پارت جیمین زیادی تنها بود کلی با جیمین دعوا کردم ک
پارت ۷۹ : جیمین زیادی تنها بود . کلی با جیمین دعوا کردم که پیشش بشینم .
دوباره راه افتادیم تو راه اصلا حالش خوب نبود . گفت : چرا اومدی پیشم من : چون اگر یک لحظه خوابت ببره نمیخوام فقط میخوای تنها باشی خودتو بکوشی .
بعد چند دقیقه گفتم : تو از شب تولد وی رفتارات خیلی عوض شده جیمین : هِه تو بگو دست کی رو گرفتی ؟؟؟ من : منظورت چیه ...... تو مگه اون شب دیدی منو جیمین : نیاز نبود ببینم من : بگو اون شب ........ حرفم و قطع کردم . داشتم یاد میاوردم .
اصلا نمی فهمیدم . هر چقدر فکر نفهمیدم .
نمیتونم تصور کنم که دست جیمین رو گرفتم این اشتباه . بعد چند ثانیه گفت : بله درست فکر میکنی اون شب که برق ها رفته بود تو دستتو تو دستم کردی .
دوباره همه ی اتفاق هارو یاد آوردم .
وای .
سکوت بازم سکوت . ما از همه عقب تر بودیم . ماشینی پشت بوغ میزد و می گفت : بزن کنار دختره ماله ماست ...... ای دزد دختره رو بده . جیمین که خیلی عصبانی بود وسط خیابون وایستاد . قفل فرمون رو برداشت و گفت : در هیچ شرایط بیرون نیا .
رفت بیرون و داشتن هم دیگر رو میزدن . پیاده شدم جلوی جیمین رو گرفتم . جیمین دیونه شده بود . از رفتاراش میشه فهمید که از یک چیزی رنج میبره .
یک مشت تو صورت پسره زد و پسره هم مشت زد .
منم نه جیغ زدم نه چیزی ولی میکشیدمش این ور . تو ماشین نشست اونا رفتن .
پشت ابروی راستش خون میومد . دستمال و روی زخمش گذاشتم . معلوم بود خیلی درد داشت .
رفتم تو ماشین نشستم .
گفتم : خوبی ؟؟؟؟؟ آروم گفت : مگه بهت نگفتم در هر شرایط بیرون نیا من : من نمیتونم ببینم که داری آسیب میبینی و بشینم جیمین : اگه اونا تو رو میبردن و بهت دست میزدن میخواستی چیکار کنی من : جیمین من بلدم از خودم مواظب کنم ...... ولی تو هیچ وقت کسی رو نمیزنی ... یک چیزی تو رو رنج میبره درسته ؟؟ .
هیچی نگفت خیلی عصبی بود یک چیزی آروم گفت گفتم : چی گفتی با صدای بلند گفت : عاشقتم دیونتم دوستت دارم .
خب پس این رفتاراش این کاراش . پس رنجش نمیبرد فقط نمی تونست بگه . خوشحال بودم که تونستم بفهمم .
گفتم : جیمین بیا این ور بشین جیمین : من خوبم .
ماشین و روشن کرد و راه افتاد .
رسیدیم خونه . جیمین رو گرفتم و بردمش تو خونه . همه نگرانش بودن . زخمش رو بستم .
حالش بد بود فشارش افتاده بود . بعد دو ساعت من رفتم خونه ام همراه با ساکم .
درو باز کردم . بوی جونگ کوک رو میداد .
خونه ام رو تمیز کردم و غذا درست کردم . نشستم و به بیرون نگا کردم .
یک شلوارک سیاه با یک لباس سفید آستین کوتاه . یک تیکه از موهام رو بالای سرم بستم .
دلم واسه اتاقم تنگ بود . همه ی خاطرات از روزی که با زنگ خوردن گوشیم بیدار شدم و تا الان که عاشق سه پسرم به یاد آوردم .
در خونه خورد . رفتم نگا کردم . شینتا .
سیخ سیخ شدم . درو باز نکردم .
دوباره راه افتادیم تو راه اصلا حالش خوب نبود . گفت : چرا اومدی پیشم من : چون اگر یک لحظه خوابت ببره نمیخوام فقط میخوای تنها باشی خودتو بکوشی .
بعد چند دقیقه گفتم : تو از شب تولد وی رفتارات خیلی عوض شده جیمین : هِه تو بگو دست کی رو گرفتی ؟؟؟ من : منظورت چیه ...... تو مگه اون شب دیدی منو جیمین : نیاز نبود ببینم من : بگو اون شب ........ حرفم و قطع کردم . داشتم یاد میاوردم .
اصلا نمی فهمیدم . هر چقدر فکر نفهمیدم .
نمیتونم تصور کنم که دست جیمین رو گرفتم این اشتباه . بعد چند ثانیه گفت : بله درست فکر میکنی اون شب که برق ها رفته بود تو دستتو تو دستم کردی .
دوباره همه ی اتفاق هارو یاد آوردم .
وای .
سکوت بازم سکوت . ما از همه عقب تر بودیم . ماشینی پشت بوغ میزد و می گفت : بزن کنار دختره ماله ماست ...... ای دزد دختره رو بده . جیمین که خیلی عصبانی بود وسط خیابون وایستاد . قفل فرمون رو برداشت و گفت : در هیچ شرایط بیرون نیا .
رفت بیرون و داشتن هم دیگر رو میزدن . پیاده شدم جلوی جیمین رو گرفتم . جیمین دیونه شده بود . از رفتاراش میشه فهمید که از یک چیزی رنج میبره .
یک مشت تو صورت پسره زد و پسره هم مشت زد .
منم نه جیغ زدم نه چیزی ولی میکشیدمش این ور . تو ماشین نشست اونا رفتن .
پشت ابروی راستش خون میومد . دستمال و روی زخمش گذاشتم . معلوم بود خیلی درد داشت .
رفتم تو ماشین نشستم .
گفتم : خوبی ؟؟؟؟؟ آروم گفت : مگه بهت نگفتم در هر شرایط بیرون نیا من : من نمیتونم ببینم که داری آسیب میبینی و بشینم جیمین : اگه اونا تو رو میبردن و بهت دست میزدن میخواستی چیکار کنی من : جیمین من بلدم از خودم مواظب کنم ...... ولی تو هیچ وقت کسی رو نمیزنی ... یک چیزی تو رو رنج میبره درسته ؟؟ .
هیچی نگفت خیلی عصبی بود یک چیزی آروم گفت گفتم : چی گفتی با صدای بلند گفت : عاشقتم دیونتم دوستت دارم .
خب پس این رفتاراش این کاراش . پس رنجش نمیبرد فقط نمی تونست بگه . خوشحال بودم که تونستم بفهمم .
گفتم : جیمین بیا این ور بشین جیمین : من خوبم .
ماشین و روشن کرد و راه افتاد .
رسیدیم خونه . جیمین رو گرفتم و بردمش تو خونه . همه نگرانش بودن . زخمش رو بستم .
حالش بد بود فشارش افتاده بود . بعد دو ساعت من رفتم خونه ام همراه با ساکم .
درو باز کردم . بوی جونگ کوک رو میداد .
خونه ام رو تمیز کردم و غذا درست کردم . نشستم و به بیرون نگا کردم .
یک شلوارک سیاه با یک لباس سفید آستین کوتاه . یک تیکه از موهام رو بالای سرم بستم .
دلم واسه اتاقم تنگ بود . همه ی خاطرات از روزی که با زنگ خوردن گوشیم بیدار شدم و تا الان که عاشق سه پسرم به یاد آوردم .
در خونه خورد . رفتم نگا کردم . شینتا .
سیخ سیخ شدم . درو باز نکردم .
- ۵۶.۷k
- ۰۶ اسفند ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط