{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ℙ𝕒𝕣𝕥 ۵۰

ℙ𝕒𝕣𝕥 ۵۰

دوید سمت خیابون اصلی...کل بدنش از سرما بی حس شده بود...برای تاکسی هایی که خودشم نمیدونست این موقع شب اینجا چیکار میکنن دست تکون میداد ولی نمیدونست با وضعیتش که داره شبیه دیوونه ها شده بود و همه ازش میترسیدن... آخر سر یه ماشین ترمز کرد و شیشه رو کشید پایین..
(کجا میخوای بری؟)
+م...من....م...میشه....سوار شم؟؟
(سوار شو دختر)

داخل ماشین گرم بود و از شوقی که داشت حرارت بدنش بالا رفته بود...نمیدونست اولین چیزی که باید بگه چیه
(این موقع شب با این لباس چیکار میکنی؟)
+فرار کردم..
(از کجا؟)
+خونه ی شوهرم...دوستش ندارم
(پس چرا باهاش ازدواج کردی)
+مجبور بودم...سمت چپ
(قصد فضولی ندارم ولی این وقت شب با این قیافه خونه ی هر کسی که داری میری قطعا از ترس سکته می‌کنه)
+جای دیگه ای ندارم برم....سمت راست آخرین خونه
(یه پالتو روی صندلی عقب هست....برش دار....)
+اجوشی...من پولی ندارم که بهتون بدم...صبر کنید تا از اون دوستم بگیرم...
(اشکال نداره...میخواستم برم خونه...خونمم یکم فاصله داره با اینجا....مراقب خودت باش)
+ممنونم...هیچوقت فراموشتون نمیکنم!
از ماشین پیاده شد...زنگ زدن الان آسون ترین کار بود...ولی نمیدونست داره کار درستی می‌کنه یا نه...دستش سردشو روی زنگ در فشار داد و منتظر موند....
-کیه؟...کیه....یکم بیا اینور تر نمیبینمت
صداش گرما رو دوباره توی دل دختر روشن میکرد...لب های خشک شدش رو از هم باز کرد
+میای پایین...
-کی هستی؟؟پول زیر سنگ کنار گلدون هست بردار برو
+بیا پایین!!خواهش میکنم!!
قلبش محکم به سینش میکوبید...از سرما می‌لرزید و پاهاش دیگه حس نداشتن....
در باز شدو اشک روی گونه های سرخش جاری شد...
-میدونی ساعت چن.....
توی این مدت این طولانی ترین مدتی بود که چشماشو ندیده بود...
+س...سلام
دیدگاه ها (۰)

عمارت مافیا 🍷✨️قسمت ⁴ساعت ¹² نصف شب ...دیدگاه نیلسو : ساعت ¹...

نقطه شروع کنسرت p,14(ویو هنا)+: خیلی خب باشه ولی نباید یکم ز...

قسمت دوم روز بعد امروز روز اول مدرسه هست دوست ندارم برم مدر...

رمان: قلب در تاریکی

(دلداده)زنگ زدم جونگکوک به به ثانیه نکشید که جواب داد جونگکو...

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_22با تحقیر نگاهش کردم_برا من...

وقتی بدون اجازه اش میری بار

عشق پنهان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط