فصل۲ |شب دردناک|
فصل۲ |شب دردناک|
پارت ۹۷
شوهوآ با یاد آوردی اینکه نیم ساعت پیش ات رو بیدار مرده بود ولی هنوز
نیومده بود از رو مبل بلند شد و سمته در رفت با دیدن خواهرش که از اتاق بیرون اومده بود خوشحال در آغوشش گفت
شوهوآ : آبجی بریم
دختره سری تکون داد و همراه را شوهوآ وارد سالن شد و اولین نفری که بهش نگاه کرد پدرش بود و دومی مادرش که نگاه ها حرصی آن ها دختره را معذب میکرد ولی توجه ای فعلا نکرد
ایل سونگ از رو مبل بلند شد و همین که دست هایش را. باز کرد و دختره با دویدن سمته رفت و در آغوشش گرفت دست هایش را دوره کمر برادرش حلقه کرده بود و با اشکی از گوشه چشم اش گفت
ات : دلم .. برات خیلی تنگ شده بود
ایل سونگ: منم همین طور
بعد از چندین وقت های دلتنگی از هم جدا شدن و ایل سونگ خواهرش را کنار خودش نشوند دستش را دوره موهای خواهرش چرخاند و موهای بلند اش را به پشت اش هدایت کرد ..
هیونگ نین : ات حالت خوبه الان چطوری ؟
ات همان جوری بی حس و بی روح وجودش از سنگی پر شده هست که آن سنگ ها متعلق به یک نفر بود ....
ات : خوبم ...
یوکی : خدا رو شکر که خوبی ات
اون به : ببین برات چی آوردن بهترین و تازه ترین توت فرنگی
ات : ممنون ولی دوست ندارم
ایل سونگ : یعنی چی تو توت فرنگی دوست نداری
دختره فقد سری به معنای آره تکون داد و دوباره به نقطه نامعلوم خیره شد
یوکی کمی از کیک را به ایل سونگ نزدیک کرد و با خوشحالی گفت
یوکی : اممم ایل سونگ این کیک رو مادر برام درست کرده بود منم ازش خواستن کمی زیاد درست کنه تا برات بیارم
وقتی کنار ایل سونگ نشسته بود و دستش را گذاشت رو مبل تا ایل سونگ برای تشکر دستش را بزار رو دست اش ولی ایل سونگ دستش را گذاشت رو باز یوکی و نوازش اش کرد و دوباره دستش را برداشت
ایل سونگ: ممنون یوکی. ...
این حرکتش باعث ناامیدی عشق یوکی به ایل سونگ شد با ناراحتی گفت
یوکی : خواهش میکنم کاری نکردم
شوهوا فنجان چایی را گذاشت جلو ات و گفت
شوهوا: بیا بخور ات با کیک خوشمزه میشه
دختره بدونه هیچ نگاهی به خواهرش سری تکون داد و همه مشغول حرف زدن بودن از اینکه ایل سونگ حالش خوب شده بود همه خیلی خوشحال شده بودن ...
آقا پارک به دخترش اصلا اجازه رفتن از اتاقش را نمیداد از اینکه او الان بینه بقیه نشسته بود عصبی بود و این عصبانیت هر دیقه ممکن بود شر به پا کنه ...
اقا/پ: ات نمیخواهی بری اتاقت
دختره تا الان هیچ حرفی ای نگفته بود و بدونه اینکه به کسی نگاه یا حرفی بزنه از رد مبل بلند شد و سمته در قدم برداشت...
پارت ۹۷
شوهوآ با یاد آوردی اینکه نیم ساعت پیش ات رو بیدار مرده بود ولی هنوز
نیومده بود از رو مبل بلند شد و سمته در رفت با دیدن خواهرش که از اتاق بیرون اومده بود خوشحال در آغوشش گفت
شوهوآ : آبجی بریم
دختره سری تکون داد و همراه را شوهوآ وارد سالن شد و اولین نفری که بهش نگاه کرد پدرش بود و دومی مادرش که نگاه ها حرصی آن ها دختره را معذب میکرد ولی توجه ای فعلا نکرد
ایل سونگ از رو مبل بلند شد و همین که دست هایش را. باز کرد و دختره با دویدن سمته رفت و در آغوشش گرفت دست هایش را دوره کمر برادرش حلقه کرده بود و با اشکی از گوشه چشم اش گفت
ات : دلم .. برات خیلی تنگ شده بود
ایل سونگ: منم همین طور
بعد از چندین وقت های دلتنگی از هم جدا شدن و ایل سونگ خواهرش را کنار خودش نشوند دستش را دوره موهای خواهرش چرخاند و موهای بلند اش را به پشت اش هدایت کرد ..
هیونگ نین : ات حالت خوبه الان چطوری ؟
ات همان جوری بی حس و بی روح وجودش از سنگی پر شده هست که آن سنگ ها متعلق به یک نفر بود ....
ات : خوبم ...
یوکی : خدا رو شکر که خوبی ات
اون به : ببین برات چی آوردن بهترین و تازه ترین توت فرنگی
ات : ممنون ولی دوست ندارم
ایل سونگ : یعنی چی تو توت فرنگی دوست نداری
دختره فقد سری به معنای آره تکون داد و دوباره به نقطه نامعلوم خیره شد
یوکی کمی از کیک را به ایل سونگ نزدیک کرد و با خوشحالی گفت
یوکی : اممم ایل سونگ این کیک رو مادر برام درست کرده بود منم ازش خواستن کمی زیاد درست کنه تا برات بیارم
وقتی کنار ایل سونگ نشسته بود و دستش را گذاشت رو مبل تا ایل سونگ برای تشکر دستش را بزار رو دست اش ولی ایل سونگ دستش را گذاشت رو باز یوکی و نوازش اش کرد و دوباره دستش را برداشت
ایل سونگ: ممنون یوکی. ...
این حرکتش باعث ناامیدی عشق یوکی به ایل سونگ شد با ناراحتی گفت
یوکی : خواهش میکنم کاری نکردم
شوهوا فنجان چایی را گذاشت جلو ات و گفت
شوهوا: بیا بخور ات با کیک خوشمزه میشه
دختره بدونه هیچ نگاهی به خواهرش سری تکون داد و همه مشغول حرف زدن بودن از اینکه ایل سونگ حالش خوب شده بود همه خیلی خوشحال شده بودن ...
آقا پارک به دخترش اصلا اجازه رفتن از اتاقش را نمیداد از اینکه او الان بینه بقیه نشسته بود عصبی بود و این عصبانیت هر دیقه ممکن بود شر به پا کنه ...
اقا/پ: ات نمیخواهی بری اتاقت
دختره تا الان هیچ حرفی ای نگفته بود و بدونه اینکه به کسی نگاه یا حرفی بزنه از رد مبل بلند شد و سمته در قدم برداشت...
- ۲۷.۷k
- ۱۸ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط