{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یک کاغذ مچاله, یک ذهن خاک خورده

یک کاغذ مچاله, یک ذهن خاک خورده
مردی نشسته اما... انگار کن که مرده

شمعی که نیمه جان است, آیینه ای شکسته
رخسار تاول مرگ, خشمی که پینه بسته

از درد میچکد خون از ناله میچکد درد
مردی کنار کوچه, مانده ست در شبی سرد

مردی که شاعرت بود مردی شبیه تردید
با روح آخرین شعر, در ذهن کوچه بارید

خط خورده آرزو از تصویر مبهم عشق
پروانه ای تکیده در پیله ی غم عشق

شعری مچاله در باد, رقص غمی پریشان
یک سایه آمد و تو, رفتی به سمت پایان

حالا هزار سال است بغضی غریب و خسته
فریاد هق هقش را در اشک و خون شکسته

تلخ و سیاه و غمگین یک ذهن خاک خورده
مردی که عاشقت بود, او سالهاست مرده..
دیدگاه ها (۵)

کبوتر ارشدی

و این منمزنی تنها در آستانه فصلی سرد در ابتدای درک هستی آلود...

کبری اسدی نیازی

شعری بسیار زیبا تقدیم به همه پدران:زنگ انشاء شد عزیزان ...

آی قصه قصه قصه نون و پنیرو پسته یک زن...

به درخواست دونفر که خیلی خوب ازم حمایت میکنن خواستن اینو گذ...

ارمغان سیدین

عقرب عمره که تاتی تاتی رفت مغز همه رو راهی قاطی پاتی زدیه جف...

«گیرم گلاب ناب شما اصل قمصر است اما چه سود، حاصل گل‌های پرپر...

سناریو ساسونارو # 🩸 «ماه و خورشید؛افسانه ی اشک و خون» ☀️## ف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط