عشق در چشمانت
༺ عشق در چشمانت ༻
پارت ۱۸
کوک و ات رفتن بیرون غذا خوردن و بعد از اون رفتن خونهی کوک و شب رو کنار هم خوابیدن.
صبح روز بعد که بیدار شدن، کوک گفت که شب تهیونگ تو عمارت خودش برای ات جشن میگیره.
کوک ات رو جلوی خونهش پیاده کرد و گفت:
— غروب میام دنبالت بیب، آماده باش.
از اون طرف، یونا نشسته بود و با آهی گفت:
— اه، یه خوشکی شانس! این بارم شکست خوردم ولی تسلیم نمیشم. دارم برات ات دارم! وایسا، ات.
غروب که شد، کوک زنگ زد:
— بیب، جلو درم بیا!
ات گفت:
— اومدن عشقم!
ات رفت جلو در، که صدای پاشنه کفش هاش تو هوا پیچید.
کوک هم از ماشین پیاده شده بود و تکیه داده بود به ماشین با گوشیش ور میرفت، با اون استایل یخ و خفن، پیرهن شلواری که پوشیده بود، تتوهایش نمایان بود، ساعت دستش اوف… نگاهش افتاد به ات یه آبروشون داد بالا ات رفت سمتش و یقشو با دستش کشید جلو که بدنهاشون به هم خورد.
کوک دستاشو گذاشت روی کمر ات و بیشتر به خودش نزدیکش کرد، فشار داد کمرش رو و ات ناله ریزی کرد:
— لعنتی انگار تنت میخاره که لباس باز میپوشی!
ات گفت:
— مگه بده؟ خیلیم خوشگل شدم.
کوک گفت:
— درسته خوشگلی، ولی خوشگلیهات فقط برای منه بیب!
ات گفت:
— آره، درست گفتی. تو هم حق نداری این شکلی تیپ بزنی که دخترا بیان سمتت. تو هم خوشگلیت فقط باید برای من باشه!
کوک یه تک خنده زد و گفت:
— به هر حال برو لباسمو عوض کن.
ات ناراحت نگاهش کرد و گفت:
— کوک، لطفاً!
کوک گفت:
— توچ!
ات رفت سمت لباش و با عشق بوسیدش، کوک هم همراهی کرد و بیشتر به خودش نزدیکش کرد.
بعد از پنج دقیقه جدا شدن، ات مظلوم نگاه کرد و کوک گفت:
— خوب بلدی مخمو بزنی! باشه، فقط امشب. از بغلم جم نمیخوری. هر جا خواستی بری هم بهم میگی با هیچ پسری هم گرم نمیگیری.
ات دستاشو دور گردن کوک حلقه کرد و بعد بغلش کرد:
— باش عاشقتم ددی.
کوک بیشتر چسبوندش به خودش و گفت:
— شب کاری میکنم که یادت بمونه این ددی چه کارایی ازش بر میاد.
ات خندید و گفت:
— کاش نمیگفتم…
که گوشی کوک زنگ خورد.و ته با داد گفت:
— کدوم کوری هستین؟ باز داری با خواهرم لاس میزنی؟ گمشو زودتر بیا!
کوک گفت:
— باشه بابا وحشی چیه؟ اومدیم ولی لاس رو خوب حدس زدی.
ته گفت:
— عوضی! سریع بیاین!
هردوشون خندیدن و سوار ماشین شدن.
کوک دستش رو روی رون ات میچرخوند، ات کمی معذب شده بود و با پوزخند بیرون رو نگاه میکرد.
وقتی رسیدن، کوک دستش رو حلقه کرد که ات بگیره ات هم لبخند زد و دستش رو گرفت.
رفتن داخل.
ات نگاهش افتاد به یونا و جیمین و بینا و هانا و ته همه دور میز نشسته بودن.
ته گفت:
— عوضی، میمردی یه کم زودتر خواهرمو بیاری!
کوک گفت:
— باشه، حالا مگه چی شده؟
ته گفت:
— نمیبینی مهمونا رو که...
پارت ۱۸
کوک و ات رفتن بیرون غذا خوردن و بعد از اون رفتن خونهی کوک و شب رو کنار هم خوابیدن.
صبح روز بعد که بیدار شدن، کوک گفت که شب تهیونگ تو عمارت خودش برای ات جشن میگیره.
کوک ات رو جلوی خونهش پیاده کرد و گفت:
— غروب میام دنبالت بیب، آماده باش.
از اون طرف، یونا نشسته بود و با آهی گفت:
— اه، یه خوشکی شانس! این بارم شکست خوردم ولی تسلیم نمیشم. دارم برات ات دارم! وایسا، ات.
غروب که شد، کوک زنگ زد:
— بیب، جلو درم بیا!
ات گفت:
— اومدن عشقم!
ات رفت جلو در، که صدای پاشنه کفش هاش تو هوا پیچید.
کوک هم از ماشین پیاده شده بود و تکیه داده بود به ماشین با گوشیش ور میرفت، با اون استایل یخ و خفن، پیرهن شلواری که پوشیده بود، تتوهایش نمایان بود، ساعت دستش اوف… نگاهش افتاد به ات یه آبروشون داد بالا ات رفت سمتش و یقشو با دستش کشید جلو که بدنهاشون به هم خورد.
کوک دستاشو گذاشت روی کمر ات و بیشتر به خودش نزدیکش کرد، فشار داد کمرش رو و ات ناله ریزی کرد:
— لعنتی انگار تنت میخاره که لباس باز میپوشی!
ات گفت:
— مگه بده؟ خیلیم خوشگل شدم.
کوک گفت:
— درسته خوشگلی، ولی خوشگلیهات فقط برای منه بیب!
ات گفت:
— آره، درست گفتی. تو هم حق نداری این شکلی تیپ بزنی که دخترا بیان سمتت. تو هم خوشگلیت فقط باید برای من باشه!
کوک یه تک خنده زد و گفت:
— به هر حال برو لباسمو عوض کن.
ات ناراحت نگاهش کرد و گفت:
— کوک، لطفاً!
کوک گفت:
— توچ!
ات رفت سمت لباش و با عشق بوسیدش، کوک هم همراهی کرد و بیشتر به خودش نزدیکش کرد.
بعد از پنج دقیقه جدا شدن، ات مظلوم نگاه کرد و کوک گفت:
— خوب بلدی مخمو بزنی! باشه، فقط امشب. از بغلم جم نمیخوری. هر جا خواستی بری هم بهم میگی با هیچ پسری هم گرم نمیگیری.
ات دستاشو دور گردن کوک حلقه کرد و بعد بغلش کرد:
— باش عاشقتم ددی.
کوک بیشتر چسبوندش به خودش و گفت:
— شب کاری میکنم که یادت بمونه این ددی چه کارایی ازش بر میاد.
ات خندید و گفت:
— کاش نمیگفتم…
که گوشی کوک زنگ خورد.و ته با داد گفت:
— کدوم کوری هستین؟ باز داری با خواهرم لاس میزنی؟ گمشو زودتر بیا!
کوک گفت:
— باشه بابا وحشی چیه؟ اومدیم ولی لاس رو خوب حدس زدی.
ته گفت:
— عوضی! سریع بیاین!
هردوشون خندیدن و سوار ماشین شدن.
کوک دستش رو روی رون ات میچرخوند، ات کمی معذب شده بود و با پوزخند بیرون رو نگاه میکرد.
وقتی رسیدن، کوک دستش رو حلقه کرد که ات بگیره ات هم لبخند زد و دستش رو گرفت.
رفتن داخل.
ات نگاهش افتاد به یونا و جیمین و بینا و هانا و ته همه دور میز نشسته بودن.
ته گفت:
— عوضی، میمردی یه کم زودتر خواهرمو بیاری!
کوک گفت:
— باشه، حالا مگه چی شده؟
ته گفت:
— نمیبینی مهمونا رو که...
- ۳.۱k
- ۳۰ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط