ظهور ازدواج )
ظهور ازدواج )
پارت ۷۰
نمیشد که تا ابد خودمو قایم کنم. بالاخره ساعت ۱۱ شب بود که کلید انداخت. هه .. ولگردي و خوش گذروني هاي اقا سرجاشه..فقط ما
حبسيم..نگاهي بهش انداختم.. خيلي گرفته و کلافه به نظر میرسید.
اشفته نگاه باريكي بهم انداخت و کیفش و دوتا ظرف غذا که دستش بود رو گذاشت روی اپن و یه جوري دستاشو دو طرف کیف روی اپن گذاشت و سرشو پایین انداخت. چشه ؟ دوتا غذا خريده.. يكيش مال منه؟
...
انگار واقعا داره به وجودم عادت میکنه..مثل من.. گوشیش زنگ خورد.
به حوصله از جیبش در آورد و جواب داد: بله. چشماشو بست و گفت
جیمین : نه...هنوز.. نشد..نمیدونم...بذارش هفته بعد..
بلند و کلافه گفت
جیمین : نمیتونم..میفهمی؟
و گوشیشو قطع کرد و پرتش کرد رو اپن و رفت سمت یخچال.
جدي گفتم
الا: از فردا در رو قفل نمیکنیااا.. این قانون مسخره لغوتم تموم شده..
گرفته یخچال رو باز کرد و بطری آب رو برداشت و سر کشید. با غیض گفتم
الا : شنيدي؟
بطری رو پایین کشید و بیحال و کاملاً جدي . گفت
جیمین : خسته ام... به دست و پام نپیچ
دندونامو به هم فشردم ۱۱شب تشریف آوردن باید هم خسته باشن..
کلافه کتش رو در آورد و انداخت رو مبل و رفت تو اتاقش.
اشفته چشمامو چوخوندم. اومد بیرون و دسته کلیدي انداخت رو مبل کنارم و با اخم گفت
جیمین : کليداي خونه... درو قفل نمیکنم اما بدون اجازه ام بيرون نميري..
اومد جلوم و محکم زل زد تو صورتم و گفت
جیمین :گفتم كمك كن بهت اعتماد کنم. بهت اعتماد نکنم هم خودت اذيت ميشي هم من.. پس بدون اجازه ام بیرون نميري..
الا : تو هم حق نداري اجازه ندي.. خیره گفت
جیمین : راستشو بگي و جاي درستي بري اجازه میدم..
نفسمو بیرون دادم.
جیمین : پس قرارمون شد صداقت.. راستشو بهم ميگي منم میذارم بري.. دستشو جلو گرفت و گفت
جیمین : قبول؟
نگاهم رو توي نگاه ابي کسلش کشیدم و گرفته دست دستش گذاشتم و اروم گفتم
الا : قبول.
توي دستمو فشرد و رهاش کرد و از جیبش کارت بانکي دراورد و کنار کلید گذاشت و گفت
جیمین : مال توعه.. ماهانه پولاتو میریزم تو این
کارت رو برداشتم. به اسم خودم بود. خسته با یه فاصله روي مبل کنارم نشست و يه گوشي ایفون نو گذاشت بینمون و گفت
جیمین :اینم مال توعه..در عوض..گوشي . که دیروز شکست..دادم تمام وسایلت رو از اون بریزن تو این
پارت ۷۰
نمیشد که تا ابد خودمو قایم کنم. بالاخره ساعت ۱۱ شب بود که کلید انداخت. هه .. ولگردي و خوش گذروني هاي اقا سرجاشه..فقط ما
حبسيم..نگاهي بهش انداختم.. خيلي گرفته و کلافه به نظر میرسید.
اشفته نگاه باريكي بهم انداخت و کیفش و دوتا ظرف غذا که دستش بود رو گذاشت روی اپن و یه جوري دستاشو دو طرف کیف روی اپن گذاشت و سرشو پایین انداخت. چشه ؟ دوتا غذا خريده.. يكيش مال منه؟
...
انگار واقعا داره به وجودم عادت میکنه..مثل من.. گوشیش زنگ خورد.
به حوصله از جیبش در آورد و جواب داد: بله. چشماشو بست و گفت
جیمین : نه...هنوز.. نشد..نمیدونم...بذارش هفته بعد..
بلند و کلافه گفت
جیمین : نمیتونم..میفهمی؟
و گوشیشو قطع کرد و پرتش کرد رو اپن و رفت سمت یخچال.
جدي گفتم
الا: از فردا در رو قفل نمیکنیااا.. این قانون مسخره لغوتم تموم شده..
گرفته یخچال رو باز کرد و بطری آب رو برداشت و سر کشید. با غیض گفتم
الا : شنيدي؟
بطری رو پایین کشید و بیحال و کاملاً جدي . گفت
جیمین : خسته ام... به دست و پام نپیچ
دندونامو به هم فشردم ۱۱شب تشریف آوردن باید هم خسته باشن..
کلافه کتش رو در آورد و انداخت رو مبل و رفت تو اتاقش.
اشفته چشمامو چوخوندم. اومد بیرون و دسته کلیدي انداخت رو مبل کنارم و با اخم گفت
جیمین : کليداي خونه... درو قفل نمیکنم اما بدون اجازه ام بيرون نميري..
اومد جلوم و محکم زل زد تو صورتم و گفت
جیمین :گفتم كمك كن بهت اعتماد کنم. بهت اعتماد نکنم هم خودت اذيت ميشي هم من.. پس بدون اجازه ام بیرون نميري..
الا : تو هم حق نداري اجازه ندي.. خیره گفت
جیمین : راستشو بگي و جاي درستي بري اجازه میدم..
نفسمو بیرون دادم.
جیمین : پس قرارمون شد صداقت.. راستشو بهم ميگي منم میذارم بري.. دستشو جلو گرفت و گفت
جیمین : قبول؟
نگاهم رو توي نگاه ابي کسلش کشیدم و گرفته دست دستش گذاشتم و اروم گفتم
الا : قبول.
توي دستمو فشرد و رهاش کرد و از جیبش کارت بانکي دراورد و کنار کلید گذاشت و گفت
جیمین : مال توعه.. ماهانه پولاتو میریزم تو این
کارت رو برداشتم. به اسم خودم بود. خسته با یه فاصله روي مبل کنارم نشست و يه گوشي ایفون نو گذاشت بینمون و گفت
جیمین :اینم مال توعه..در عوض..گوشي . که دیروز شکست..دادم تمام وسایلت رو از اون بریزن تو این
- ۱۸.۲k
- ۳۰ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط