♥╣[لمس ممنوعه]╠♥
♥╣[لمس ممنوعه]╠♥
ᕙ[・part 51・]ᕗ
جدی و با حالت خاصی نگام کرد.
-چیه ؟
جونگکوک : جوابت به خواستگاره چی بود؟
جدی گفتم : نه...
جونگکوک : چرا؟ چی کم داشت؟
-هیچی از پول و ثروت گرفته تا قدرت همه چیز داشت..ولی..
جونگکوک : ولی؟؟
-هیچ حسی بهش نداشتم و من مثل جوونی های مامانم دنبال عشق و حس دو طرفه میگردم
جونگکوک : عشق؟؟
-اره..عشق..
جدی و کلافه گفت : مسلما رو عشق خالی نمیشه حساب کرد. طرفی که تو دنبالشی باید پول و قدرت و همه چیز داشته باشه و در کنارش عشقم داشته باشه..
-پس اشتباه شناختیم جناب دکتر.
خیره نگام میکرد. از تخت پایین پریدم و گفتم : من نه اسمی از پول آوردم و نه قدرت. فقط گفتم عششششق..عشق..
یه جوری نگام کرد که عمق نگاهش تا اعماق وجودم نفوذ کرد.لبخندی زدم و با غم دهن باز کردم که گفت : میدونم..میدونم...باید بری
لبخندم رو حفظ کردم و سرم رو به تایید تکون دادم سرش رو به طرفین تکون داد و گفت: خسته شدم از این جمله
.. خندیدم و گفتم : فعلا خیلی نشنیدیشااا..هستم در خدمتتون هر روز از روزهای اینده باید بگم. به نظرت چند بار دیگه میشنویش؟
در حالیکه بهم پشت کرده بود و با شیشه هایی ور میرفت
زیرلب گفت: نمیدونم.. فقط منتظر روزی میمونم که نخوای بری و روزها پیشم بمونی
لبخند نامحسوس زیر پوستی رو لبم اومد. با اینکه شنیده بودم خودم رو به نشنیدن زدم با لبخند بهش تعظیم کردم و گفتم : اجازه میدین قربان؟ خندید و بوسیدم و گفت : برو.. مراقب خودت باش..
براش دست تکون دادم و حرکت کردم کمی دیر شده بود واسه همین دویدم و بالاخره به قصر رسیدم.
وای خدای من از این بدتر نمیشد دین و جولی نگران با کلی نگهبان جلوم سبز شد. دین سرخ شد و داغ کرد و یه دفعه ای داد زد : تا الان تو
کدوم قبرستونی بودی؟
جولی لبش رو گاز گرفت و بازوی دین رو گرفت تا ارومش کنه
اب دهنم رو از ترس قورت دادم و سریع تعظیم کردم دین داشتم نگهبانها رو جمع میکردم بیام دنبالت. این که نگرانت بودیم رو میفهمی؟
اروم گفتم : متوجه گذر زمان نشدم سرورم..معذرت میخوام.
داد زد: چطور نشدی؟
جولی اروم گفت : سرورم خواهش میکنم..متوجه نشده دیگه الانم. حتما گرسنه و خسته است.. لطفا..
دین تند نفس کشید و دستش رو به نشونه تهدید بالا گرفت و گفت : از فردا حق نداری از قصر بیرون بری سریع و شوکه نگاش کردم.
داد زد:فهمیدی؟
ᕙ[・part 51・]ᕗ
جدی و با حالت خاصی نگام کرد.
-چیه ؟
جونگکوک : جوابت به خواستگاره چی بود؟
جدی گفتم : نه...
جونگکوک : چرا؟ چی کم داشت؟
-هیچی از پول و ثروت گرفته تا قدرت همه چیز داشت..ولی..
جونگکوک : ولی؟؟
-هیچ حسی بهش نداشتم و من مثل جوونی های مامانم دنبال عشق و حس دو طرفه میگردم
جونگکوک : عشق؟؟
-اره..عشق..
جدی و کلافه گفت : مسلما رو عشق خالی نمیشه حساب کرد. طرفی که تو دنبالشی باید پول و قدرت و همه چیز داشته باشه و در کنارش عشقم داشته باشه..
-پس اشتباه شناختیم جناب دکتر.
خیره نگام میکرد. از تخت پایین پریدم و گفتم : من نه اسمی از پول آوردم و نه قدرت. فقط گفتم عششششق..عشق..
یه جوری نگام کرد که عمق نگاهش تا اعماق وجودم نفوذ کرد.لبخندی زدم و با غم دهن باز کردم که گفت : میدونم..میدونم...باید بری
لبخندم رو حفظ کردم و سرم رو به تایید تکون دادم سرش رو به طرفین تکون داد و گفت: خسته شدم از این جمله
.. خندیدم و گفتم : فعلا خیلی نشنیدیشااا..هستم در خدمتتون هر روز از روزهای اینده باید بگم. به نظرت چند بار دیگه میشنویش؟
در حالیکه بهم پشت کرده بود و با شیشه هایی ور میرفت
زیرلب گفت: نمیدونم.. فقط منتظر روزی میمونم که نخوای بری و روزها پیشم بمونی
لبخند نامحسوس زیر پوستی رو لبم اومد. با اینکه شنیده بودم خودم رو به نشنیدن زدم با لبخند بهش تعظیم کردم و گفتم : اجازه میدین قربان؟ خندید و بوسیدم و گفت : برو.. مراقب خودت باش..
براش دست تکون دادم و حرکت کردم کمی دیر شده بود واسه همین دویدم و بالاخره به قصر رسیدم.
وای خدای من از این بدتر نمیشد دین و جولی نگران با کلی نگهبان جلوم سبز شد. دین سرخ شد و داغ کرد و یه دفعه ای داد زد : تا الان تو
کدوم قبرستونی بودی؟
جولی لبش رو گاز گرفت و بازوی دین رو گرفت تا ارومش کنه
اب دهنم رو از ترس قورت دادم و سریع تعظیم کردم دین داشتم نگهبانها رو جمع میکردم بیام دنبالت. این که نگرانت بودیم رو میفهمی؟
اروم گفتم : متوجه گذر زمان نشدم سرورم..معذرت میخوام.
داد زد: چطور نشدی؟
جولی اروم گفت : سرورم خواهش میکنم..متوجه نشده دیگه الانم. حتما گرسنه و خسته است.. لطفا..
دین تند نفس کشید و دستش رو به نشونه تهدید بالا گرفت و گفت : از فردا حق نداری از قصر بیرون بری سریع و شوکه نگاش کردم.
داد زد:فهمیدی؟
- ۴.۳k
- ۰۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط