{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سناریو ساسونارو

سناریو ساسونارو

همچنان ادامه ی قسمت قبلی...
«نه، اوروچیمارو.» ساسوکه، با صدایی که قاطعیتش را فریاد می‌زد، گفت: «خورشیدِ من، برایِ تو نیست. و من… حاضر نیستم بهش آسیبی برسه. پیوندِ ما… یه چیزِ دیگه‌ست.»

اوروچیمارو، ابرویی بالا انداخت. «اوه؟ اینقدر عوض شدی، ساسوکه؟ یا شاید… این «وابستگیِ عاشقانه» است که جلویِ لذتِ قدرت رو گرفته؟» لبخندش، عمیق‌تر شد. «باشه. فعلاً می‌ذارم برم. ولی یادت باشه، ساسوکه… «ماه» همیشه تشنه‌یِ «خورشید» است. و من… همیشه هستم تا این تشنگی رو رفع کنم.»

با این حرف، اوروچیمارو، مثلِ ماری که در سایه‌ها می‌لغزد، به سمتِ پنجره‌یِ تاریک رفت. نورِ نقره‌ایِ ماه، برایِ لحظه‌ای در صورتِ او درخشید و سپس… ناپدید شد. 💨

ناروتو، نفسِ راحتی کشید. به سمتِ ساسوکه چرخید. «اون… اون واقعاً کی بود؟»

ساسوکه، هنوز به پنجره‌یِ خالی خیره بود. «اوروچیمارو… کسی که گذشته‌یِ من رو خوب می‌شناسه. و حالا… انگار که گذشته‌یِ ما، دوباره داره سایه می‌ندازه رویِ آینده‌مون.» نگاهش، پر از فکر بود. 😔

🩸☀️🌑🐍💔
دیدگاه ها (۳)

سناریو ساسونارو # 🩸«ماه و خورشید: افسانه‌یِ خون و اشک» ☀️## ...

سناریو ساسوناروهمچنان ادامه ی قسمت قبلی.‌..ساسوکه با صدایی خ...

سناریو ساسوناروادامه ی قسمت قبلی...ناروتو و ساسوکه، هر دو با...

سناریو ساسوناروادامه ی قسمت قبل...اتاقِ ساسوکه، در سکوتِ سنگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط