فریب
ᴅᴇᴄᴇɪᴛ
فـریـبــ
ᵖᵃʳᵗ-¹⁸
دست جونگکوک پشت کمرش رفت و همونطور، همونجا نگهش داشت و کنار گوشش آروم گفت:" واقعا آشتی کردی یا فقط جلوی بچه؟"
بیش از این نمیتونست این فاصله رو تحمل کنه خواست عقب بکشه که جونگکوک فشاری به کمرش داد.
صورتشو تو هم کشید و گفت:" واقعا آشتی کردم"
و بعد خیلی سریع عقب کشید.
گرمایی تو بدنش پیچیده بود و جرعت نگاه کردن به جونگکوک رو نداشت.
دستی به صورتش کشید تا کمی التهابش رو کم کنه که به این فکر کرد 'مبادا سرخ شم'
بلاخره تونست کمی سرشو بالا بیاره و به جونگکوک نگاه کنه که جونگکوک با تکخندی ازش دور شد و رفت پیش بچه." دیگه بازی بسه.. باید باباتو پیدا کنیم"
بچه سرش پایین بودو اخم داشت.
داهی هم رفت کنارش." چیشده؟"
با لحن خیلی کیوت و مظلوم گفت:" خیلی گشنمه"
جونگکوک و داهی بهم نگاه کردن.
_اول باید به بچه غذا بدیم
جونگکوک:" منم گشنمه"
داهی نگاهی به جونگکوک کردو بعد نگاهی به بچه از تشبیهشون بهم لبخندی زد که به خندهی کوتاهی تبدیل شد.
__________
توی رستوران نزدیک شرکت بودن
بچه سخت مشغول غذا خوردن بود و داهی تصمیم داشت همین حین از زیر زبونش حرف بکشه." گفتی بابات اینجا کار میکنه ..میدونی کدوم بخش؟"
جونگکوک:" آخه بچه از کجا بدونه این چه سوالیه"
_خب بفرما خودت بپرس
بچه خیلی یهویی گفت:" اول من از عمو یه سوال دارم"
تکخندی زد." بپرس ببینم بچه"
"چرا داشتی داهی جون رو خفه میکردی"
"چی من؟"
"آله اونجا که قایم شده بودین داشتی خفهش میکردی مگه نه؟"
جونگکوک تو آستانه خندیدن بود که داهی صورتشو مثلا ناراحت کرد که بچه دلش بسوزه.
"نگران نباش داهی جون من از دست این نجاتت میدم"
جونگکوک آروم گفت:" هی چیکار میکنی این همینجوریش با من دشمنه"
داهی لبخند شیرینی زد:" میخوای منو نجات بدی؟"
"اوهوم.. میخوام بزرگ که شدم باهات ازدواج کنم"
جونگکوک:" چهه؟"
#BTS #bts #ARMY #army #Namjoon #Seokjin #Yoongi #Heosok #Jimin #Teahyung #Jungkook
#jungkook #fake #novel #fake_jungkook
#بی_تی_اس #آرمی #نامجون #جین #شوگا #جیهوپ #جیمین #تهیونگ #جونگکوک #فیک #رمان
فـریـبــ
ᵖᵃʳᵗ-¹⁸
دست جونگکوک پشت کمرش رفت و همونطور، همونجا نگهش داشت و کنار گوشش آروم گفت:" واقعا آشتی کردی یا فقط جلوی بچه؟"
بیش از این نمیتونست این فاصله رو تحمل کنه خواست عقب بکشه که جونگکوک فشاری به کمرش داد.
صورتشو تو هم کشید و گفت:" واقعا آشتی کردم"
و بعد خیلی سریع عقب کشید.
گرمایی تو بدنش پیچیده بود و جرعت نگاه کردن به جونگکوک رو نداشت.
دستی به صورتش کشید تا کمی التهابش رو کم کنه که به این فکر کرد 'مبادا سرخ شم'
بلاخره تونست کمی سرشو بالا بیاره و به جونگکوک نگاه کنه که جونگکوک با تکخندی ازش دور شد و رفت پیش بچه." دیگه بازی بسه.. باید باباتو پیدا کنیم"
بچه سرش پایین بودو اخم داشت.
داهی هم رفت کنارش." چیشده؟"
با لحن خیلی کیوت و مظلوم گفت:" خیلی گشنمه"
جونگکوک و داهی بهم نگاه کردن.
_اول باید به بچه غذا بدیم
جونگکوک:" منم گشنمه"
داهی نگاهی به جونگکوک کردو بعد نگاهی به بچه از تشبیهشون بهم لبخندی زد که به خندهی کوتاهی تبدیل شد.
__________
توی رستوران نزدیک شرکت بودن
بچه سخت مشغول غذا خوردن بود و داهی تصمیم داشت همین حین از زیر زبونش حرف بکشه." گفتی بابات اینجا کار میکنه ..میدونی کدوم بخش؟"
جونگکوک:" آخه بچه از کجا بدونه این چه سوالیه"
_خب بفرما خودت بپرس
بچه خیلی یهویی گفت:" اول من از عمو یه سوال دارم"
تکخندی زد." بپرس ببینم بچه"
"چرا داشتی داهی جون رو خفه میکردی"
"چی من؟"
"آله اونجا که قایم شده بودین داشتی خفهش میکردی مگه نه؟"
جونگکوک تو آستانه خندیدن بود که داهی صورتشو مثلا ناراحت کرد که بچه دلش بسوزه.
"نگران نباش داهی جون من از دست این نجاتت میدم"
جونگکوک آروم گفت:" هی چیکار میکنی این همینجوریش با من دشمنه"
داهی لبخند شیرینی زد:" میخوای منو نجات بدی؟"
"اوهوم.. میخوام بزرگ که شدم باهات ازدواج کنم"
جونگکوک:" چهه؟"
#BTS #bts #ARMY #army #Namjoon #Seokjin #Yoongi #Heosok #Jimin #Teahyung #Jungkook
#jungkook #fake #novel #fake_jungkook
#بی_تی_اس #آرمی #نامجون #جین #شوگا #جیهوپ #جیمین #تهیونگ #جونگکوک #فیک #رمان
- ۱۲.۴k
- ۰۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط