سناریو ساسونارو
سناریو ساسونارو
ادامه ی قسمت قبل...
اتاقِ ساسوکه، در سکوتِ سنگینی فرو رفته بود. فقط صدایِ قلمی که رویِ کاغذ کشیده میشد، سکوت را میشکست. ساسوکه، در دفترچه خاطراتش، افکارِ درهم و برهمش را مینوشت؛ خاطراتِ تلخ و شیرینِ گذشته، و شاید… حسِ تازهای که نسبت به ناروتو پیدا کرده بود. ✍️
ناگهان، صدایِ فریادی از راهرو بلند شد. صدایی که شبیهِ هیچکدام از صداهایی نبود که تا به حال شنیده بودند. «آآآآآآه!» 😨
ناروتو، که بعد از بحثِ قبلیشان، اشکهایش را پاک کرده بود و حالا با قلبی آکنده از ترس و کنجکاوی، به سمتِ اتاقِ ساسوکه آمده بود، با شنیدنِ این صدا، از جا پرید. چشمانش گرد شد. 😮
قبل از اینکه ساسوکه بتواند واکنشی نشان دهد، سایهای سیاه و بلند، مثلِ کابوسی که جان گرفته باشد، از مقابلِ درِ اتاق گذشت. ⬛️ سپس، با حرکتی برقآسا، درِ اتاق با شدت باز شد و تاریکیِ مطلق، اتاق را فرا گرفت. 🌃
ناروتو، در میانِ این تاریکی و وحشت، غریزی عمل کرد. بدونِ لحظهای درنگ، به سمتِ نزدیکترین پناهگاه دوید: آغوشِ گرم و آشنایِ ساسوکه. 🏃♂️💨🫂
ناگهان، خودش را در آغوشِ ساسوکه یافت. گرمایِ بدنِ ساسوکه، بویِ خاصِ او… حسِ امنیتی که همیشه در کنارِ او تجربه میکرد، حتی در این لحظهیِ وحشتناک، او را فرا گرفت. 😳💞 ساسوکه، از این نزدیکیِ ناگهانی و غیرمنتظره، کمی شوکه شد. بدنش برایِ لحظهای خشک شد، اما گرمایِ بدنِ ناروتو، و حسِ اعتمادِ او، باعث شد که قلبش تندتر بزند. حسِ خوبی بود… حسِ نزدیکی و تعلق. 🥰
اما این آرامشِ شکننده، دوامی نداشت. ساسوکه، با غریزه و سرعتِ فوقالعادهاش، "چیدوری" را فعال کرد. ⚡️ نورِ آبیِ خیرهکنندهیِ برق، اتاقِ تاریک را روشن کرد و با نیرویِ عظیم، به سمتِ سایهیِ سیاهِ مزاحم حمله برد. 💥
سایهیِ سیاه، با فریادی خفهشده، از هم شکافت و از بین رفت. 💨
وقتی نورِ چیدوری فروکش کرد، اوروچیمارو، با لبخندی ترسناک و پر از نیشخند، در همان چارچوبِ در ایستاده بود. چشمانش، مثلِ دو نقطهیِ سرخ در تاریکی میدرخشیدند. 🐍😈
ناروتو، با دیدنِ اوروچیمارو، دوباره ترسید. به سرعت از آغوشِ ساسوکه فاصله گرفت. 😳 گونههایش از خجالت و ترس، گل انداخته بود. 😳🔥 با قدمهایی لرزان، پشتِ ساسوکه پناه گرفت. 🥺
اوروچیمارو، با صدایی که مثلِ خشخشِ برگهایِ خشک بود، شروع به صحبت کرد: «چقدر عاشقانه… ماه و خورشید واقعاً مثلِ همیشه به هم وابسته هستن. زیباست!»
ادامه ی قسمت قبل...
اتاقِ ساسوکه، در سکوتِ سنگینی فرو رفته بود. فقط صدایِ قلمی که رویِ کاغذ کشیده میشد، سکوت را میشکست. ساسوکه، در دفترچه خاطراتش، افکارِ درهم و برهمش را مینوشت؛ خاطراتِ تلخ و شیرینِ گذشته، و شاید… حسِ تازهای که نسبت به ناروتو پیدا کرده بود. ✍️
ناگهان، صدایِ فریادی از راهرو بلند شد. صدایی که شبیهِ هیچکدام از صداهایی نبود که تا به حال شنیده بودند. «آآآآآآه!» 😨
ناروتو، که بعد از بحثِ قبلیشان، اشکهایش را پاک کرده بود و حالا با قلبی آکنده از ترس و کنجکاوی، به سمتِ اتاقِ ساسوکه آمده بود، با شنیدنِ این صدا، از جا پرید. چشمانش گرد شد. 😮
قبل از اینکه ساسوکه بتواند واکنشی نشان دهد، سایهای سیاه و بلند، مثلِ کابوسی که جان گرفته باشد، از مقابلِ درِ اتاق گذشت. ⬛️ سپس، با حرکتی برقآسا، درِ اتاق با شدت باز شد و تاریکیِ مطلق، اتاق را فرا گرفت. 🌃
ناروتو، در میانِ این تاریکی و وحشت، غریزی عمل کرد. بدونِ لحظهای درنگ، به سمتِ نزدیکترین پناهگاه دوید: آغوشِ گرم و آشنایِ ساسوکه. 🏃♂️💨🫂
ناگهان، خودش را در آغوشِ ساسوکه یافت. گرمایِ بدنِ ساسوکه، بویِ خاصِ او… حسِ امنیتی که همیشه در کنارِ او تجربه میکرد، حتی در این لحظهیِ وحشتناک، او را فرا گرفت. 😳💞 ساسوکه، از این نزدیکیِ ناگهانی و غیرمنتظره، کمی شوکه شد. بدنش برایِ لحظهای خشک شد، اما گرمایِ بدنِ ناروتو، و حسِ اعتمادِ او، باعث شد که قلبش تندتر بزند. حسِ خوبی بود… حسِ نزدیکی و تعلق. 🥰
اما این آرامشِ شکننده، دوامی نداشت. ساسوکه، با غریزه و سرعتِ فوقالعادهاش، "چیدوری" را فعال کرد. ⚡️ نورِ آبیِ خیرهکنندهیِ برق، اتاقِ تاریک را روشن کرد و با نیرویِ عظیم، به سمتِ سایهیِ سیاهِ مزاحم حمله برد. 💥
سایهیِ سیاه، با فریادی خفهشده، از هم شکافت و از بین رفت. 💨
وقتی نورِ چیدوری فروکش کرد، اوروچیمارو، با لبخندی ترسناک و پر از نیشخند، در همان چارچوبِ در ایستاده بود. چشمانش، مثلِ دو نقطهیِ سرخ در تاریکی میدرخشیدند. 🐍😈
ناروتو، با دیدنِ اوروچیمارو، دوباره ترسید. به سرعت از آغوشِ ساسوکه فاصله گرفت. 😳 گونههایش از خجالت و ترس، گل انداخته بود. 😳🔥 با قدمهایی لرزان، پشتِ ساسوکه پناه گرفت. 🥺
اوروچیمارو، با صدایی که مثلِ خشخشِ برگهایِ خشک بود، شروع به صحبت کرد: «چقدر عاشقانه… ماه و خورشید واقعاً مثلِ همیشه به هم وابسته هستن. زیباست!»
- ۲.۵k
- ۱۸ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط