فریب
ᴅᴇᴄᴇɪᴛ
فـریـبــ
ᵖᵃʳᵗ-⁶
"کاری برای آسانسور از دستم بر نمیاد.. ولی شاید بتونم تورو آروم کنم البته اگه بهم نگی عوضی"
نفساش مقطع و لرزون شده بود که حتی جونگکوک هم متوجه شده بود.
_خیله خب ..خیله خب چیکار کنم.. نمیتونم ..نمیتونم نفس بکشم
جونگکوک دست لرزون داهی رو از روی دکمه های آسانسور برداشت کشیدش سمت خودش که باعث شد تقریبا تو آغوشش پرت بشه.
دستش رو روی شونهش با لمس های خیلی محدود کشید و گفت:" آروم.. چیزی نیست"
و با آرامش و صدای نرم گفت:" نفس بکش.."
داهی از این آرامش تقریبا روی نفسهاش مسلط شده بود و مقطع و لرزون نفس میکشید.
جونگکوک دوباره شونه اش رو نوازش کرد و با کنایه گفت:" قرار نیست خفه بشی و بمیری.. آروم باش"
داهی فاصله گرفت و با اخم گفت:" چی میگی ..من..."
قبل اینکه حرفش تموم بشه دوباره دستش رو آروم کشید و به خودش نزدیکش کرد" خیله خب ..آروم"
از اینکه تقریبا تونسته بود آروش کنه لبخند باریکی زد و دوباره دست روی شونه اش کشید.
تازه بوی خوبی از موهای داهی به مشامش رسیده بود که برق آسانسور وصل شد، ناراضی صورتشو از موهای داهی دور کرد و آماده شد که داهی ازش فاصله بگیره ولی انگار داهی متوجه نشده و به نظر میرسید چشماشو بسته و سخت رو نفس های لرزونش تمرکز کرده.
لبخند باریکی زد و به دکمه های آسانسور نگاه کرد؛ هنوز طبقه یازدهم بودند.
خیلی آروم دوباره صورتشو نزدیک موهای داهی برد که آسانسور ایستاد.
داهی متعجب به اطراف نگاه کرد و خیلی سریع از جونگکوک فاصله گرفت.
جونگکوک:" رسیدیم!"
#BTS #bts #ARMY #army #Namjoon #Seokjin #Yoongi #Heosok #Jimin #Teahyung #Jungkook
#jungkook #fake #novel #fake_jungkook
#بی_تی_اس #آرمی #نامجون #جین #شوگا #جیهوپ #جیمین #تهیونگ #جونگکوک #فیک #رمان
فـریـبــ
ᵖᵃʳᵗ-⁶
"کاری برای آسانسور از دستم بر نمیاد.. ولی شاید بتونم تورو آروم کنم البته اگه بهم نگی عوضی"
نفساش مقطع و لرزون شده بود که حتی جونگکوک هم متوجه شده بود.
_خیله خب ..خیله خب چیکار کنم.. نمیتونم ..نمیتونم نفس بکشم
جونگکوک دست لرزون داهی رو از روی دکمه های آسانسور برداشت کشیدش سمت خودش که باعث شد تقریبا تو آغوشش پرت بشه.
دستش رو روی شونهش با لمس های خیلی محدود کشید و گفت:" آروم.. چیزی نیست"
و با آرامش و صدای نرم گفت:" نفس بکش.."
داهی از این آرامش تقریبا روی نفسهاش مسلط شده بود و مقطع و لرزون نفس میکشید.
جونگکوک دوباره شونه اش رو نوازش کرد و با کنایه گفت:" قرار نیست خفه بشی و بمیری.. آروم باش"
داهی فاصله گرفت و با اخم گفت:" چی میگی ..من..."
قبل اینکه حرفش تموم بشه دوباره دستش رو آروم کشید و به خودش نزدیکش کرد" خیله خب ..آروم"
از اینکه تقریبا تونسته بود آروش کنه لبخند باریکی زد و دوباره دست روی شونه اش کشید.
تازه بوی خوبی از موهای داهی به مشامش رسیده بود که برق آسانسور وصل شد، ناراضی صورتشو از موهای داهی دور کرد و آماده شد که داهی ازش فاصله بگیره ولی انگار داهی متوجه نشده و به نظر میرسید چشماشو بسته و سخت رو نفس های لرزونش تمرکز کرده.
لبخند باریکی زد و به دکمه های آسانسور نگاه کرد؛ هنوز طبقه یازدهم بودند.
خیلی آروم دوباره صورتشو نزدیک موهای داهی برد که آسانسور ایستاد.
داهی متعجب به اطراف نگاه کرد و خیلی سریع از جونگکوک فاصله گرفت.
جونگکوک:" رسیدیم!"
#BTS #bts #ARMY #army #Namjoon #Seokjin #Yoongi #Heosok #Jimin #Teahyung #Jungkook
#jungkook #fake #novel #fake_jungkook
#بی_تی_اس #آرمی #نامجون #جین #شوگا #جیهوپ #جیمین #تهیونگ #جونگکوک #فیک #رمان
- ۱۵.۸k
- ۲۹ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط