{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سناریو ساسونارو

سناریو ساسونارو

همچنان ادامه ی قسمت قبلی.‌..
ساسوکه با صدایی خفه گفت: «چون… اگر یک بار بخورم… دیگه نمی‌تونم متوقف بشم. و اون موقع… تو اولین کسی هستی که…»
حرفش را خورد. دیگر نمی‌توانست ادامه دهد.

ناروتو، با دیدنِ دردِ ساسوکه، ناگهان تصمیم گرفت.
«پس… من کمکت می‌کنم.»
او به سمتِ ساسوکه رفت و دستش را رویِ دستِ ساسوکه گذاشت که کاسه را گرفته بود.
«اگر این نیازه… پس منم اینجام. تا مطمئن بشم که تو… ازش نمی‌ترسی. یا… یا وسوسه نمی‌شی.»

ساسوکه نگاهش را بالا آورد. به چشمانِ مصممِ ناروتو.
در آن لحظه، نورِ ماه رویِ صورتِ ناروتو افتاد و مثلِ یک خورشیدِ کوچک و درخشان، تاریکیِ درونِ ساسوکه را کمی پس زد.

"ماه و خورشید"…
دو عنصرِ متضاد، حالا در یک نقطه، در یک لحظه…
با هم ایستاده بودند.

حالا باید دید آیا این پیوندِ شکننده، در برابرِ وسوسه‌یِ تاریکِ اوروچیمارو دوام می‌آورد یا نه… 😭🩸☀️🌙✨️
دیدگاه ها (۰)

سناریو ساسونارو# 🩸«ماه و خورشید: افسانه‌یِ خون و اشک» ☀️## ق...

سناریو ساسوناروادامه ی قسمت قبلی...«اَهعهعهع…» آهی کشید که ب...

سناریو ساسونارو # 🩸«ماه و خورشید: افسانه‌یِ خون و اشک» ☀️## ...

سناریو ساسوناروهمچنان ادامه ی قسمت قبلی...«نه، اوروچیمارو.» ...

سناریو ساسوناروادامه ی قسمت قبلی...ناروتو و ساسوکه، هر دو با...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط