سناریو ساسونارو
سناریو ساسونارو
# 🩸«ماه و خورشید: افسانهیِ خون و اشک» ☀️
## قسمت یازدهم: ردِ خون، وسوسهیِ سایه و رویاهایِ گمشده
اتاق هنوز سرد بود. بویِ برقی که ساسوکه به هوا فرستاده بود، کمکم جایش را به بویِ باروتِ ضعیفی میداد که از لایِ درزِ دیوار بیرون میآمد. ناروتو، که هنوز پشتِ ساسوکه پناه گرفته بود، حالا سعی میکرد خودش را جمعوجور کند. آن سایه… آن حضورِ سرد و مرگبار… از او چه میخواست؟
«اون… اون واقعا کی بود؟» صدایِ ناروتو، لرزان و پر از وحشت، سکوتِ اتاق را شکست.
ساسوکه، که حالا کمی از ناروتو فاصله گرفته بود، به نقطهای نامعلوم در دوردست خیره شد. چشمانش، که هنوز رگههایِ قرمزی در خود داشت، انگار در خاطراتِ گذشته غرق شده بود.
«اوروچیمارو…» زمزمه کرد. صدایش خشن بود، انگار که یک تودهیِ سنگی را از تهِ گلویش بیرون میکشد. «کسی که گذشتهیِ من رو مثلِ کفِ دستش میشناسه. و حالا… انگار که گذشتهیِ ما، دوباره داره سایه میندازه رویِ آیندهمون.»
ناروتو با شنیدنِ این حرف، ناخودآگاه دستهایش را بالا آورد و جلویِ چشمانش را گرفت. انگشتانش را رویِ پلکهایش کشید و به هم مالید.
«توروخدا… اینقدر شاعرانه با من حرف نزن، ساسوکه.» صدایش کمی گرفته بود. «من الان دارم تویِ یه قصهیِ عجیب و غریب زندگی میکنم! تو هم یه کم سعی کن با من منطقی حرف بزنی، باشه؟»
ساسوکه با تعجب برگشت و به ناروتو خیره شد. ابروهایش را بالا انداخت.
«تو چی داری میگی، احمق؟ منظورت چیه که دارم شاعرانه حرف میزنم؟»
ناروتو دستش را پایین آورد و با حالتی که انگار تمامِ انرژیاش تحلیل رفته، گفت: «هیچی بابا… ولم کن. راستی… اینجا غذا هست؟ گشنمه. اصلا شماها… غذا میخورین؟»
ساسوکه با نگاهی سرد جواب داد: «آره، هست. برو تویِ اتاقِ خودت. خدمتکار برات غذا میاره.»
ناروتو پلک زد. «تو هم غذا میخوری؟»
«معلومه که میخورم.» ساسوکه با بیحوصلگی جواب داد. «خون فقط یه نیازه. یه نیازِ… اولیه. حالا بجنب، برو اتاقت. انقدر رو اعصابِ من راه نرو.»
«آها… باشه.» ناروتو سری تکان داد. «فقط… یه سوالِ دیگه!»
ساسوکه آه کشید. «چته باز؟»
ناروتو با چشمانی که از کنجکاوی برق میزد، پرسید: «تویِ دنیایِ شما… اممم… تکشاخ و سیمرغ و قالیچهیِ پرنده وجود داره؟» 😉✨️
ساسوکه برای لحظهای مکث کرد. نگاهش پر از تعجب و شاید کمی سردرگمی بود. انگار که هیچوقت به چنین چیزهایی فکر نکرده بود.
«من…» ساسوکه شروع کرد، صدایش کمی گرفته بود. «من چیزی دربارهیِ تکشاخ یا سیمرغ نشنیدم… اما…»
ناگهان، دریچهای کوچک در ذهنش باز شد. تصویری مبهم از یک افسانه، یا شاید یک خاطرهیِ دور.
«…قبلاً یه داستانهایی شنیدم… دربارهیِ موجوداتی که از جنسِ نور و سایه بودن. موجوداتی که میتونستن پرواز کنن… ولی نه مثلِ پرندهها… مثلِ باد…»
ناروتو با هیجان جلوتر آمد. «جدی؟ پس یعنی ممکنه وجود داشته باشن؟»
ساسوکه به سختی لبخند زد. این اولین لبخندِ واقعیاش در طولِ این شبِ پر از وحشت بود.
«شاید. این دنیا… پر از چیزهایِ عجیب و غریبه که ما فقط اسمشون رو نشنیدیم.»
لحظهای سکوت کرد و نگاهش دوباره به سمتِ پنجره کشیده شد.
«اون موقع که بچه بودم… تویِ کتابهایِ قدیمیِ خاندانم… چیزهایی دربارهیِ "روحهایِ محافظ" خونده بودم. موجوداتی که از جنسِ عناصر بودن. ممکنه… ممکنه اونها همونها باشن.»
در همین حین، صدایی ظریف و آرام از انتهایِ راهرو به گوش رسید. صدایِ قدمهایی شبیه به خشخشِ برگهایِ خشک.
ناروتو با ترس پرسید: «این دیگه صدایِ چیه؟»
ساسوکه بلافاصله سمتِ در برگشت. چشمانش دوباره تیز شد.
«نمیدونم. ولی حسِ خوبی ندارم.»
او دستِ ناروتو را گرفت.
«بیا. باید ببینیم کیه. ولی این بار… من اول میرم جلو.»
وقتی به انتهایِ راهرو رسیدند، خدمتکارِ خاندانِ اوچیها، پیرزنی با چهرهای مهربان اما چشمانی نگران، ایستاده بود. او یک سینیِ کوچک در دست داشت که رویِ آن یک کاسهیِ نقرهایِ پر از مایعِ قرمزِ درخشان بود.
«اربابِ جوان…» پیرزن با صدایی لرزان گفت. «این… این برایِ شما آورده شده. پیامی از… از طرفِ او.»
ساسوکه با چشمانی سرد به کاسه خیره شد.
خون.
ناروتو با دیدنِ خون، ناخودآگاه به ساسوکه چسبید.
«این… این برایِ توئه؟»
ساسوکه آهی کشید. «آره. این… این همون نیازه. که گفتم.»
او کاسه را از دستِ پیرزن گرفت.
«ولی…» ناروتو با تردید گفت. «تو گفتی که… که این فقط یه نیازه… و نباید…»
«میدونم چی گفتم.» ساسوکه حرفِ ناروتو را قطع کرد. چشمانش پر از درد بود.
«ولی این فرق میکنه. این… این هدیه است. هدیهیِ اوروچیمارو. برایِ اینکه… من رو وسوسه کنه.»
او نگاهش را به ناروتو دوخت.
«نمیتونم ازش بخورم.»
ناروتو با تعجب پرسید: «چرا؟»
# 🩸«ماه و خورشید: افسانهیِ خون و اشک» ☀️
## قسمت یازدهم: ردِ خون، وسوسهیِ سایه و رویاهایِ گمشده
اتاق هنوز سرد بود. بویِ برقی که ساسوکه به هوا فرستاده بود، کمکم جایش را به بویِ باروتِ ضعیفی میداد که از لایِ درزِ دیوار بیرون میآمد. ناروتو، که هنوز پشتِ ساسوکه پناه گرفته بود، حالا سعی میکرد خودش را جمعوجور کند. آن سایه… آن حضورِ سرد و مرگبار… از او چه میخواست؟
«اون… اون واقعا کی بود؟» صدایِ ناروتو، لرزان و پر از وحشت، سکوتِ اتاق را شکست.
ساسوکه، که حالا کمی از ناروتو فاصله گرفته بود، به نقطهای نامعلوم در دوردست خیره شد. چشمانش، که هنوز رگههایِ قرمزی در خود داشت، انگار در خاطراتِ گذشته غرق شده بود.
«اوروچیمارو…» زمزمه کرد. صدایش خشن بود، انگار که یک تودهیِ سنگی را از تهِ گلویش بیرون میکشد. «کسی که گذشتهیِ من رو مثلِ کفِ دستش میشناسه. و حالا… انگار که گذشتهیِ ما، دوباره داره سایه میندازه رویِ آیندهمون.»
ناروتو با شنیدنِ این حرف، ناخودآگاه دستهایش را بالا آورد و جلویِ چشمانش را گرفت. انگشتانش را رویِ پلکهایش کشید و به هم مالید.
«توروخدا… اینقدر شاعرانه با من حرف نزن، ساسوکه.» صدایش کمی گرفته بود. «من الان دارم تویِ یه قصهیِ عجیب و غریب زندگی میکنم! تو هم یه کم سعی کن با من منطقی حرف بزنی، باشه؟»
ساسوکه با تعجب برگشت و به ناروتو خیره شد. ابروهایش را بالا انداخت.
«تو چی داری میگی، احمق؟ منظورت چیه که دارم شاعرانه حرف میزنم؟»
ناروتو دستش را پایین آورد و با حالتی که انگار تمامِ انرژیاش تحلیل رفته، گفت: «هیچی بابا… ولم کن. راستی… اینجا غذا هست؟ گشنمه. اصلا شماها… غذا میخورین؟»
ساسوکه با نگاهی سرد جواب داد: «آره، هست. برو تویِ اتاقِ خودت. خدمتکار برات غذا میاره.»
ناروتو پلک زد. «تو هم غذا میخوری؟»
«معلومه که میخورم.» ساسوکه با بیحوصلگی جواب داد. «خون فقط یه نیازه. یه نیازِ… اولیه. حالا بجنب، برو اتاقت. انقدر رو اعصابِ من راه نرو.»
«آها… باشه.» ناروتو سری تکان داد. «فقط… یه سوالِ دیگه!»
ساسوکه آه کشید. «چته باز؟»
ناروتو با چشمانی که از کنجکاوی برق میزد، پرسید: «تویِ دنیایِ شما… اممم… تکشاخ و سیمرغ و قالیچهیِ پرنده وجود داره؟» 😉✨️
ساسوکه برای لحظهای مکث کرد. نگاهش پر از تعجب و شاید کمی سردرگمی بود. انگار که هیچوقت به چنین چیزهایی فکر نکرده بود.
«من…» ساسوکه شروع کرد، صدایش کمی گرفته بود. «من چیزی دربارهیِ تکشاخ یا سیمرغ نشنیدم… اما…»
ناگهان، دریچهای کوچک در ذهنش باز شد. تصویری مبهم از یک افسانه، یا شاید یک خاطرهیِ دور.
«…قبلاً یه داستانهایی شنیدم… دربارهیِ موجوداتی که از جنسِ نور و سایه بودن. موجوداتی که میتونستن پرواز کنن… ولی نه مثلِ پرندهها… مثلِ باد…»
ناروتو با هیجان جلوتر آمد. «جدی؟ پس یعنی ممکنه وجود داشته باشن؟»
ساسوکه به سختی لبخند زد. این اولین لبخندِ واقعیاش در طولِ این شبِ پر از وحشت بود.
«شاید. این دنیا… پر از چیزهایِ عجیب و غریبه که ما فقط اسمشون رو نشنیدیم.»
لحظهای سکوت کرد و نگاهش دوباره به سمتِ پنجره کشیده شد.
«اون موقع که بچه بودم… تویِ کتابهایِ قدیمیِ خاندانم… چیزهایی دربارهیِ "روحهایِ محافظ" خونده بودم. موجوداتی که از جنسِ عناصر بودن. ممکنه… ممکنه اونها همونها باشن.»
در همین حین، صدایی ظریف و آرام از انتهایِ راهرو به گوش رسید. صدایِ قدمهایی شبیه به خشخشِ برگهایِ خشک.
ناروتو با ترس پرسید: «این دیگه صدایِ چیه؟»
ساسوکه بلافاصله سمتِ در برگشت. چشمانش دوباره تیز شد.
«نمیدونم. ولی حسِ خوبی ندارم.»
او دستِ ناروتو را گرفت.
«بیا. باید ببینیم کیه. ولی این بار… من اول میرم جلو.»
وقتی به انتهایِ راهرو رسیدند، خدمتکارِ خاندانِ اوچیها، پیرزنی با چهرهای مهربان اما چشمانی نگران، ایستاده بود. او یک سینیِ کوچک در دست داشت که رویِ آن یک کاسهیِ نقرهایِ پر از مایعِ قرمزِ درخشان بود.
«اربابِ جوان…» پیرزن با صدایی لرزان گفت. «این… این برایِ شما آورده شده. پیامی از… از طرفِ او.»
ساسوکه با چشمانی سرد به کاسه خیره شد.
خون.
ناروتو با دیدنِ خون، ناخودآگاه به ساسوکه چسبید.
«این… این برایِ توئه؟»
ساسوکه آهی کشید. «آره. این… این همون نیازه. که گفتم.»
او کاسه را از دستِ پیرزن گرفت.
«ولی…» ناروتو با تردید گفت. «تو گفتی که… که این فقط یه نیازه… و نباید…»
«میدونم چی گفتم.» ساسوکه حرفِ ناروتو را قطع کرد. چشمانش پر از درد بود.
«ولی این فرق میکنه. این… این هدیه است. هدیهیِ اوروچیمارو. برایِ اینکه… من رو وسوسه کنه.»
او نگاهش را به ناروتو دوخت.
«نمیتونم ازش بخورم.»
ناروتو با تعجب پرسید: «چرا؟»
- ۳.۲k
- ۱۸ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط