شب دردناک
( شب دردناک )
پارت ۷۴
با دست اش شقیقه های سرش را ماساژ داد و پاهایش را به شدت به تخت کبوند و پتو رو کشید رو خودش و با داد گفت .... ات : اییییییییییی درد میکنه
دوباره با انداختن پتو از رو خودش نفس های عميقي کشید و رو تخت نشست کلافه شروع به فوش دادن به خودش شد .... ات : چرا اینقدر. خوردم من که هیچ وقت لب به شراب نزده بودم چه مرگم شده
زیر لبی فوشی به خودش داد با تق زدن به در نگاهش را رو به در دوخت و با کشیدن نفسی گفت ...
ات : بیا ....
خواهرش را دید که در چهار چون در ظاهر شد .. با چهره عصبی خواهرش مواجه شد دختره چشم هایش را گرد کرد و با حالت چهره آروم گفت .. ات : ای ات باز چیکار کردی ها .. این حرفیه که الان باید بگی اونی
شوهوآ نگاه ها با چشم های سوسکی بهش انداخت و سمته تخت رفت عصبی دست به سینه ایستاد ...
شوهوآ: کله مهمونا رفتن تالار بعدشم تو هنوز اینجایی
ات با حالت چشم های گشاد به خواهرش نگاه کرد ..
ات : چه تالاری چی میگی راستی چه لباس قشنگی پوشیدی ببینم ازدواج کردی خوشگل شدی هااا
شوهوآ با دستش زد به سر ات و عصبی گفت .... شوهوآ: هیونگ برایه تولد خانم احمق جشنی فوقالعاده آماده کرده ولی ایشون خر خواب شدن
ات دستی تو موهایش کشید و سرش را خاروند
ات: مگه چمه راستی تو چرا اینقدر عصبی شدی ها ...
ابرو ای بالا انداخت و از رو تخت بلند شد ایستاد جلو شوهوآ.... و چشمکی زد با حالت منحرفی گفت
ات : بگو ببینم داداش هیونگ نین خیلی بهت سخت میگیره شایدم بچه مچه میخواد
شوهوآ خجالت زده پایین نگاه کرد
شوهوآ: هی چی میگی ساکت شو کسی نشنوه
ات : هوی مگه چی گفتم مگه بده مادر بودن چیزه خیلی خوبیه مخصوصا وقتی با نشونه عشق بچه به این دنیا میاد
دختره به آسمان خیره شد و درست همون سیلی ارومی که شوهوآ نصیب ات کرد از افکارش بيرون رفت ...
ات: چرا میزنی
شوهوآ: زود باش هیونگ برات لباس فرستاده
شوهوآ سمته پاکت لباس رفت و دختره دست به سینه ایستاد زیر لبی زمزمه کرد . .... ات .... ایش بره پیه جی جونش
شوهوآ: چیزی گفتی ؟
ات: نه....
پارت ۷۴
با دست اش شقیقه های سرش را ماساژ داد و پاهایش را به شدت به تخت کبوند و پتو رو کشید رو خودش و با داد گفت .... ات : اییییییییییی درد میکنه
دوباره با انداختن پتو از رو خودش نفس های عميقي کشید و رو تخت نشست کلافه شروع به فوش دادن به خودش شد .... ات : چرا اینقدر. خوردم من که هیچ وقت لب به شراب نزده بودم چه مرگم شده
زیر لبی فوشی به خودش داد با تق زدن به در نگاهش را رو به در دوخت و با کشیدن نفسی گفت ...
ات : بیا ....
خواهرش را دید که در چهار چون در ظاهر شد .. با چهره عصبی خواهرش مواجه شد دختره چشم هایش را گرد کرد و با حالت چهره آروم گفت .. ات : ای ات باز چیکار کردی ها .. این حرفیه که الان باید بگی اونی
شوهوآ نگاه ها با چشم های سوسکی بهش انداخت و سمته تخت رفت عصبی دست به سینه ایستاد ...
شوهوآ: کله مهمونا رفتن تالار بعدشم تو هنوز اینجایی
ات با حالت چشم های گشاد به خواهرش نگاه کرد ..
ات : چه تالاری چی میگی راستی چه لباس قشنگی پوشیدی ببینم ازدواج کردی خوشگل شدی هااا
شوهوآ با دستش زد به سر ات و عصبی گفت .... شوهوآ: هیونگ برایه تولد خانم احمق جشنی فوقالعاده آماده کرده ولی ایشون خر خواب شدن
ات دستی تو موهایش کشید و سرش را خاروند
ات: مگه چمه راستی تو چرا اینقدر عصبی شدی ها ...
ابرو ای بالا انداخت و از رو تخت بلند شد ایستاد جلو شوهوآ.... و چشمکی زد با حالت منحرفی گفت
ات : بگو ببینم داداش هیونگ نین خیلی بهت سخت میگیره شایدم بچه مچه میخواد
شوهوآ خجالت زده پایین نگاه کرد
شوهوآ: هی چی میگی ساکت شو کسی نشنوه
ات : هوی مگه چی گفتم مگه بده مادر بودن چیزه خیلی خوبیه مخصوصا وقتی با نشونه عشق بچه به این دنیا میاد
دختره به آسمان خیره شد و درست همون سیلی ارومی که شوهوآ نصیب ات کرد از افکارش بيرون رفت ...
ات: چرا میزنی
شوهوآ: زود باش هیونگ برات لباس فرستاده
شوهوآ سمته پاکت لباس رفت و دختره دست به سینه ایستاد زیر لبی زمزمه کرد . .... ات .... ایش بره پیه جی جونش
شوهوآ: چیزی گفتی ؟
ات: نه....
- ۲۷.۰k
- ۱۴ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط