──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
نـقــاب⁴⁸
آروم چشم هامو باز کردم.
نورِ کم خورشید،به سختی از میونِ پردههایِ ضخیمِ اتاق میگذشت و رویِ صورتم میافتاد.
با بیحوصلگی از جام بلند شدم.
حسِ سنگینی رویِ سینهم بود که انگار با طلوعِ خورشید هم قرار نبود از بین بره.
لباسمو پوشیدم و از اتاق رفتم بیرون.(لباس اسلاید بعد)
تهیونگ پایین کنار پله ها بود.
مثلِ همیشه با اون نگاهِ بیروحش..
اما امروز،با دونستن رازِ دلش،نگاهش برام معنی دیگه ای داشت.
از پله ها پایین رفتم و آروم گفتم:صبح بخیر
با صدای من برگشت.
_صبح بخیر
صداش گرفته بود..جوری که انگار اصلا دیشب نخوابیده.
یهو صدای قدم های محکم جونگ کوک اومد.
کت صاف و اتو خوردهش و دوباره بوی عطری که باعث شد اتفاقات دیشب بهم یادآوری بشه.
وقتی نگاهش به من افتاد،برای لحظهای مکث کرد.
نگاهی که فقط من میفهمیدمش.
نگاهی که توش،ادعایِ مالکیتِ دیشبش بود.
بدون اینکه یک کلمه حرف بزنه به سمت در خروجی عمارت حرکت کرد و ماهم به دنبالش از عمارت خارج شدیم.
ماشینِ سیاه رنگ رولز رویس،جلوی در پارک شده بود.
بجز اون،ماشین دیگه ای دیده نمیشد.
مثل اینکه امروز بادیگارد ها و افراد همراهمون نمیان.
اما چرا؟
تهیونگ،اول از همه سوار شد و روی صندلیِ جلو،کنارِ راننده نشست.
جونگکوک،بدونِ هیچ حرفی در عقب رو برام باز کرد.
بعد از اینکه سوار شدم،خودش جلو روی صندلی راننده نشست.
سکوتِ بینمون سنگین بود،اما نه به اندازهیِ سکوتِ دیشب.
_آمادهای؟
صدایِ بم و آرامِ جونگکوک سکوتو شکست.
نگاهمو از پنجره به بیرون دوختم و گفتم:اره
جونگکوک نیمنگاهی به آینهیِ وسط انداخت.
نگاهش برایِ چند ثانیه رویِ من قفل شد.
انگار میخواست با نگاهش بهم یادآوری کنه که من الان تحت کنترل اونم.
جونگکوک بدونِ اینکه نگاهشو از جاده بگیره گفت:اون مرتیکه دلقک کجا قرار ملاقات گذاشته؟
تهیونگ نفسشو کلافه داد بیرون و گفت:توی یه خرابه،نزدیک جادهی کشـتار گاه
و بعد کل مسیر توی سکوت سپری شد.
با وایسادن ماشین نگاهمو اطراف چرخوندم.
یه خونه خرابه که در و دیوارش با اسپری رنگ آمیزی شده بود.
جونگ کوک ماشین رو خاموش کرد و بعد باهم پیاده شدیم.
بویِ خاکِ نمزده توی هوا پیچیده بود و جز صدایِ وزوزِ حشراتِ ریز،هیچ چیزِ دیگه ای به گوش نمیرسید.
جونگکوک چند قدم جلوتر از من راه میرفت.
بدون اینکه برگرده گفت:ازم فاصله نگیر
چیزی نگفتم و فقط بیصدا دنبالش راه افتادم.
همین که نزدیک خونه شدیم،صدای دست زدن از توی خرابه بلند شد.
_بهبه..بالاخره گرگهای دود سیاه تشریف آوردن!...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
نـقــاب⁴⁸
آروم چشم هامو باز کردم.
نورِ کم خورشید،به سختی از میونِ پردههایِ ضخیمِ اتاق میگذشت و رویِ صورتم میافتاد.
با بیحوصلگی از جام بلند شدم.
حسِ سنگینی رویِ سینهم بود که انگار با طلوعِ خورشید هم قرار نبود از بین بره.
لباسمو پوشیدم و از اتاق رفتم بیرون.(لباس اسلاید بعد)
تهیونگ پایین کنار پله ها بود.
مثلِ همیشه با اون نگاهِ بیروحش..
اما امروز،با دونستن رازِ دلش،نگاهش برام معنی دیگه ای داشت.
از پله ها پایین رفتم و آروم گفتم:صبح بخیر
با صدای من برگشت.
_صبح بخیر
صداش گرفته بود..جوری که انگار اصلا دیشب نخوابیده.
یهو صدای قدم های محکم جونگ کوک اومد.
کت صاف و اتو خوردهش و دوباره بوی عطری که باعث شد اتفاقات دیشب بهم یادآوری بشه.
وقتی نگاهش به من افتاد،برای لحظهای مکث کرد.
نگاهی که فقط من میفهمیدمش.
نگاهی که توش،ادعایِ مالکیتِ دیشبش بود.
بدون اینکه یک کلمه حرف بزنه به سمت در خروجی عمارت حرکت کرد و ماهم به دنبالش از عمارت خارج شدیم.
ماشینِ سیاه رنگ رولز رویس،جلوی در پارک شده بود.
بجز اون،ماشین دیگه ای دیده نمیشد.
مثل اینکه امروز بادیگارد ها و افراد همراهمون نمیان.
اما چرا؟
تهیونگ،اول از همه سوار شد و روی صندلیِ جلو،کنارِ راننده نشست.
جونگکوک،بدونِ هیچ حرفی در عقب رو برام باز کرد.
بعد از اینکه سوار شدم،خودش جلو روی صندلی راننده نشست.
سکوتِ بینمون سنگین بود،اما نه به اندازهیِ سکوتِ دیشب.
_آمادهای؟
صدایِ بم و آرامِ جونگکوک سکوتو شکست.
نگاهمو از پنجره به بیرون دوختم و گفتم:اره
جونگکوک نیمنگاهی به آینهیِ وسط انداخت.
نگاهش برایِ چند ثانیه رویِ من قفل شد.
انگار میخواست با نگاهش بهم یادآوری کنه که من الان تحت کنترل اونم.
جونگکوک بدونِ اینکه نگاهشو از جاده بگیره گفت:اون مرتیکه دلقک کجا قرار ملاقات گذاشته؟
تهیونگ نفسشو کلافه داد بیرون و گفت:توی یه خرابه،نزدیک جادهی کشـتار گاه
و بعد کل مسیر توی سکوت سپری شد.
با وایسادن ماشین نگاهمو اطراف چرخوندم.
یه خونه خرابه که در و دیوارش با اسپری رنگ آمیزی شده بود.
جونگ کوک ماشین رو خاموش کرد و بعد باهم پیاده شدیم.
بویِ خاکِ نمزده توی هوا پیچیده بود و جز صدایِ وزوزِ حشراتِ ریز،هیچ چیزِ دیگه ای به گوش نمیرسید.
جونگکوک چند قدم جلوتر از من راه میرفت.
بدون اینکه برگرده گفت:ازم فاصله نگیر
چیزی نگفتم و فقط بیصدا دنبالش راه افتادم.
همین که نزدیک خونه شدیم،صدای دست زدن از توی خرابه بلند شد.
_بهبه..بالاخره گرگهای دود سیاه تشریف آوردن!...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
- ۵.۲k
- ۲۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط