عشق در چشمانت

༺ عشق در چشمانت ༻
ادامه پارت ۱۷

خم شدم… بغلش کردم محکم، زمزمه کردم:
– «ببخش… پرنسسم… ببخش که زود قضاوت کردم. طاقت اشکات رو ندارم بیبی… گریه نکن.»

ات گفت:
– «کوک… لطفاً دیگه سرم داد نزن… چون...چون میترسم.»

تمام اجزای صورتش رو بوسیدم.

– «ببخش… ببخش… دیگه سرت داد نمی‌زنم… حالا آشتی هستی؟»

سرش رو تکون داد.

_قهر نبودن که بخوام آشتی کنم عشقم.

آروم لبم رو بوسید.
منم با تمام وجود همراهی‌ش کردم.
خندیدم و گفتم:
– «نظرت چیه بریم یه چیز خوشمزه بخوریم؟»

اونم با لبخند گفت:
– «بریم عشقم.»
دیدگاه ها (۰)

༺ عشق در چشمانت ༻پارت ۱۸کوک و ات رفتن بیرون غذا خوردن و بعد ...

༺ عشق در چشمانت ༻پارت ۱۹تهیونگ گفت: — نمی‌بینی مهمونا رو؟ات ...

༺ عشق در چشمانت ༻پارت ۱۷ویو یونالبخند خبیثی روی لبم نشست.گوش...

کامنت

پارت چهلو یکصبح**اونیکس:بیدار شدم و ماری هنوز خواب بود پیشو...

part:13

واکسن؟ویو میونگ:با احساس سنگینی روی پلکام بلند شدم دیدم دادا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط