♥╣[لمس ممنوعه]╠♥
♥╣[لمس ممنوعه]╠♥
ᕙ[・part 81・]ᕗ
دستی رو شونه ام قرار گرفت. سریع و با ترس برگشتم.
مامان مایا..
نفس اسوده ای کشیدم و دوباره مشغول نگاه کردن شدم و
اروم گفتم : ترسوندیم مادر..
مامان : هنوز نیومده؟؟
با نگرانی گفتم : نمیدونم فک نکنم.
مامان : كريستينا..
-بله..
مامان : نگام کن.
اروم سمتش برگشتم.
مامان : من عشق رو خیلی خوب میشناسم..خیلی خوب.. فقط باید اول از حست مطمین شی..از اینکه حاضری از همه چیزت بگذری؟ اگه دوسش داری باید پاش وایستی و برای داشتنش بجنگی..حتی اگه این جنگ به قیمت از دست دادن همه چیزت باشه.. فقط اول مطمین شو..مطمین شو که لیاقتش رو داره. و بعد همه تلاشت رو بکن.. اول با عقلت عاشق شو بعد قلبت
اشک تو چشمم حلقه زد و سر تکون دادم.
-داشت..مطمئنم لیاقتش رو داشته.
دوباره بین مهمونا رو نگاه کردم. دیدمش.. خدای من..
سریع گفتم : اوناش..اومده..
و به مامان نشونش دادم.
مامان : چهره مردونه جذابی داره..
جونگکوک من گنگ جدی و سردرگم با چهره ای توهم و ناراحت و لباسهای شیکی که براش فرستاده بود گوشه ای ایستاده بود و اطرافش رو نگاه میکرد. انگار توی جمعیت دنبالم میگشت. نگاهش سردرگمی و غم عمیقی داشت. انگار اونم ترسیده بود. اشکم اروم جاری شد.
وقتش رسید.
جارچی: ملکه مایا مادر و پادشاه استفن پدر و ملکه جولی و پادشاه دین به همراه بانوی سوم دربار پرنسس کریستینا نذول اجلال میکنن.
همه تعظیم کردن و ما پشت هم وارد سالن شدیم. جرئت سر بلند کردن و نگاه کردن به جونگکوک رو نداشتم. بالاخره به جایگاه رسیدیم و پدر و مادر نشستن و ماها بالای سرشون ایستادیم.
اروم و لرزون سر بلند کردم و به جونگکوک نگاه کردم. اشک تو چشمم حلقه زد بود. نگاه خیلی مضطرب و پردردم رو روش دوختم.
چشماش رو ناباور و خیلی داغون بست و لبش رو کمي گاز گرفت.
هیچ وقت اینطور ندیده بودمش. غم دنیا تو دلم خونه کرد.
اروم چشماش رو باز کرد و زل زد تو چشمام. نگاهش تلخ بود..ناباور بود.
ناراحت و دلخور بود.. عصبی بود..دل شکسته بود.. دستام میلرزید و بی توجه به اینکه ممکنه چشمایی روم خیره باشه اشکم رو صورتم در حالیکه نگاه از جونگکوک جدا نمیکردم سر خورد.
سرم رو پردرد به طرفین تکون دادم.
لباش به پوزخند ناراحت و عصبی کش اومد و سریع رو برگردوند و با عجله سالن رو ترک کرد. با عجله و بی توجه به اطراف دنبالش دویدم.
تو راهرو صداش کردم : جونگکوک..
پشت بهم وایستاد. برگشت و یه دفعه تعظیم کرد و پردرد
گفت : امر بفرمایین پرنسس
ᕙ[・part 81・]ᕗ
دستی رو شونه ام قرار گرفت. سریع و با ترس برگشتم.
مامان مایا..
نفس اسوده ای کشیدم و دوباره مشغول نگاه کردن شدم و
اروم گفتم : ترسوندیم مادر..
مامان : هنوز نیومده؟؟
با نگرانی گفتم : نمیدونم فک نکنم.
مامان : كريستينا..
-بله..
مامان : نگام کن.
اروم سمتش برگشتم.
مامان : من عشق رو خیلی خوب میشناسم..خیلی خوب.. فقط باید اول از حست مطمین شی..از اینکه حاضری از همه چیزت بگذری؟ اگه دوسش داری باید پاش وایستی و برای داشتنش بجنگی..حتی اگه این جنگ به قیمت از دست دادن همه چیزت باشه.. فقط اول مطمین شو..مطمین شو که لیاقتش رو داره. و بعد همه تلاشت رو بکن.. اول با عقلت عاشق شو بعد قلبت
اشک تو چشمم حلقه زد و سر تکون دادم.
-داشت..مطمئنم لیاقتش رو داشته.
دوباره بین مهمونا رو نگاه کردم. دیدمش.. خدای من..
سریع گفتم : اوناش..اومده..
و به مامان نشونش دادم.
مامان : چهره مردونه جذابی داره..
جونگکوک من گنگ جدی و سردرگم با چهره ای توهم و ناراحت و لباسهای شیکی که براش فرستاده بود گوشه ای ایستاده بود و اطرافش رو نگاه میکرد. انگار توی جمعیت دنبالم میگشت. نگاهش سردرگمی و غم عمیقی داشت. انگار اونم ترسیده بود. اشکم اروم جاری شد.
وقتش رسید.
جارچی: ملکه مایا مادر و پادشاه استفن پدر و ملکه جولی و پادشاه دین به همراه بانوی سوم دربار پرنسس کریستینا نذول اجلال میکنن.
همه تعظیم کردن و ما پشت هم وارد سالن شدیم. جرئت سر بلند کردن و نگاه کردن به جونگکوک رو نداشتم. بالاخره به جایگاه رسیدیم و پدر و مادر نشستن و ماها بالای سرشون ایستادیم.
اروم و لرزون سر بلند کردم و به جونگکوک نگاه کردم. اشک تو چشمم حلقه زد بود. نگاه خیلی مضطرب و پردردم رو روش دوختم.
چشماش رو ناباور و خیلی داغون بست و لبش رو کمي گاز گرفت.
هیچ وقت اینطور ندیده بودمش. غم دنیا تو دلم خونه کرد.
اروم چشماش رو باز کرد و زل زد تو چشمام. نگاهش تلخ بود..ناباور بود.
ناراحت و دلخور بود.. عصبی بود..دل شکسته بود.. دستام میلرزید و بی توجه به اینکه ممکنه چشمایی روم خیره باشه اشکم رو صورتم در حالیکه نگاه از جونگکوک جدا نمیکردم سر خورد.
سرم رو پردرد به طرفین تکون دادم.
لباش به پوزخند ناراحت و عصبی کش اومد و سریع رو برگردوند و با عجله سالن رو ترک کرد. با عجله و بی توجه به اطراف دنبالش دویدم.
تو راهرو صداش کردم : جونگکوک..
پشت بهم وایستاد. برگشت و یه دفعه تعظیم کرد و پردرد
گفت : امر بفرمایین پرنسس
- ۲۷۲
- ۰۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط