... رفتم سر جام نشستم...
یدفعه یکی از بچه های قلدر کلاس امر جام...
یقمو گرفت و منو کوبوند به دیوار.....
گیلبگیلیگیلی
جای حساس.... چقد زیاد بود این پارت😐
قول دو پارت داده بودم...
پارت بعدم چند دقیقه دیگ میزارم...
- ۷.۶k
- ۲۰ بهمن ۱۴۰۱
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط