عشق در چشمانت
༺ عشق در چشمانت ༻
ادامه پارت ۱۷
خم شدم… بغلش کردم محکم، زمزمه کردم:
– «ببخش… پرنسسم… ببخش که زود قضاوت کردم. طاقت اشکات رو ندارم بیبی… گریه نکن.»
ات گفت:
– «کوک… لطفاً دیگه سرم داد نزن… چون...چون میترسم.»
تمام اجزای صورتش رو بوسیدم.
– «ببخش… ببخش… دیگه سرت داد نمیزنم… حالا آشتی هستی؟»
سرش رو تکون داد.
_قهر نبودن که بخوام آشتی کنم عشقم.
آروم لبم رو بوسید.
منم با تمام وجود همراهیش کردم.
خندیدم و گفتم:
– «نظرت چیه بریم یه چیز خوشمزه بخوریم؟»
اونم با لبخند گفت:
– «بریم عشقم.»
ادامه پارت ۱۷
خم شدم… بغلش کردم محکم، زمزمه کردم:
– «ببخش… پرنسسم… ببخش که زود قضاوت کردم. طاقت اشکات رو ندارم بیبی… گریه نکن.»
ات گفت:
– «کوک… لطفاً دیگه سرم داد نزن… چون...چون میترسم.»
تمام اجزای صورتش رو بوسیدم.
– «ببخش… ببخش… دیگه سرت داد نمیزنم… حالا آشتی هستی؟»
سرش رو تکون داد.
_قهر نبودن که بخوام آشتی کنم عشقم.
آروم لبم رو بوسید.
منم با تمام وجود همراهیش کردم.
خندیدم و گفتم:
– «نظرت چیه بریم یه چیز خوشمزه بخوریم؟»
اونم با لبخند گفت:
– «بریم عشقم.»
- ۲.۱k
- ۳۰ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط