{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فصل سوم: پژواکِ رازی که در سکوت دفن شد

فصل سوم: پژواکِ رازی که در سکوت دفن شد

صدای ممتد دستگاه ضربان قلب، مثل تبری بود که سکوت اتاق را می‌شکافت. پرستارها با عجله وارد شدند، اما جونگ‌کوک، گویی در خلأ ایستاده باشد، فقط به دست آیدا نگاه می‌کرد که به آرامی از میان انگشتانش رها شد. تمام دنیا، تمامِ آن وعده‌ها، و تمامِ آن سی روزی که قرار بود با «دردِ داشتن» سپری شود، در یک لحظه در آن صدای گوش‌خراش محو شد.

او را بیرون کردند. پشت درهای بسته‌ی اتاق احیا، جونگ‌کوک روی صندلی سرد فلزی نشست. تمام تنش می‌لرزید. حرف‌های نیمه‌تمام آیدا در ذهنش تکرار می‌شد: «اگر بفهمی که من… تمام این‌ها رو به خاطر اون اتفاق…»

آن «اتفاق» چه بود؟ نامی که آیدا در خواب صدا زده بود، مثل یک خوره به جانش افتاده بود: «سوهو».

سوهو… کسی که جونگ‌کوک همیشه فکر می‌کرد فقط یک سایه است، فقط یک رقیبِ خیالی در کابوس‌های آیدا. اما حالا، با این اضطرابِ مرگبار، سوهو دیگر یک نام نبود؛ یک کلید بود.

ساعت‌ها گذشتند. وقتی پزشک با چهره‌ای خسته بیرون آمد و گفت که آیدا را به بخش مراقبت‌های ویژه برگردانده‌اند، جونگ‌کوک نپرسید «حالش چطور است؟». او پرسید: «توی کیفش… چیزی بود؟»

پزشک با تعجب نگاهش کرد، اما کیف کوچک آیدا را به او داد. جونگ‌کوک لرزان آن را باز کرد. تنها چیزی که در میان وسایلش بود، یک دفترچه‌ی خاطرات کوچک و یک کارتِ ویزیت قدیمی و کهنه بود. کارت ویزیت مربوط به یک دفتر حقوقی بود که سال‌ها پیش تعطیل شده بود. و پشت آن با خطی لرزان نوشته شده بود: «عدالت، همیشه با خون شسته می‌شه.»

جونگ‌کوک دفترچه را باز کرد. صفحه اول، تاریخِ دقیقی داشت؛ همان روزی که اولین بار آیدا را در کافه دیده بود. اما نوشته‌ها عجیب بودند:

«اون فکر می‌کنه من یه غریبه‌ام که تو بارون گیر کردم. اون نمی‌دونه که من برای انتقام اومدم. نمی‌دونه که جونگ‌کوک…»

جونگ‌کوک ایستاد. خون در رگ‌هایش منجمد شد. «انتقام؟»

او به یاد آورد که آیدا همیشه با یک کنجکاوی وسواسی در مورد مسائل حقوقی از او سوال می‌پرسید. همیشه می‌خواست بداند قوانین چطور می‌توانند حق را از باطل جدا کنند. او فکر می‌کرد این فقط علاقه‌ی شخصی آیداست، اما حالا… حالا همه چیز تغییر کرده بود.

او به اتاق مراقبت‌های ویژه برگشت. آیدا بی‌هوش روی تخت بود، با لوله‌هایی که به او وصل شده بودند و چهره‌ای که در نور مهتابی، رنگ پریده‌تر از همیشه به نظر می‌رسید. جونگ‌کوک کنارش نشست. دیگر خبری از آن رقص عاشقانه نبود. حالا او با یک معمای تاریک روبرو بود.

او آرام کنار گوش آیدا زمزمه کرد، صدایش سرد و در عین حال پر از دردی بود که هنوز قلبش را می‌فشرد:

«آیدا، تو خیلی خوب بازی کردی. من باختم، چون واقعاً عاشقت شدم. اما اگه فکر کردی می‌تونی منو توی بازی انتقامت قربانی کنی، سخت در اشتباهی. چون من همون‌قدر که عاشقتم، همون‌قدر هم می‌خوام حقیقت رو بدونم.»

آیدا پلک زد. خیلی آهسته. انگار در دنیای تاریکی که در آن غرق شده بود، صدای جونگ‌کوک مثل یک طناب نجات بود. او هنوز چشمانش را باز نکرد، اما قطره اشکی از گوشه‌ی چشمش جاری شد و روی گونه‌اش لغزید.

جونگ‌کوک دستش را گرفت، اما این بار نه با مهربانیِ گذشته. با قاطعیت کسی که می‌خواهد حقیقت را از دلِ سایه‌ها بیرون بکشد. او زمزمه کرد:

«سوهو کیه؟ و چرا اسمت توی اون دفترچه کنار نام من اومده؟»

آیدا با صدایی که به سختی شنیده می‌شد، بدون اینکه چشمانش را باز کند، پاسخ داد:

«اون… اون کسی نیست که قراره تو رو بکشه، جونگ‌کوک. اون کسیه که… قراره هر دوی ما رو نابود کنه.»

نفس در سینه‌ی جونگ‌کوک حبس شد. صدای دستگاه ضربان قلب دوباره تند شد، اما این بار، ضرب‌آهنگ آن شبیه به صدای دویدن در یک هزارتوی تاریک بود. بازیِ آن‌ها وارد مرحله‌ی جدیدی شده بود؛ مرحله‌ای که در آن عشق، دیگر تنها چیزی نبود که برایش می‌جنگیدند. حالا باید برای بقا می‌جنگیدند.
دیدگاه ها (۰)

#تاج_و_طوفانپارت ۲۰۸: انفرادیجونگ‌کوک نفس عمیقی کشید، هرچند ...

### پارت ۹: شکارِ سایه در شبِ بی‌پایانبعد از اون اتفاق، عمار...

معامله p14درِ اتاق با عجله باز شد.پزشک وارد شد و بلافاصله کن...

LESSON

𝐓𝐡𝐞 𝐩𝐫𝐢𝐧𝐜𝐞𝐬𝐬, 𝐥𝐚𝐬𝐭 𝐬𝐦𝐢𝐥𝐞:𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟓جونگ‌کوک چند ثانیه به دفترچه ...

وقتی جونگ کوک محافظ شخصیت بود و تنها چیزی که اجازه نداشت، عا...

وارث سایه‌ها — پارت ۱۱صدای باران روی شیشه‌های بلند عمارت می‌...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط