پارت من خب یکجورایی آره جیمین چرا این کارو کردی
پارت ۷۸ : من : خب یکجورایی آره جیمین : چرا این کارو کردی من : خب بی دلیل بود جیمین : دیگه این کارو نکن میدونی چقدر سخته که سعی کنی تحریک نشی چون اگه تحریک شی یک کاری میکنی که نمی تونی تو چشمای خوشگل تو نگا کرد .
قشنگ فهمیدم .
رفتم تو اتاقم و دراز کشیدم . خسته بودم . وی درو باز کرد و اومد کنارم نشست .
گفت : خوبی ؟؟؟ من : آره وی : آماده ای من : برای چی ........ نکنه واقعا میخوای این کارو بکنی وی : وا واسه چی نکنم .
داشتم جورابامو میدیدم که روم نشست .
لباش و آروم گذاشت روی لبام .
لبامو میمکید .
دست راستشو توی لباسم کرد و شکمم رو نوازش میکرد .
شروع کرد گردنم رو گاز می گرفت .
دو تا دستاشو زیر لباسم کرد و خواست در بیاره ولی جین صداش زد .
وی گفت : ایششش وسط اوج حس آدم رو خراب میکنن . خندیدم
رفتش پایین خسته بود . هر چقدر خواستم نخوابم ولی خوابم برد .
چشمام و باز کردم . درد بدی زیر دلم داشتم . یک لحظه به سمت چپم نگا کردم . وی کنارم خواب بود .
سریع بلند شدم و رفتم دستشویی . شلوارم رو پایین کشیدم و دیدم خون داره ازم میره .
رفتم بیرون و دیدم وی هم بیدار شده . رفتم پیشش گفتم : سلام وی : سلام . خیلی جدی گفتم : وی تو دیشب با من کاری کردی وی : چی !!! من : تو دیشب چه غلطی کردی . دو تا دستاشو تو دستم کرد و گفت : دیشب من رفتم پایین وقتی اومدم بالا دیدم خوابی منم کنارت خوابیدم ...... چیزی شده ؟؟؟؟ من : نه .
وی رفت حموم . زیر دلم خیلی درد داشت .
پتو رو دور خودم پیچوندم و خوابیدم .
یعنی راس میگه .
رفتم یک لباس یقه اسکی توسی پوشیدم و یک شلوار سیاه گشاد .
رفتم پایین دیدم دارن وسایل جمع میکنن رفتم پیش کوکی گفتم : چی شده چرا وسایل هارو جمع میکنی ؟؟؟ کوکی : چهار روز دیگه کنسرت داریم باید زود بریم من : پس منم برم وسایلمو جمع کنم . مچ دست چپم رو گرفت و گفت : فهمیدی چرا حالش بد بود من : خب آره اون .....نه یعنی اون متوجه شده که شینتا کیه کوکی : چطوری من : خب گوشیم دستش بود .
رفتم بالا . وسایل رو جمع کردم و توی ماشین گذاشتیم .
داشتیم می رفتیم که به جیهوپ گفتم : جیمین با کیه ؟؟؟؟ جیهوپ : اون تنها میره .
برای چی رفتم پیشش و بهش گفتم : چرا میخوای تنها بری !!! جیمین : حوصله کسی رو ندارم .
بارون میومد .
نشستم پیش کوکی .
حرکت کردیم . وای دلم درد میکرد . واقعا راست میگه یا دروغ .
همش داشتم فکر میکردم . ماشین گرم شد . بیرون خیلی سرد هم برف و هم بارون آخه درسته این کار .
فکر فکر فکر . یک جا وایستادیم و نفسی بگیریم .خیلی سرد بود . کلی با کوکی دعوا کردیم که آخر راضی شد من رانندگی کنم .
آهنگی گذاشت و خوابید . حواست به سه جا بود اول رانندگی بعد جیمین و بعدم دل دردم (:
یک ساعت رانندگی کردیم . زدیم کنار که چیزی بخوریم . همه تو ماشین خوردیم ولی حرکت نکردیم .
قشنگ فهمیدم .
رفتم تو اتاقم و دراز کشیدم . خسته بودم . وی درو باز کرد و اومد کنارم نشست .
گفت : خوبی ؟؟؟ من : آره وی : آماده ای من : برای چی ........ نکنه واقعا میخوای این کارو بکنی وی : وا واسه چی نکنم .
داشتم جورابامو میدیدم که روم نشست .
لباش و آروم گذاشت روی لبام .
لبامو میمکید .
دست راستشو توی لباسم کرد و شکمم رو نوازش میکرد .
شروع کرد گردنم رو گاز می گرفت .
دو تا دستاشو زیر لباسم کرد و خواست در بیاره ولی جین صداش زد .
وی گفت : ایششش وسط اوج حس آدم رو خراب میکنن . خندیدم
رفتش پایین خسته بود . هر چقدر خواستم نخوابم ولی خوابم برد .
چشمام و باز کردم . درد بدی زیر دلم داشتم . یک لحظه به سمت چپم نگا کردم . وی کنارم خواب بود .
سریع بلند شدم و رفتم دستشویی . شلوارم رو پایین کشیدم و دیدم خون داره ازم میره .
رفتم بیرون و دیدم وی هم بیدار شده . رفتم پیشش گفتم : سلام وی : سلام . خیلی جدی گفتم : وی تو دیشب با من کاری کردی وی : چی !!! من : تو دیشب چه غلطی کردی . دو تا دستاشو تو دستم کرد و گفت : دیشب من رفتم پایین وقتی اومدم بالا دیدم خوابی منم کنارت خوابیدم ...... چیزی شده ؟؟؟؟ من : نه .
وی رفت حموم . زیر دلم خیلی درد داشت .
پتو رو دور خودم پیچوندم و خوابیدم .
یعنی راس میگه .
رفتم یک لباس یقه اسکی توسی پوشیدم و یک شلوار سیاه گشاد .
رفتم پایین دیدم دارن وسایل جمع میکنن رفتم پیش کوکی گفتم : چی شده چرا وسایل هارو جمع میکنی ؟؟؟ کوکی : چهار روز دیگه کنسرت داریم باید زود بریم من : پس منم برم وسایلمو جمع کنم . مچ دست چپم رو گرفت و گفت : فهمیدی چرا حالش بد بود من : خب آره اون .....نه یعنی اون متوجه شده که شینتا کیه کوکی : چطوری من : خب گوشیم دستش بود .
رفتم بالا . وسایل رو جمع کردم و توی ماشین گذاشتیم .
داشتیم می رفتیم که به جیهوپ گفتم : جیمین با کیه ؟؟؟؟ جیهوپ : اون تنها میره .
برای چی رفتم پیشش و بهش گفتم : چرا میخوای تنها بری !!! جیمین : حوصله کسی رو ندارم .
بارون میومد .
نشستم پیش کوکی .
حرکت کردیم . وای دلم درد میکرد . واقعا راست میگه یا دروغ .
همش داشتم فکر میکردم . ماشین گرم شد . بیرون خیلی سرد هم برف و هم بارون آخه درسته این کار .
فکر فکر فکر . یک جا وایستادیم و نفسی بگیریم .خیلی سرد بود . کلی با کوکی دعوا کردیم که آخر راضی شد من رانندگی کنم .
آهنگی گذاشت و خوابید . حواست به سه جا بود اول رانندگی بعد جیمین و بعدم دل دردم (:
یک ساعت رانندگی کردیم . زدیم کنار که چیزی بخوریم . همه تو ماشین خوردیم ولی حرکت نکردیم .
- ۵۵.۸k
- ۰۶ اسفند ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط