{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فیک { خاکسترِ نعنا } 𝗉.𝟣𝟩

فیک { خاکسترِ نعنا } 𝗉.𝟣𝟩

- آم یونگیا؟
جیمین اروم گفت و سرش رو به سمت یونگی که روی مبل نشسته بود و مشغول کتاب خوندن بود کج کرد
- جانم؟
یونگی گفت و کتاب رو روی میز گذاشت
- برات یک چیزی دارم
یونگی جیمین رو سمت مبل هدایت کرد و با ذوق منتظر جیمین موند
- خب این گردنبند برای تو عه، امیدوارم خوشت بیاد، خورشیدش رو برای خودم برداشتم و ماه برای تو
یونگی گردنبند رو از دست جیمین گرفت و با برق خاصی توی چشمش بهش نگاه کرد
- این.. این خیلی خوشگله، من ممنونم
جیمین لبخند دندون نمایی زد و چشماش گم شدن، یونگی میخواست همونجا جیمین رو یه راست قورت بده و در عین حال واقعا از اون گردنبند به شدت خوشش اومده بود!
یونگی گردنبند رو اویزون گردنش کرد و رو به جیمین گفت
- تا لحظه ای که به فکرت باشم این گردنبند تو گردنم می مونه
با این حرف لپای جیمین گل انداخت و جیمین بلند شد، زمزمه کرد
- منم همینطور
و فورا از اونجا دور شد و یونگی رو با پوزخند قشنگی رو صورتش تنها گذاشت.
* یک ماه بعد *
یک ماه به همین روال گذشت و اتفاق خاصی نیوفتاد، البته اگه مزه پروندن های یونجی و خجالت های جیمین رو فاکتور بگیریم!

پارت بعد هم میزارمم💫
#جونگکوک #کوک #جیمین #نامجون #تهیونگ #وی #جین #شوگا #یونگی #جیهوپ #فیک_بی_تی_اس #بی_تی_اس #یونمین #تهکوک #نامجین #فیک_یونمین #بنگتن
دیدگاه ها (۴)

فیک { خاکسترِ نعنا } 𝗉.𝟣𝟪جیمین توی اشپزخونه مشغول درست کردن ...

فیک { سایه های دل } 𝗉.𝟫روی صندلی نشستن، تهیونگ جعبه ی کمک ها...

فیک { خاکسترِ نعنا } 𝗉.𝟣𝟨در رو باز کرد و وارد اتاقش شد، در ر...

فیک { خاکسترِ نعنا } 𝗉.𝟫- به نظرت دارم چیکار میکنم؟ نمیبینی؟...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط