{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

هر شبی گویم که فردا ترک این سودا کنم

هر شبی گویم که فردا ترک این سودا کنم
باز چون فردا شود امروز را فردا کنم

چون مرا سودایت از روز نخستین در سر است
پس همان بهتر که آخر سر در این سودا کنم

ای خوشا کز بی‏خودیها سر نهم بر پای او
بعد از آن از شرم نتوانم که سر بالا کنم

ای که می‏گویی دلِ گمگشته خود را بجوی
من که خود گم گشته‏ام او را کجا پیدا کنم

عاشق مستم هلالی مجلس رندان کجاست
تا دل و جان را فدای ساقی زیبا کنم
دیدگاه ها (۷)

تو را تنها برای خود، چه خود خواهانه می خواهمتو را با هرچه غی...

بزن باران درین بستر که همراهِ تو می بارممیانِ عقل و احساسم ز...

باید کسی باشد شبی ماتم بگیردوقتی نبودم صورتش را غم بگیردباید...

دوست دارم در شبی با خلوتت خلوت کنمبا همه دلسردی ات میل تو را...

من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود

حج : مطلب ۲ از ۵

من نمی دانم چرا این دل شده رسوای توآشنای هر شب من، من شدم ش...

الهی به مستان میخانه اتبه عقل آفرینان دیوانه اتبه مستان افتا...

آه آن رود که به دریا زده امشب دل ماستعاشق‌ومست‌به‌صحرازده از...

کرده‌ام باز به آن گریهٔ سودا، سوداکه ز هر اشک زدم بر سر دریا...

کرده‌ام باز به آن گریهٔ سودا، سوداکه ز هر اشک زدم بر سر دریا...

یاد من باشد فردا دم صبحبه نسیم از سر صدق سلامی بدهمو به انگش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط