♥╣[لمس ممنوعه]╠♥
♥╣[لمس ممنوعه]╠♥
ᕙ[・part 49・]ᕗ
دستام رو روی گردنش گذاشتم و اروم سرم رو جلو بردم و توی گردنش فرو کردم و گفتم : من نمیخوام برم و دیگه نیام...نمیخوام... چون با تو آرومم..شادم.. پرانرژیم...به هیچ چیز بدی فکر نمیکنم...هرچی میخوام رو بدون فکر بهت میگم..
تو موهام چنگ زد و سرم رو توی گردنش نگه داشت گفت : منم همین طور.
و.خودم تو بغلش جا دادم و دستام رو دورش حلقه کردم. اونم دستاش رو دورم انداخت و نفس عمیق کشید.
خیلی وقت بود که بی حرف تو بغل هم بودیم.
دستم رو بردم پشت شونه اش. حس کردم نفسش یه جوری شد و سریع دستش رو برد
پشت و حلقه دستم رو باز کرد و سکوت رو شکست
جونگکوک : امروز بیشتر بمون..
متعجب نگاش کردم. چرا همچین کرد؟
اروم و متفکر گفتم : بیشتر بمونم که بیشتر سرم داد بزنی؟
به در چسبوندم و لبخند نرم و مردونه ای روی لب آورد و گفت:هی..تو هم کم داد نزدیا..
ریز خندیدم. ضربه ای به در خورد و به دنبالش صدای مردی گفت : دکتر.
یه دفعه هول کردم و سریع و با هول و ولا از در فاصله گرفتم
و رفتم جلو که فرو رفتم تو بغل جونگکوک. انگشت اشاره اش رو نرم روی کمرم کشید و لبخندی زد و گفت : چند دقیقه میری تو اتاق؟
-چیه..دوست نداری یه دختر تو خونه ات ببینن؟
دستش رو لای موهای جلوی صورتم کرد و خیره شد تو چشمم و گفت:دوست ندارم جواهری مثل تو رو ببینن و بعد برات تله بذارن تا از چنگم درت بیارن
ریز خندیدم و سمت نربون رفتم و وارد اتاقش شدم. مرد دوباره.
صدا زد : دکتر..
جونگکوک : بله..اومدم..
و در رو باز کرد. تو اتاق خوابش رو تختش نشستم و از پنجره کنار تختش
به بیرون نگاه کردم.
صدای حرف زدن مرد با جونگکوک میومد. انگار داشت دارویی رو از جونگکوک میگرفت. اروم رو تخت دراز کشیدم و از پنجره به بیرون
نگاه کردم. یه منتظره قشنگ و جنگلی دقیقا کنار تخت خوابش.
به حرفام فک کردم. گفتم میخوامش
و واقعا میخواستمش. با همه وجودم. نمیدونم چی به سرم اومده بود فقط میدونستم این مرد باید جزیی از زندگیم باشه....باید چون نبودش ممکنه نفسم رو بند بیاره.اره..بند میاره
چرا دستم رو که بردم پشت شونه اش یه جوری شد؟ شاید.. نمیدونم.
چشمام رو اروم بستم و صدای بالا اومدنی اومد.
چشمام رو باز نکردم و همچنان چشمام رو بسته نگه داشتم.
صدای قدمهای ارومش به گوشم خورد.
ᕙ[・part 49・]ᕗ
دستام رو روی گردنش گذاشتم و اروم سرم رو جلو بردم و توی گردنش فرو کردم و گفتم : من نمیخوام برم و دیگه نیام...نمیخوام... چون با تو آرومم..شادم.. پرانرژیم...به هیچ چیز بدی فکر نمیکنم...هرچی میخوام رو بدون فکر بهت میگم..
تو موهام چنگ زد و سرم رو توی گردنش نگه داشت گفت : منم همین طور.
و.خودم تو بغلش جا دادم و دستام رو دورش حلقه کردم. اونم دستاش رو دورم انداخت و نفس عمیق کشید.
خیلی وقت بود که بی حرف تو بغل هم بودیم.
دستم رو بردم پشت شونه اش. حس کردم نفسش یه جوری شد و سریع دستش رو برد
پشت و حلقه دستم رو باز کرد و سکوت رو شکست
جونگکوک : امروز بیشتر بمون..
متعجب نگاش کردم. چرا همچین کرد؟
اروم و متفکر گفتم : بیشتر بمونم که بیشتر سرم داد بزنی؟
به در چسبوندم و لبخند نرم و مردونه ای روی لب آورد و گفت:هی..تو هم کم داد نزدیا..
ریز خندیدم. ضربه ای به در خورد و به دنبالش صدای مردی گفت : دکتر.
یه دفعه هول کردم و سریع و با هول و ولا از در فاصله گرفتم
و رفتم جلو که فرو رفتم تو بغل جونگکوک. انگشت اشاره اش رو نرم روی کمرم کشید و لبخندی زد و گفت : چند دقیقه میری تو اتاق؟
-چیه..دوست نداری یه دختر تو خونه ات ببینن؟
دستش رو لای موهای جلوی صورتم کرد و خیره شد تو چشمم و گفت:دوست ندارم جواهری مثل تو رو ببینن و بعد برات تله بذارن تا از چنگم درت بیارن
ریز خندیدم و سمت نربون رفتم و وارد اتاقش شدم. مرد دوباره.
صدا زد : دکتر..
جونگکوک : بله..اومدم..
و در رو باز کرد. تو اتاق خوابش رو تختش نشستم و از پنجره کنار تختش
به بیرون نگاه کردم.
صدای حرف زدن مرد با جونگکوک میومد. انگار داشت دارویی رو از جونگکوک میگرفت. اروم رو تخت دراز کشیدم و از پنجره به بیرون
نگاه کردم. یه منتظره قشنگ و جنگلی دقیقا کنار تخت خوابش.
به حرفام فک کردم. گفتم میخوامش
و واقعا میخواستمش. با همه وجودم. نمیدونم چی به سرم اومده بود فقط میدونستم این مرد باید جزیی از زندگیم باشه....باید چون نبودش ممکنه نفسم رو بند بیاره.اره..بند میاره
چرا دستم رو که بردم پشت شونه اش یه جوری شد؟ شاید.. نمیدونم.
چشمام رو اروم بستم و صدای بالا اومدنی اومد.
چشمام رو باز نکردم و همچنان چشمام رو بسته نگه داشتم.
صدای قدمهای ارومش به گوشم خورد.
- ۴.۹k
- ۰۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط