بازگشت شکوهمندانم رو با فیک جدید که شونصد سال قبل براتون
بازگشت شکوهمندانم رو با فیک جدید که شونصد سال قبل براتون تیزرشو گذاشتم اعلام میکنم!!!🥁🔥💪
امیدوارم دوستش داشته باشید و حمایتها نیوفته که ذوقشو دارماااا
از این به بعد هر شب پارت داریم
🅃🄷🄴 🅂🄿🄴🄻🄻
Part 1
+باشه....هق....باشه هر چی تو بگی.....
_فک کردم بلایی که چند روز پیش سرت اومد برات درس عبرت شده باشه...
پسر دریغ از یک نگاه روی کاناپه لم داد و کنترل تلوزیونو توی دستش گرفت...
دختر خسته با بدنی پر از کبودی کنار کاناپه روی زمین افتاد و با پشت دستش تند تند اشکاشو پاک میکرد...
پسر که از هق هق کردنای جسم فردی که کنارش افتاده بود خسته شده بود با عصبانیت کنترل رو سمت دیوار پرت کرد و روی پاهاش ایستاد....
_بس کن.......نااون دیوونم نکن!!!(داد)
دستشو دراز کرد تا سیلی به دختر بزنه اما متوقف شد و عصبانیتشو روی گلدون روی پیانو خالی کرد.....
سمت دختر رفت و دستشو زیر چونش گذاشت...
_به من نگاه کن...
خودت میدونی دلم نمیخواد حتی از پارکینگ خونه پاتو بزاری بیرون اونوقت از من میخوای بزارم بری اونسر دنیا پیش مادرت؟.....چیزی به سرت خورده؟
دخترک نگاه معصومانه ای به چهره ی پسر که یکم مهربون تر شده بود کرد و بغضشو قورت داد...دستشو پس زد و با صدای گرفته ای لب زد...
+کاش از همون اول میفهمیدم زندانیم نه خانوم خونت...
_خودت یکاری میکنی مجبور بشم روت دست بلند کنم....
پسر دستش رو گوشه ی لب دختر مریض حالش کشید و اشکاشو پاک کرد...دخترکش که از ترس میلرزید رو توی آغوشش گرفته بود و موهاشو نوازش میکرد....
_اینقد اذیتم نکن کیم نااون....میدونی همه ی اینا بخاطر خودته
امیدوارم دوستش داشته باشید و حمایتها نیوفته که ذوقشو دارماااا
از این به بعد هر شب پارت داریم
🅃🄷🄴 🅂🄿🄴🄻🄻
Part 1
+باشه....هق....باشه هر چی تو بگی.....
_فک کردم بلایی که چند روز پیش سرت اومد برات درس عبرت شده باشه...
پسر دریغ از یک نگاه روی کاناپه لم داد و کنترل تلوزیونو توی دستش گرفت...
دختر خسته با بدنی پر از کبودی کنار کاناپه روی زمین افتاد و با پشت دستش تند تند اشکاشو پاک میکرد...
پسر که از هق هق کردنای جسم فردی که کنارش افتاده بود خسته شده بود با عصبانیت کنترل رو سمت دیوار پرت کرد و روی پاهاش ایستاد....
_بس کن.......نااون دیوونم نکن!!!(داد)
دستشو دراز کرد تا سیلی به دختر بزنه اما متوقف شد و عصبانیتشو روی گلدون روی پیانو خالی کرد.....
سمت دختر رفت و دستشو زیر چونش گذاشت...
_به من نگاه کن...
خودت میدونی دلم نمیخواد حتی از پارکینگ خونه پاتو بزاری بیرون اونوقت از من میخوای بزارم بری اونسر دنیا پیش مادرت؟.....چیزی به سرت خورده؟
دخترک نگاه معصومانه ای به چهره ی پسر که یکم مهربون تر شده بود کرد و بغضشو قورت داد...دستشو پس زد و با صدای گرفته ای لب زد...
+کاش از همون اول میفهمیدم زندانیم نه خانوم خونت...
_خودت یکاری میکنی مجبور بشم روت دست بلند کنم....
پسر دستش رو گوشه ی لب دختر مریض حالش کشید و اشکاشو پاک کرد...دخترکش که از ترس میلرزید رو توی آغوشش گرفته بود و موهاشو نوازش میکرد....
_اینقد اذیتم نکن کیم نااون....میدونی همه ی اینا بخاطر خودته
- ۱.۷k
- ۲۸ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط