{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥
⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 82・⁠]⁠ᕗ

بلند زدم زیر گریه و به هق هق افتادم. 
-منو ببخش من 
جونگکوک : تو چی پرنسس؟ حوصله ات سر رفته بود و دنبال اسباب بازی بودی و گفتی چی بهتر از یه پسر روستایی اره؟ 
با گریه گفتم : اینطور نیست..به خدا نیست..
لبخند پردردی زد و پردرد جدی گفت : هست پرنسس..هست بانوی سومه دربار انگلستان..میدونستی از بازیچه شدن متنفرم و باز باهام بازی کردی من دوستت داشتم
چشماش رو محکم بست و وقتی چشمش رو باز کرد چیزی تو چشمش میدرخشید. نه... نه خدای من..اشک نیست.. رفتم جلو
خواستم صورتش رو بگیرم که خودشو عقب کشید. با خشونت دکمههای کت رو باز کرد و درش آورد.
پردرد گفتم : من میخواستم بهت بگم. اما ترسیدم.. ترسیدم بهم پشت کنی.. ترسیدم ناراحتت کنم... تو بهترین دوستی که تو کل عمرم پیدا کرده بودم..تو کسی بودی که بدون اینکه بدونی کیم. برای خودم برای کریستینا خم شدی و عشق و علاقه و محبت خالصت رو نثارم کردی.. من.. من دوستت دارم جونگکوک.. من و تو...ما...
پوزخند زد و با صدایی داغون و خفه گفت : یه پرنسس هیچ وقت با یه دکتر ما نمیشه.. 
زل زد تو چشمم و با دردناک ترین لحن ممکن که تیزی خنجرش توی قلبم فرو رفت گفت : کاش همون دو روز پیش که گفتم برو..بی حرف میرفتی.بی حرف میرفتی ومن توی نبودت میمردم و فک میکردم نمیتونیم باهم باشیم تا اینکه الان بفهمم نه تنها هیچ وقته هیچ وقت نمیتونم داشته باشمت بلکه یه عروسک بودم تو دستات که باهام بازی میکردی یه اسباب بازی با قلبم بازی میکردی پرنسس و از دستت افتاد. 
عمیق زل زد تو چشمم و خشن گفت : افتاد و شکست..شکست و تو نفهمیدی این اسباب بازی عاشقت بود پرنسس..عاشقت..
و کت رو زمین انداخت و با عجله و قدمهایی بلند رفت. 
شوکه چشمام رو پر درد بستم. خدای من.. من قلبش رو شکستم...نه...نه.. 
توماس‌: كريستينا.. 
داد پر دردی زدم و با خشم سریع مسیر رفتن جونگکوک نگاه کردم. 
نبود. دور شده بود. زدم زیر گریه و دویدم..
کل راهرو و حیاط رو دنبالش دویدم ولی پیداش نکردم. با گریه کنار فواره کوچیک حیاط نشستم. 
مامان : رفت؟ 
بلند تر گریه کردم و سر تکون دادم. گریه هام به ضجه پر دردی تبدیل شد. مامان جلو اومد و بغلم کرد. 
با گریه گفتم : قلبش رو شکستم. فک میکنه از قصد داشتم باهاش بازی کنم. 
مامان : هيسس..اروم باش..اروم. 
با گریه گفتم : نمیتونم..باید برم پیشش.. 
مامان : این وقته شب کریستینا؟ 
با لجبازی گفتم : اره..اره.. 
و دویدم. 
مامان دستم رو گرفت و گفت : با کالسکه میریم.. 
-ميريم؟ 
مامان : اره. منم باهات میام... 
و سریع کالسکه ای خبر کرد. توان مخالفت نداشتم. 
کل راه رو گریه کردم و مامان که کنارم نشسته بود سعی میکرد ارومم کنه ولی نمیتونست. 
فکر اینکه جونگکوک فک کنه من باهاش بازی کردم
دیدگاه ها (۴)

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 83・⁠]⁠ᕗو قلبش شکسته داشت داغ...

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 84・⁠]⁠ᕗشب شدیدا تب کردم. داغ...

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 81・⁠]⁠ᕗدستی رو شونه ام قرار ...

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 80・⁠]⁠ᕗ اونا این دوست داشتن ...

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 91・⁠]⁠ᕗدستش رو کلافه روی صور...

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 99・⁠]⁠ᕗ  تو راهرو داشتم شنلم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط