{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
نـقــاب⁴⁷
درو بست و با یه حرکت به در میخکوبم کرد.‌
+داری..داری چیکار میـ..
محکم لـ‌باشو گذاشت روی لبم..
و شروع کرد به بوسیدن.
حرفم ناتموم موند.
لب‌هاش با خشونتی مهارشده روی لب‌هام نشست.
طعمِ شراب،تلخ و سرد بود.
انگار می‌خواست با این بوسه،تمامِ صحبت‌های تهیونگ رو از حافظه‌م پاک کنه.
دوتا دستمو گذاشتم روی سینه‌ش و سعی کردم هلش بدم اما اونیکی دستش روی کمرم نشست و هر راهِ فراری رو بست.
چند لحظه بعد،وقتی نفس‌های هردو مون به شماره افتاد،از من جدا شد.
دستمو روی قلبم که بی‌قرار می‌تپید گذاشتم و نفس‌زنان گفتم:تو..تو داری چیکار می‌کنی؟
نیشخندی زد و با صدای بم و خش‌دار،درست کنار گوشم زمزمه کرد:باید یجوری بهت میفهموندم که از این به بعد به کی تعلق داری
هنوز ضربانِ قلبم محکم می‌کوبید.
انگار خودمو گم کرده بودم..
شاید طعم شراب توی بوسه‌ش مستم کرده بود.
سعی کردم نگاهمو ازش بگیرم اما چونه‌مو گرفت و مجبورم کرد به چشم‌هاش نگاه کنم.
با صدایی که حالا کمی آروم‌تر شده بود ادامه داد:شاید اینو ندونی..اما تهیونگ از هفت سال پیش تا الان عاشق رُزاست،به اجبار پدرم با جیان ازدواج کرد..و حتی توی اون هفت سال کوفـ‌ ـتی هم نتونست فراموشش کنه
چی؟
پس دلیل اون رفتار های تهیونگ این بود.
نگاه‌هایِ طولانیش،اون نصیحت‌هایِ تلخ و حتی دلسوزی‌هایِ بی‌جاش..
خیلی آروم پرسیدم:چرا اینو بهم میگی؟
_چون تو..از این به بعد مال منی
لحظه‌ای مکث کرد و بعد ادامه داد:و من از آدمایی که به مال من نگاه کنن..خوشم نمیاد
قلبم برای لحظه‌ای تندتر زد.
با اخم گفتم:من مال هیچ‌کس نیستم
نگاهش دوباره افتاد روی لبم.
بعد از لحظه ای سکوت گفت:این یه انتخاب نیست،رینا..یه حقیقته که هنوز نپذیرفتی
خواستم جوابش رو بدم..
اما همون لحظه چند ضربه‌ی آروم به در خورد.
صدای یکی از خدمتکارها از پشت در شنیده شد.
_آقای جئون..رئیس منتظرتون هستن
جونگ‌کوک برای چند ثانیه همون‌طور نگاهم کرد.
بعد خیلی آروم ازم فاصله گرفت.
کراواتشو مرتب کرد و گفت:دارم میام
از در فاصله گرفتم و به زمین خیره شدم.
هنوز توی شُک بودم..
لحظه ای بعد با بستن در تکیه دادم به دیوار و دستمو گذاشتم روی قلبم.
چشم‌هامو بستم و نفس عمیقی کشیدم.
انگشت‌هامو مشت کردم.
هنوز طعمِ تلخِ شراب و خشـ‌ونتِ بوسه‌ش رویِ لب‌هام بود.
این حسِ «مالکیت» که جونگ‌کوک ازش حرف می‌زد،چقدر نفرت‌انگیز بود..
نمی‌خواستم بوی تنش که توی کل اتاق پیچیده بود رو تنفس کنم..
پس به سمت در رفتم و خارج شدم.
اتاقم امشب..مثل بقیه شب ها نبود.
الان رنگ زندان رو گرفته بود.
روی تخت دراز کشیده بودم و فقط به راه چاره‌ای فکر میکردم..
اما مگه چاره‌ای هم بود؟

_خانم کیم..وقتشه بیدار شید،اقای جئون دستور دادن امروز شماهم توی مأموریت شرکت کنید
آروم چشم هامو باز کردم...

#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
دیدگاه ها (۴۳)

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب⁴⁸آروم چشم هامو باز کردم.نورِ کم‌ خورشی...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب⁴⁹_به‌به..بالاخره گرگ‌های دود سیاه تشری...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب⁴⁵_رُزا..منتظر جوابتمگلوم خشک شده بود.ح...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب⁴⁶انگار تهیونگ هم از علاقه جیان به جونگ...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب³¹آروم دستم رو به سمتش دراز کردم.+دوست ...

...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط