{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

༺ عشق در چشمانت ༻

༺ عشق در چشمانت ༻
پارت ۱۷

ویو یونا
لبخند خبیثی روی لبم نشست.
گوشی رو برداشتم، عکس رو نگاه کردم... همون لحظه‌ای که اون پسره پیشونی ات رو بوسید و بغلش کرد.

یه شماره ناشناس ساختم، عکس رو فرستادم برای کوک.

زیرش نوشتم:
«واقعاً کدوم دختری که عاشق کسی باشه، بهش خیانت می‌کنه؟»

پوزخند زدم.
– «خب خانم قهرمان… حالا ببینم چطور از این یکی در میای.»

ویو کوک
با دیدن عکس، حس کردم یه چیزی تو دلم فرو ریخت.
عکس ات بود… و یه پسر… پیشونی‌شو بوسیده بود و بغلش کرده بود.

چشم‌هام قرمز شدن. دست‌هام مشت شدن. گوشی رو پرت کردم یه گوشه.

– «ات… تو…»

ویو یونا
پوزخند زدم و زیر لب گفتم:
– «خوب بازی راه انداختی ات… ولی الان وقت باختنه.»

ویو ات
توی دفتر بار نشسته بودم که گوشیم زنگ خورد.
اسم کوک افتاده بود روی صفحه. با ذوق جواب دادم:
– «سلام عشقم! خوبی؟»

صدای سرد و عصبی‌ش قلبم رو لرزوند:
– «ات، باید حرف بزنیم. بیا بیرون… تو ماشینم.»

با نگرانی گفتم:
– «باشه… الان میام.»

آروم عطر زدم. یه ذره لیپ‌گلاس هم زدم.
دل‌نگران رفتم بیرون و سوار ماشین کوک شدم.

– «چی شده عشقم؟»

کوک بدون حرف پاشو روی گاز گذاشت و تند رانندگی کرد.
تو یه کوچه خلوت نگه داشت. چشم‌هاش پر از خشم بود.
گوشی‌شو آورد جلو. همون عکس…

با صدای پرخشم گفت:
– «این چیه ات؟! اون روز بار… اون پسره...الانم این؟!»

با بغض گفتم:
– «کوک آروم باش… لطفاً… بذار توضیح بدم.»

داد زد:
– «آروم باشم؟! من نمی‌خوام هیچ پسری حتی نزدیکت بشه، بفهم لعنتی…!»

– «کوک… خواهش می‌کنم…»

با صدای لرزون ادامه دادم:
– «باشه… خودت بشنو.»

عصبی نگاهم می‌کرد..

گوشی رو درآوردم و شماره لوکاس رو گرفتم.
چند بوق خورد، برداشت:

– «سلام خانم قهرمان! یاد ما کردی؟ چی شده؟»

– «سلام لوکاس… یه سوال دارم ازت.»

– «قربونت برم، بپرس.»

کوک با اخم نگاهم می‌کرد.

– «لوکاس… من چی‌ام برای تو؟»

خندید:
– «این چه سوالیه دیوونه؟! تو رفیقمی، خواهرمی، از بچگی با هم بزرگ شدیم! تو عشق منی، کوچولو… تو مثل خواهر نداشتمی!»

نفس راحتی کشیدم. کوک هنوز خیره نگاهم می‌کرد.

– «اون روز چرا پیشونیمو بوسیدی و بغلم کردی؟»

– «برای انگیزه دادن به خواهر کوچولوم، چون می‌دونستم با دلش می‌جنگه… تو همیشه برای من خواهر کوچولوم بودی، ات… همیشه هم خواهی بود.»

– «مرسی داداش… خیلی ممنونم که هستی.»

– «تو همیشه دختر قوی منی. مواظب خودت باش کوچولو خدافظ.»

ات:خدافظ.

تماس رو قطع کردم.

ویو کوک
چیزی توی دلم شکست. نگاهم افتاد توی چشم‌های ات.
بغض داشت… ولی قوی بود.

– «تو… واقعاً بهم شک کردی؟»

خم شدم… بغلش کردم محکم، زمزمه کردم:
دیدگاه ها (۰)

༺ عشق در چشمانت ༻ادامه پارت ۱۷خم شدم… بغلش کردم محکم، زمزمه ...

༺ عشق در چشمانت ༻پارت ۱۸کوک و ات رفتن بیرون غذا خوردن و بعد ...

کامنت

کامنت

شب تولدم پارت 33فصل دوم پارت 4از صف تاب زدم بیرون رفتم پیش ج...

part38 عشق پنهان《ویو جونگ کوک》گوشیم زنگ خورد پدرم بودجونگ کو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط